نام:

ایميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:



 

جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد.

    

یادداشت مدیران

■ فائزه شاکری
■ حسین فدوی

 

 

اگه دوست داري تو خدا باش

                                                                          فائزه شاکری   

 5/ دي ماه /82       جمعه

هيچوقت بلد نبودم بنويسم. الانم بلد نيستم. ولي مي­نويسم. بعد اين برگه رو مثل توي فيلما تا مي­كنم مي­ذارم توي جيبم. تا بعدا كه اومدن بالاي سر جنازه ام و جيبامو گشتن يه چيزي پيدا كنن. تا مثل هميشه با خودشون نگن بيچاره حتما جونش به لبش رسيده بود. نمي­دونم واقعا دوست دارم بميرم يا نه. يه جورايي مي­دونم دوست ندارم.اينم مي­دونم كه مردن از جنس مردني كه من انتخاب كردم يه انتخاب احمقانه است. ولي من اين روزا به شدت دوست دارم احمق باشم. يه احمق تمام عيار.

9/ دي ماه/82      سه شنبه

"بودن" يا" نبودن". مسئله اين نيست. مسئله انتخابه. انتخاب براي "نبود" شدن. نبود شدن براي اينكه نشون بدي كه "هست"ي و "بود"ي!

15/ دي ماه/82      دوشنبه

امروز صبح از خونه زدم بيرون. زدم بيرون شايد براي اينكه يه جورايي پشيمون بشم يا كسي رو پيدا كنم كه پشيمونم كنه. ولي امروز هم هيچ چيز تغيير نكرده بود. خيابونا هنوز خاكستري و كشدار و بي هدف و آن اتفاقهاي دوپا همه تند تند ميرفتند. شايد هم تند تند مي­آمدند. و او كه اون بالا نشسته بود و به اين همه تند تند رفتن ها و تند تند آمدن ها ميخنديد. با خودم فكر كردم چرا نميبينن اين همه رشته رو كه وصل شده به دست و پاشون و هي مي­بردشون و مي­اردشون.هي مي­بردشون و هي مي­اردشون. هي مي بردشون و هي مي­اردشون...

21/ دي ماه/82      يكشنبه

هميشه پشت بام رو دوست داشتم. هر چي بالاتر بود دوست داشتني تر.نه به اين خاطر كه به آسمان نزديكتره يا به خدا. نزديك يا دور بودن براي اون هيچ فرقي نمي كنه.او فقط بايد حس كنه كه هستيم تا مطمئن بشه كه خداست.اون به چه جوري بودن فكر نمي كنه.او به خدا بودن فكر مي كنه و من مي خوام بهش نشون بدم كه هستم ولي او خداي من نيست.... پشت بام رو دوست دارم  چون بالاش كه باشم احساس قدرت مي كنم و چه خنده آوره كه يه آدم هم  قدرتمند باشه هم احمق.

25/ دي/1382      پنجشنبه

اين روزها چقدر طولاني است. اين روزها چه سخت مي گذرد...اين روزها عجيب طولاني است.اين روزها عجيب سخت مي گذرد...

29/ دي /82       غروب جمعه

قبلا فكر مي كردم براي مردن جمعه ها بهترين روزه. يه عمره  همه رو با همين جمعه ها گذاشته سر كار.هي جمعه بگذره مثل هميشه و همه دوباره بگن شايد جمعه بعد.هي جمعه به جمعه نشستيم به چه اميد. كه همه چيز درست بشه.درست بشه كه همه چيز تموم مي شه.اون وقت اون براي كي خدايي كنه؟!

بايد جمعه باشه.تا بفهمه كه من فهميدم همه رو سر كار گذاشته.تا بفهمه كه من ديگه منتظر هيچي نيستم!

30/دي /82          شنبه

چه مشتاقم براي انتخاب يكي از جمعه هاي پيش رو!

3/ بهمن/82        سه شنبه

بايد روز باشه. هوام روشن باشه.هيچ خوشم نمي ياد از تاريكي, از شب. مي خوام بهترين روز يعني بهترين جمعه رو و بهترين ساعت رو براي مردن انتخاب كنم.اگه روز و ساعت بدنيا اومدنم با خودم نبود ولي حالا منم كه انتخاب مي كنم چه روزي و چه ساعتي...بعد ميرم رو پشت بوم. يه چرخ مي زنم براي اينكه از اون بالا خوب منو ببينه. براي اينكه ببينه ايندفعه منم كه تصميم مي گيرم...تصميم مي گيرم كه يك نسل رو بكشم! تصميم مي گيرم كه گناه كنم. يه گناه نا بخشودني. حتي اگر بهم فرصت برگشتن بده بازهم اينكارو مي كنم. اونم با لذت...بعد مي رم واميستم روهره. دستامو باز مي كنم,چشمامو مي بندم و بعد يه حركت كوچيك...و مي خندم به او كه فكر مي كنه خداي من هم هست!

6/ بهمن/82     جمعه

ديگه هيچي فرق نمي كنه.نه روز و نه شب. نه ابر نه آفتاب. نه دستاي بسته نه چشماي باز.نه جمعه نه شنبه.مهم اتفاقيه كه بايد بيفته. چه جوريش مهم نيست. بايد بدونه اينبار منم كه تصميم مي گيرم.شايد خودش هم اونروز كه داشت روي همه خاكاي عالم آب مي ريخت, فقط به همين فكر كرده بود. به بودن...

چقدر جام توي روزنامه ها خاليه...

¨¨¨

گفته بود همين شنبه. گفته بود مي شه  چهارده بهمن. گفته بود بالاي پشت بوم.گفته بود ده و بيست و چهار دقيقه. گفته بود خيلي دوسش دارم, مواظبش باش. يه جوري گفت مواظبش باش كه دلم هري ريخت. كه دل شوره ام بيشتر شد. گفته بود نذار حست كنه. بذار فكر كنه همه كاره است.نمي فهميدم منظورش رو ولي مثل هميشه گفتم چشم.

گفتم آخه چه جوري ببرمش بالاي پشت بوم. نگفته بودم. فكر كرده بودم. با خودم. هر چي او مي گفت همون بود. ولي فكر مي كردم چه جوري ببرمش بالاي پشت بوم. از صبح كه از خواب بيدار شد نشسته بودم بالاي سرش ــ تا ساعت يازده و سه دقيقه كاري نداشتم آخه ــ نمي ديد منو. حالش يه جوري بود. فكر كردم شايد مريضه. ولي آدم مريض توي رختخواب مي ميره. نه بالاي پشت بوم. كاش مي دونست آخرين روزه. صد بار از او خواسته بودم لااقل اين اجازه رو بده كه روز آخري بهشون خبر بديم روز آخره. مي گفت نه. مي گفت ندونن بهتره. راحت ترن. مي گفت اگه يه دفعه نباشن بهتره. هي فكر و خيال نمي كنن. يه دفعه تموم مي شه و تموم. راست مي گفت ولي اين يكي يه جوري بود. انگار خودش مي دونست. رفت صورتش رو اصلاح كرد. يه دست لباس تر و تميز پوشيد. بعدشم يه عالم عطر زد به خودش. فكركردم آخه چه جوري ببرمش بالاي پشت بوم. داشت مي رفت بيرون انگار. او هم كه گفته بود همين امروز. گفته بود چهارده بهمن، شنبه. كلافه شده بودم. نبايد مي شدم مي دونم.هميشه همونجوري شده بود كه گفته بود.ولي هميشه من كلافه مي شدم.هميشه فكر مي كردم چه جوري مي خواد بشه.بعد از اين همه وقت كار كردن هنوز اين همه دلشوره براي خودم خنده دار بود. درو كه باز كرد از پله ها كه بالا رفت تعجب كردم. بالاتر كه رفت كابوس پشت بوم حل شد. رفتيم بالا. "او" گفته بود ساعت ده و بيست و چهار دقيقه. ساعت ده و ده دقيقه بود.فكر كردم چه جوري بايد معطلش كنم.واستاديم رو پشت بوم.دستاشو باز كرد.يه چرخ زد.بعد بلند بلند گفت: "تصميمم رو گرفتم.هيچ كاري هم نمي توني بكني.فردا هم كه توي روزنامه ها بنويسن همه مي فهمن كه خداي من نبودي!مي فهمن كه خودم اراده كردم كه نباشم." گفت: نمي توني منو بذاري سر كار. من مسخره تو نيستم كه يه عمر زندگي كنم. اون جوري كه تو مي خواي و بعد هم وايستم تا كي عشقت بكشه منو نبود كني."

ده و بيست و يك دقيقه بود.تا اومد دلم شور بزنه رفت رو هره. زود بود ولي هنوز.سه دقيقه... چه جوري معطلش مي كردم. رفت واستاد رو هره.دستاشو باز كرد. داد زد دوباره: "بهترين لباسامو پوشيدم, مي بيني."دست كرد توي جيبش. يه كاغذ تا شده د راورد.داد زد دوباره:"همه چيزو اين تو نوشتم.مي بيني.همه چيزو."كاغذ و دوباره گذاشت توي جيبش. ساعت ده وبيست و سه دقيقه بود.تا برسه اون پائين خودش چند ثانيه وقت مي برد.اومد دلم شور بيفته كه دستاشو باز كرد. بهش نزديك شدم. زير لبي گفت: "اين منم كه انتخاب مي كنم."

دستمو گذاشتم پشت كمرش و... پريد....