نام:

ایميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:



 

جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد.

    

یادداشت مدیران

■ فائزه شاکری
■ حسین فدوی

 

 

بی خوابی

فائزه شاکری

بلند که می شوم صبح است. همیشه همین است. همیشه بلند که میشوم صبح است، وقتی می خوابم شب. باید یکبار وقتی می خوابم صبح باشد وقتی بیدار می شوم شب. شاید این طوری یک طور دیگر بگذرد. شاید هی غلت نزنم توی رختخوابم و هی این ملافه لعنتی نپیچد به پر و پایم و کلافه ام نکند. هی غلت نزنم و بعد الکی به این نتیجه برسم که لابد دستشوئی دارم. بلند می شوم الکی می روم دستشوئی. هیچ اتفاقی نمی افتد. دوباره بر می گردم توی رختخوابم. این ملافه لعنتیِ داغ شده بدتر کلافه ام می کند. بلند می شوم پنجره را باز می کنم. اصلا انگار نه انگار که من خوابیده بودم روی این ملافه و این همه داغی، داغی تن من است. انگار همین طور خودش برای خودش داغ است. یکبار هم بلند می شوم الکی همه جا را اسپری می پاشم. باز هم خوابم نمی برد. الکی هی روی شانه ام، دست راستم، پای چپم یا کف پایم می خارد. هی می خارد. اصلا حوصله هم ندارم بروم مثلا چراغ را روشن کنم بنشینم کتاب بخوانم. بعضی مواقع حالم از کتاب خواندن به هم می خورد. گاهی فکر می کنم شاید عاشق شده ام. به آدمهای دور و برم فکر می کنم و اینکه مگر دیوانه ام عاشق شوم! بدون عشق هم اموراتم می گذرد. البته خوبی عاشق شدن این است که لااقل میدانی شبها چرا خوابت نمی برد. باید به این موضوع فکر کنم. اصلا شاید تصمیم گرفتم همین فردا بروم، عاشق شوم و قال قضیه را بکنم. این طوری شاید بهتر باشد. خوب این مال فردا شب است. ولی امشب چرا خوابم نمی برد. الکی شست پایم را و بعد گوشم را می خارانم و بعد سرم را یک جوری می گذارم پایین بالش که پلکهایم بچسبد به بالش و باز نشود و کمی که می گذرد هر شب معمولا همین طوری خوابم می برد. که این شبها به صبح خیلی نزدیک است. هنوز نخوابیده نور از پنجره ای که یادم رفته ببندم می افتد احتمالا پشت پلکم. پشت پلکم روشن که می شود دیگر نمی توانم بخوابم.

  ●

صبح که داشتم می رفتم شیر بخرم همسایه واحد شانزده را دیدم. گاهی با همسایه واحد شانزده سلام و علیکی دارم. چون بیشتر از دیگران مثلا بیشتر از همسایه ی واحد چهارده یا همسایه ی واحد سه می بینمش. گفت که پولی از یکی از دوستانش قرض گرفته و با اینکه هنوز مهلتی که برای پس دادن پول از او خواسته تمام نشده مدام دلش شور می زند که نتواند تا آنروز پول را جور کند. با اینکه پول زیادی نیست. هی تا جایی که می تواند اضافه کاری می ایستد و هی صبحها الکی زود می رود سر کار. با اینکه پول زیادی نیست ولی این قدر دلش شور می زند که شب ها خوابش نمی برد. گفت البته همه اش برای پول نیست. گاهی فکر می کند به اینکه مثلا باید چهار ساعت دیگر از خواب بیدار شود و برای همین تصمیم می گیرد که زودتر خوابش ببرد تا راحت بیدار شود هی بدتر خوابش نمی برد. برای همین مجبور است بیشتر شب قرص خواب آور بخورد.

پرسیدم بعد راحت خوابش می برد؟ گفت این قدر راحت که گاهی به اضافه کاری صبح ها نمی رسد و البته شبهایی که صبحش به اضافه کاری صبحها نرسیده باید دو تا قرص بخورد. چون دلش برای قرضش بیشتر شور می افتد. فقط باید مواظب باشد که صبحها دیر نرسد، صبح هایی که دیشبش دو تا قرص خورده.

  ●

دکتر داروخانه سرش را گذاشته روی پیشخوان.خواب است به گمانم. نمی دانم بیدارش کنم یا نه...دو بار آهسته می زنم روی شیشه ویترینی که دکتر سرش را روی آن گذاشته...دو بار دیگر میزنم. می پرد از خواب. کلی غذرخواهی می کند. می گوید شبها بچه همسایه شان آنقدر گریه می کند که نمی گذارد او خوابش ببرد. می گوید خیلی کم پیش می آید که اینطور اینجا خوابش ببرد. وقتی از او قرص خواب آور می خواهم می خندد. می گوید: "بچه همسایه ی شما هم؟" می گوید باید مواظب باشم که زیاد نخورم.

  ●

اصلا یادم نیست دیشب کی خوابم برد. قرص ها خیالم را راحت کرده بود. نخوردم. ولی خوابیدم. اما امشب باز کمرم و حالا سر زانوی چپم به شدت می خارد. بدم نمی آید این قرص ها را امتحان کنم.

  ●

شبی سه تا قرص می خورم ولی خوابم نمی برد. الکی سعی می کنم از چیزی بترسم. مثلا از صدای پایی که از توی پله های راهرو پشت در اتاقم می آید یا قیژ قیژ در یا مردی که دماغش را چسبانده به پنجره. بعد پاهایم را  جمع کنم توی شکمم و قایم شوم زیر ملافه ام و  آنوقت سعی کنم خوابم ببرد...باز هم فایده ندارد.

یک قرص دیگر می اندازم بالا. پلکهایم را می چسبانم به پایین بالشم و منتظر می مانم تا خوابم ببرد...

  ●

هیچ دلم نمی خواست این طور به قرص معتادش کنم. خودش خواست. از اول قرار بود بی خواب باشد اما نه این طور. هر کار کردم اصلا خوابش نمی برد. اصلا هم دلم نمی خواست داستانم، داستانش، این طور تمام شود. اما خوب وقتی این طوری قرص می خورد باید فکر همه چیز را هم بکند...

  ●

دو تا قرص می اندازم بالا. خسته ام از این ملافه که همیشه داغ است. خسته ام از خاراندن گوشم، گردنم، شکمم.... خسته ام از گول زدن خودم. از الکی ترسیدن. حالم از این اتاق به هم می خورد. حالم از این تخت به هم می خورد. حالم از خودم به هم می خورد. از شب ها متنفرم...خودم که نمی دانم چه مرگم است...سه تا قرص دیگر...از این قرص ها هم دیگر کاری ساخته نیست. کاش لااقل به کسی فکر می کردم. به کسی که می شد دلیل بی خوابیم...دو تای دیگر...یا نه کاش می دانستم این مدتی که خوابم نمی برد کس دیگری هم بیدار است. به خاطر من بیدار است. به خاطر من خوابش نمی برد...سه تای دیگر...کاش می دانستم شب ها در این اتاق چه خبر است. کاش حوصله نوشتن داشتم...چهار تای دیگر...کاش پولی از کسی قرض گرفته بودم. کاش دلم شور می زد برای چیزی. کاش چیزی را از دست داده بودم یا حتی به خاطر از دست دادنش می ترسیدم. کاش دلم برای کسی خیلی تنگ شده بود. کاش نقشه می کشیدم برای به دست آوردن چیزی، کسی. کاش فقط یکی ، یکی از این قرصها اثر می کرد...پنج تای دیگر...دو...تای...دیگر...بازهم...باز...کاش......................................................................