
|
|
جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد. |

| ■ صفحه نخست |
| ■ درباره واو |
| ■ جایزه |
| ■ نقد رمان |
| ■ نقد مجموعه داستان |
| ■ اخبار واو |
| ■ اخبار جوایز |
| ■ تماس با واو |
| ■ سایت گذشته واو |
| ■نقدواوبلاگ(وبلاگ اختصاصی نقد) |
|
یادداشت مدیران |
| ■ فائزه شاکری |
| ■ حسین فدوی |
ادبیات متفاوت، یعنی ادبیات پر از تکنیک؟
فتح الله بی نیاز
بسیاری از من می پرسند ادبیات متفاوت یعنی داستانی که سخت باشد و کسی نتواند آن را بخواند، نتواند با آن ارتباط برقرا کند و پر از تکنیک باشد؟ من چون داور این جایزه نیستم می توانم به عنوان یک خواننده نظر بدهم. به نظر من اینطور نیست. ادبیات متفاوت به معنای اشباع تکنیک و بازی زبانی مستقل از متن و روایت نیست. بلکه گاهی ممکن است ادبیات متفاوت با یک مولفه شکل بگیرد. برای نمونه در داستان «پدرو پارامو» فقط یک عنصر برجسته می بینید وآن دنیایی است که مردگان و زنده ها در کنار یکدیگرند و تشخیص آنها در آن فضا غیر ممکن است. یا در رمان «اخگر» اثر «شاندور مارای » ظاهرا راوی سوم شخص است. ولی روایت راوی سوم شخص بسیار محدود است و مثلا خلاصه می شود در اینکه در حال حاضر لیوان دست کیست و یا چه کسی کارد و چنگال را برداشته است و بقیه این روایت دیالوگهای یکی از شخصیت ها می شود . حتی در یکی از رمانهایی که اخیرا به بازار آمده و یکی از شاهکارهای برجسته ادبی و اثری مدرنیستی محسوب می شود «نوسترومو» اثر «ژورف کنراد» است و نویسنده در این رمان در یک مکان واقعی آنقدر رویدادهای واقعی را تکرار می کند و به شکل انبوه در می آورد که آن مکان به شکل نمادین در می آید.در آن مکان به خصوص آن قدر داد و ستد انجام می شود و پس از آن حقه زده می شود که ما آنجا را نماد و تبلور تجارت می بینیم. بعد همان مکان زمانی دیگر پر از توطئه و نیرنگ سیاسی می شود به شکل نماد و سمبل سیاست در می آید. که به قول معروف هرجا سیاست هست نشانی از درستی و صداقت نیست. به وسیله تکنیک های ساده ای در یک صفحه یک نفر به وسیله کودتا کنار گذاشته می شود و صفحه بعد 18 سال بعد است و دوباره همان فرد با کودتا به قدرت می رسد.
به عبارت دیگر ادبیات متفاوت به این معنی نیست که ما هر چه تکنیک در عرصه داستان های مدرنیستی و پست مدرنیستی می شناسیم، از کولاژ و مغالطه و پارودی و بینامتنیت وارد داستان کنیم. یکی از کارهایی که میان این چهار اثر کاندید وجود دارد مانند ناباکوف داستان را از قصههای کوتاهی درست کرده است و در عین حال که می شود هر فصل را به شکل داستان کوتاه خواند ولی حس کرد که چیزی کم دارد و آن وقت با استفاده از دانشی که در زمینه استعاره و مجاز دارد بتواند با نخ تسبیح معروف به فصل های بعدی وصلش کند. اینجاست که داستان متفاوت شکل می گیرد. حتی گاهی با یک یا دو تکنیک.
و اما کارکرد زبان در این جا چیست؟ یکی از مشکلات داستان نویسی ما که کسی منکر آن نیست این است که زبان کارکرد مستقلی در روایت دارد. در حالی که حتی دوستانی که خواننده معمولی کتاب هستند و غیر حرفه ای می دانند که غیر مستقل ترین و وابسته ترین عنصر در داستان زبان است. زبان است که باید خود را با سبک، فضا و رویداد هماهنگ کند. اگر رمان را تلاقی رویدادها و شخصیت های مختلف در زمانها و مکانهای مختلف بدانیم، باید گفت زبان وصف الحال این تلاقی گاههاست. شما به همن دلیل میبینید «فردینان سلین» چه در رمان 500،600 صفحه ای «سفر به انتهای شب» و چه «نهایت معرکه» از پس این کار برمی آید و کم نمی آورد. یعنی نباید به شکلی با زبان بازی کنیم که به عنصری مستقل تبدیل شود.
ما یک روایت داریم که بخشی از آن انسجام دارد. این انسجام و قوام چه در یکی قتل اتفاق بیفتد چه در یکی خیانت، این انسجام و قوام نمی تواند مدام روی همین موضوع تمرکز کند. باید گاهی وقت ها به هم بخورد. این کانون زمانی و مکانی در بخش روایت باید در جاهایی شکسته و گسسته شود. حال ما به چه وسیله ای می توانیم این گره را کنار بگذاریم و ایجاد گسستگی کنیم؟ کسی مثل «داستایوفسکی» در «برادران کارامازوف»، قتل کارامازوف پیر را که کانون داستان است کنار می گذارد و با شخصیت سازی این گسست را بوجود می آورد. کسی مثل «بکت» هم، همه چیز را ناقص می گوید و بعد حرف اثباتی خود را به شکل سلبی در می آورد.
بازی زبانی که در کارهای کافکا و مدرنیستهایی مثل ناباکوف یا فاکنر می بینیم زمانی است که بخواهند از گره داستان دور شوند و به اصطلاح تنفس در فضای داستانی ایجاد بکنند. این بازی زبانی از زبان عام آغاز می شود و تا عرصه زبان عالی پیش می رود.
خوشبختانه امسال این چهار اثر از این خصوصیت برخوردار هستند که زبان در خدمت روایت و متن قرار گرفته چه قوی وچه ضعیف. ما چون این چهار اثر را برای جایزه مهرگان خوانده ایم دیده ایم که در این چهار اثر زبان در خدمت فضا سازی داستان است؛ یعنی زبان به طرفی نرفته و قصه به سمت دیگر.
ما این اشکال را در بسیاری از رمانهایمان و حتی داستانهای کوتاهمان که فرصتی برای بازیهای زبانی ندارند می بینیم. گاهی این بازیهای زبانی به حدی است که خواننده ارتباط خودر ا با قصه از دست می دهد.
در حالی که خوانند ه از لحاظ روانی دشمن متن است و می خواهد از آن جدا شود و باید او را نگه داشت.
در بسیاری از رمانهای خارجی مثلا فاصله گذاری تو در تویی که «آلن رب گریه» در «پاکن ها» به کار می برد همانند این مثال که در صفحه 210 با آژانس تماس گرفته می شود و ماشینی درخواست می شود، با زبانی خاص که آقای ایکس به فلان آدرس برود و مانع قتل کسی شود که ما می دانیم این فرد ادبیپ داستان است. بعد مثلا در صفحه 260 آژانس می آید ولی در صفحه قبل تفنگی شلیک شده و آن فرد به قتل رسیده ولی بین زبانهای این صفحات تفاوتی بنیادین می بینیم به خصوص کسانی که به زبان اصلی تسلط دارند آن را بهتر تشخیص می دهند.
در شماری از کارهایی که در این سالها جایزه ادبیات متفاوت انتخاب کرد، انصافا این زبان رعایت شده بود و در برخی رعایت نشده بود و به همین دلیل خیلی از خوانندگان گیج می شدند و نمی توانستند با آن ارتباط برقرار کنند. در این دو سه سال اخیر هرچه جلوتر رفتم دیدم داوران محترم این راهبرد و استراتژی را یعنی گذاشتن موقت گره و به کار بردن بازی زبانی به صورت موقت، بیشتر مورد امعان نظر قرار داده اند و به همین دلیل کتابهایی که در این سه چهار سال اخیر برگزیده شدند به نظر من شاخص ترند.