نام:

ایميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:



 

جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد.

    

یادداشت مدیران

■ فائزه شاکری
■ حسین فدوی

 

 

 

انتخاب

سیمین دانشور

مي رفتيم مراسم ختم خان بزرگ. دبيرستان ما را خان بزرگ ساخته بود. ميزها و نيمكت ها  و تخته هاي سياه را هم خودش خريده بود و به اداره آموزش و پروش اهدا كرده بود. حقوق و پاداش و عيدي معلم ها و ناظم و مدير دبيرستان را هم از جيب خود مي داد. از زماني كه خان بزرگ به علت كهن سالي در شيراز در باغ انجيري مقيم شده بود، هم به مشكلات افراد ايل و هم به مشكلات مردم شهر مي رسيد. خان بزرگ، اتاق نشيمن و راهرو و ناهار خوري را داده بود گل هم كرده بودند و فرش كرده بودند و دو تا پشتي براي نشستن و تكيه دادن، رو به ديوارهاي تالار گذاشته بودند. چلچراغ رنگ ها. آن قدر رنگ پشتي ها با رنگ قالي ها هم آهنگ بود كه آدم خيال مي كرد باغ را به تالار آورده اند. رنگ قرمز، رنگ غالب پشتي ها و قالي ها بود و رنگ هاي ديگر مثل رنگ هاي قوس و قزح به رنگ قرمز تعظيم مي كردند و در هم تنيده بودند. تك تك كه تعظيم نمي كردند، همگي با هم ـ‌ چند بار بهمن، پسر كوچك خان و دوست جان جاني من در دبيرستان را به باغ انجيري به ضيافت رنگ ها، برده بود و من مبهوت از آن همه رنگ، مي ترسيدم پا روي قالي ها بگذارم. خيال مي كردم پا روي دست ها و چشم هاي قالي باف هايشان گذاشته ام و روي پشتي ها هم كه مي نشستم، باز خيال مي كردم روي نوه هاي قالي ها نشسته ام. بافندگانشان حالا كجا بودند؟ خدا مي داند. اگر هم مرده بودند، آثارشان كه مانده بود.

قالي ها و پشتي هايي كه از پنجره ها نور مي گرفتند مي درخشيدند و آن ها هم كه در تاريكي قرار داشتند، منتظر بودند تا نور جابه جا شود. غير از نور پنجره ها،‌چراغ برق ها هم  از نورپاشي دريغ نمي كردند. نه چراغ برق ها منتي بر تالار مي گذاشتند و نه پنجره ها. همه شان به علت همجواري ساليان دراز با هم قوم و خويش شده بودند. به هم لبخند و چشمك مي زدند و اينك در غروب روزي كه مراسم ختم خان بزرگ برگزار مي شد، لبخندها و چشمك ها جاي خود را به چه داده بودند؟ لابد گره هاي قالي ها و پشتي ها خود را به رخ مي كشيدند و اخم مي كردند. شايد در دل هايشان اشك هم مي ريختند.

مدير و ناظم و معلم ها از جلو و چند نفر از هم شاگردي هاي بهمن در پي آن ها قدم به باغ گذاشتيم. بهمن به پيشوازمان آمد و ما را به تالار برد كه مراسم سوگواري در آن جا انجام مي شد. مردها با كلاه هاي دو لبه شان و پوشش هاي ايلياتي و زن ها با چارقدهاي سياه در تالار نشسته بودند.

بهمن مرا كنار خود روي يك تشكچه سياهپوش نشاند. مدير و ناظم و معلم ها هم گرداگرد ما نشستند.

يكي از مردان ايل پا شد و مرثيه اي براي خان بزرگ خواند. صدايش آن قدر گيرا بود كه از پنجره هاي باز به گوش درخت هاي باغ مي رسيد و آن ها هم براي همدردي سر تكان مي دادند:

«مثل پيش تر نزنم تير و به نشونه

 بالمو چرخ اشكنه دلم رو زمونه

 چو كفتر چاهي تير خورده او بالم

 بهلينم من كلك، بهلينم تا بنالم[1]

پوشش هاي خان روي يك چهارپايه گذاشته شده بود. مردي پا شد و عزاداري همگاني با آواي او رسمآً اعلام شد.

مرد كفش خان بزرگ را در دست گرفت و خواند: اي واويلا همي كفش او پاش بي. زن ها و مردها در جواب او، واويلاي كشداري را از اعماق سينه هايشان بيرون مي فرستادند و سينه مي زدند. صداي واويلا، زمين و زمان را به هم پيوند زده بود گفتي تمام درخت ها و باغچه ها و آب هاي جاري در جوي هاي باغ واويلا مي گفتند.

مرد، كفش را زمين گذاشت و جوراب خان را برداشت و خواند: اي واويلا همي جوراب او پاش بي. و صحنه قبلي تكرار شد تا مرد رسيد به زير شلواري خان بزرگ و خواند: اي واويلا همي تنبان او پاش بي.

با ديدن و شنيدن تنبان خان بزرگ، نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و زدم به خنده. سكوتي تالار را در برگرفت. انگار اين سكوت به من مي گفت: خفه شو. نه، بهمن بود كه دست مرا كشيده بود و از جا بلند كرده بود و گفته بود: خفه شو. و مرا به باغ كشانده بود. چند تا معلم و ناظم و مدير هم در پي ما به باغ آمدند. بهمن شروع كرد به زدن من. مي گفت: پسره حمال، بي بابا و ننه. بچه سر راهي، حرامزاده، اگر خان بزرگ تو را به پدر و مادر دروغيت نسپرده بود، هنوز در بيمارستان سماق مي مكيدي.

 از ته گلو گفتم: هيچ معلوم هست چه مي گويي و چرا مي گويي؟

گفت: مادرت كه تو را زاييد، گذاشت و از بيمارستان فرار كرد. تو تا دو سالگي در بيمارستان بودي.

ــ از كجا مي گويي؟

ــ برو آلبوم عكس خانوادگي را از پدر و مادر دروغيت بگير و نگاه كن: نه عكس نوزادي تو در آن است و نه عكس مادرت هنگام بارداري.

من هق هق گريه مي كردم. بهمن گفت: پسره بدبخت ولخند. خان بزرگ بود كه تو را به مادر و پدر دروغيت سپرد و خودش پدر خوانده تو شد... تمام مدارك نقل و انتقال تو، در صندوق آهني خان بزرگ هست. مدارك محضر، مدارك امضا شده پدر و مادر دروغيت و تو در ختم چنين پدر خوانده اي خنديدي، در حالي كه همه با هاي هاي گريه خان بزرگ را صدا مي كردند. مردي كه زندگي مرفه فعليت را مديون او هستي. خدا را شكر كه سال آخر دبيرستان هستيم و ديگر تا ابد، تو سعيد نكبتي را نمي بينم. حالا بايد برگرديم سر ختم. و راه افتاد كه برود.

معلم محبوب من، آقاي فرهمند گفت: يك كم صبر كن، با تو حرف ها دارم كه بزنم. بهمن خوب گوش كن. يك خنده، هر چند بيجا، اينهمه تاوان نمي خواهد. و اين همه افشاي راز با آن همه شتاب.

بهمن رو به من داد زد: برو گمشو، سعيد نكبتي. از پيش چشمم برو. من راه افتادم. آقاي فرهمند در گوشم گفت: رگ هاي ايلياتيش جنبيده. ته دلم گواهي مي داد كه نه به خانه بروم و نه در دبيرستان بمانم. تنها پنجاه تومان در جيب داشتم كه پدر و مادر دروغيم براي خريد تنقلات در جيبم مي گذاشتند. رفتم به مسجدي كه خان بزرگ براي شهر ساخته بود و متوليش را مي شناختم. متولي گفت: همين امشب، پشت منبر بخواب و پيش از نماز صبح بزن به چاك.

پنجاه تومانم را به متولي دادم و گفتم: بگذار چند شب، آنجا بخوابم.

ــ فقط يك شب ديگر.

صبح كه شد، نان و پنير و چاي صبحانه را با هم خورديم. نمازهاي بامدادي و ظهر و شام را پشت سر آخوندي خوانديم، مني كه حتي نمي دانستم، قبله كدام سمت است. روز سوم ناچار به امر متولي زدم به چاك و رفتم به پارك شهر و روي نيمكتي خوابيدم و آيندگان و روندگان را تماشا مي كردم. خانمي آمد و از جلو من رد شد و سير به من نگاه كرد و از قصد، كوزه سفالي ماستي را كه در دستش بود به زمين انداخت. او كه رفت، پا شدم و با ولع و با دست، ماست ها را از روي زمين جمع مي كردم و مي خوردم. خانم با آژداني برگشتند و گفت: ايناهاش. نصف مژدگاني مال من است.

آژدان، روزنامه اي كه دستش بود باز كرد و من عكس خودم را در روزنامه ديدم و براي آژدان خواندم كه: «مژدگاني: هر كس گم كرده ما را بيابد و تحويل بدهد، مژدگاني خوبي دريافت خواهد كرد.» آژدان دست مرا گرفت. برد سر فشاري آب پارك. واداشت، دست و صورتم را بشويم. با خانم و آژدان رفتيم به خانه. مادر دروغيم در را باز كرد، پرسيد: كجا بودي مادر؟ گفتم: مادر بي مادر. شما مادر من نيستيد. مادر دروغيم گريه كرد. من يك راست رفتم به اتاق خودم. چقدر تميز! چقدر راحت. لباس هايم را كندم و پاجامه خود را تن كردم و در تختخواب خودم خوابيدم. مثل كسي بودم كه صد سال نخوابيده. تقه اي به در خورد. صداي مادر دروغيم را شنيدم: ناهارت را گذاشته ام پشت در. با چه ولعي ناهارم را بلعيدم. مثل كسي كه صد سال قوت از گلويش پايين نرفته.

عصر از انزوا و احساس غربت خود، بغض گلويم را گرفته بود. از اتاقم بيروم آمدم. مادر دروغيم، پشت سماور نشسته بود. برايم چاي ريخت. آلبوم عكس هاي خانوادگي را از قفسه برداشتم و ورق زدم. بهمن راست مي گفت: تصويري از دوران بارداري مادر دروغي و نوزادي من در آن نبود.

به پدر دروغيم كه ‌آمده بود، پشت سر من ايستاده بود و دست هايش را روي شانه هايم گذاشته بود، گفتم: مردكه حمال، چرا به من نگفتيد كه سر راهيم و حرامزاده؟

پدر و مادر دروغيم، كنارم نشستند. مادر دروغيم گفت: ما تو را انتخاب كرديم. انتخاب مهم است.

ــ ببين ما بچه دار نمي شديم. به همه پرورشگاه هاي شيراز و جهرم و فسا سر زديم. هيچ بچه اي نظر ما را نگرفت، تا خان بزرگ، تو را كه در بيمارستان ماندگار شده بودي، چون هيچ پرورشگاهي جا نداشته، به ما معرفي كرد.

ــ من كه سراغ تو آمدم، انگشتم را به طرفت دراز كردم. انگشتم را گرفتي و به دهان بردي و مك زدي، انگار داشتي از پستانم شير مي خوردي و بعد به من لبخند زدي. و ما تو را از ميان هزاران بچه اي كه در پرورشگاه ها ديده بوديم، انتخاب كرديم. انتخاب مهم است.

ــ بايد به من زودتر مي گفتيد.

ــ دلمان نمي آمد.

زير لب گفتم: انتخاب مهم است.

دست در گردن مادر و پدر دروغيم انداختم و اشك هر سه مان به هم آميخت.

 

  1-مثل پيش تر تير را بر نشانه نمي زنم. بالم را چرخ شكسته و دلم را زمانه. مثل كبوتر چاهي تير به بالم خورده. بگذاريم روي كلك، بگذاريم تا بنالم. اما كلك يك نوع قايق بومي است كه از كنده هاي درخت هاي هم قد و هم قطر، به كمك طناب به هم متصل مي شوند. يك چوب بلند كه سر آن بيرق قرمز يا سياهي نصب شده، جهت باد را نشان مي دهد. اگر بادي نوزد از يك نوع پاروي بومي كلك را در رودخانه يا درياچه پيش مي رانند. تكان كلك به تكان ننو مي ماند و آدم غمزده روي كلك را آرام مي كند، به ويژه اگر نسيمي هم بوزد.