نام:

ایميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:



 

جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد.

    

یادداشت مدیران

■ فائزه شاکری
■ حسین فدوی

 

 

زندگي مطابق خواسته ي تو پيش مي رود٭

امیرحسین خورشید فر

بعدازظهر سر و كله ي نسيم پيدا شد. نادر خودش را در پتويي پيچيده بود و روي كاناپه شكسته ي آمريكايي كه به ميز تكيه داده شده بود چرت مي زد. كتابي دستش بود و هر چندي كه چشم  باز مي كرد، يكي از واژه هاي كتاب را به سختي هضم مي كرد. وقتي نسيم آمد تو، نادر پتو را روي دوشش مرتب كرد و ليوان چاي را كه سرد شده بود از روي ميز برداشت.

گفت: «چقدر رنگ پريده شدي تو. يا همين جوري بودي؟ تابستون ها بس كه برنزه مي شي رنگ پوستت از ياد آدم مي ره.»

نسيم را بغل كرد و با شست ليوان را به كمر نسيم تكيه داد تا نيافتد. بوسيدش.

نسيم گفت: «من امسال اصلاً دريا نرفتم.»

نادر گفت: «دريا نرفتي؟»

بعد خميازه كشيد. از راهرويي كه به اندازه يك تونل تاريك بود گذشت و در چهارچوب در نوراني آشپزخانه پشت يخچالي كه سينه كشيده بود جلوي در پيچيد. نسيم روپوشش را در آورده بود. با لذت پتو را تنگ پيچيد دورش و بعد كشيد روي سرش، مثل يك چادر، سرش را خم كرد و به قيافه اش در شيشه قهوه اي ميز نگاه كرد. خرده هاي بيسكويت كرم داري كه در بشقاب روي ميز بود تمام سطح شيشه را گرفته بود. پتو را توي صورتش آورد. فقط يك چشمش پيدا بود. چشم هاي ميشي ريزش شبيه چشم هاي نادر بود.

صداي نادر آمد:«توي چايي ت شير بريزم؟ داغ كنم برات؟»

نسيم سعي كرد مزه ي شير چايي را به خاطر بياورد. در تمام زندگيش فقط همين جا شير چايي خورده بود. يادش آمد دفعه قبل روي سينه دراز كشيده بود و دست هايش را به هم مي ماليد و مي گفت مزه شير قهوه مي دهد.

داد زد: «من با شير مي خورم.»

نوك انگشت پايش به پارچه اي خورد. پتو را كنار زد. روسري گلدار سياه و زرد كهنه اي زير پتو بود. گفت: «عمو نادر زن گرفتي؟»

نادر در ايوان بود. بالاي يك چهارراه فرعي. صداي نسيم را نشنيد. مي خواست از سبدي ميوه بردارد. يك پياز قل خورد و از كنار پايش پرت شد پايين. نادر دم پايي اش را گذاشته بود لاي در. وقتي آمد توي آشپزخانه، شير قل مي زد. نسيم را صدا كرد. دستمال خيس را از روي صندلي آشپزخانه برداشت. نسيم وارد آشپزخانه شد. روسري زرد گلدار را به سرش بسته بود. نادر گفت: «اون كثيفه ها. تخم مرغ يه. پيچيده بودم دور مچ پام. درد مي كرد.»

نسيم روسري را پرت كرد روي زمين و براي نادر شكلك درآورد. تكيه داد به كابينت.

نادر گفت: «اون جوراب هاي سفيدت ذغالي مي شه. يه چيزي پيدا كن پات كن.»

نسيم بي اعتنا دست هايش را ستون كرد و خودش را بالا كشيد. نشت روي پيشخان و سرش را فشار داد به كابينت هاي بالاي سرش. نادر نگاهش كرد. نسيم يكدفعه اخم كرده بود. همان طوري كه پدر، عمو و مادربزرگش اخم مي كردند. چشم هاي ريزش مچاله شده بودند. انگار برافروخته شده باشد. نادر زير لب زمزمه كرد: «شور بختي»

گفت: «هفت سالگي ت همين جا نشسته بودي با همون ژست معروف كه پير آدم را در مي آورد. سر خانوم كج، موهاش ريخته بود رو دوشش. يه جايي رو هم نگاه مي كردي كه نه دوربين بود و نه چيز ديگه اي. انگار داشتي خودت را دوباره مي ديدي. من اومدم و محو تماشات شدم. گفتم نسيم جان چي شدي؟ گفتي اينها شورش را درآوردن،
همه شون ريختن سر من كه پاشو برقص. قشنگ يادمه گفتي شورش رو درآوردن.»

نسيم گفت:«تو هم لابد پرسيدي، خوب چرا نمي رقصي نسيم جان؟»

نادر جوري نگاهش كرد، انگار تكه گوشتي را از قاشقش دزديده باشد و درجا ببلعد.

گفت:«من بهت گفتم، همون جوري خنده خنده كه مي گن آمپول بزن درد نداره مي گن برقص؟ آره؟»

نسيم گفت:«اگه تو اين رو گفته بودي كه من همون موقع قربونت رفته بودم.»

نادر گفت:«تولد پري بود .يادته؟»

نسيم گفت دست هايش را روي ران هايش مالاند كه لب پيشخان پهن شده بود و گفت:«يادمه. بابام با عمه دعواش شد.»

نادر به هيجان آمد. اما نخنديد طوري كه بخواهد مزه لطيفه اش از بين نرود گفت:«بابات به پري گفت آدم اگر ببوستت تا كمر ميره تو پودر و لوازم آرايش.»

لطيفه اش بي ادبانه بود؟ خانم جواني كه روي پيشخان آشپزخانه مي سرید در سكوت نگاهش كرد. بعد گفت :«ديدي تازه، عمه پري چقدر محشر شده تو عكس هاي اون شب.ملوس شده ؟نه ؟»

با پا در يخچال را باز كرد. حالا تقريباً نادر را نمي ديد. جا تخم مرغي ها خالي بود و سه حلقه فيلم عكاسي سر جايشان بود. سه چهار جور مربا و ترشي و يك سبد بزرگ نان شيرمال. از آن ها كه به شان مي گويند گيسو. ياد روزي افتاد كه با نادر سر اين كه وقتي شخصيت فيلم ها در يخچال را باز مي كنند چه جوري دوربين توي يخچال مي رود بحث كرده بود. نادر تذكر داده بود:«با جمله هاي گداخته نمي شه آدم حرفش رو به كرسي بشونه.»

در يخچال كه بسته شد نادر را ديد كه دو ليوان چاي را با هم مقايسه مي كند. كندي ذاتي اش را به صورت دقت وسواس گونه اي نشان مي داد.همانطور كه پشتش به نسيم  بود گفت:«اتفاقاً به نظر من خوشگلي پري، يه جوري يه كه با آرايش كردن و اين جور كارها بيش تر نمي شه. من مخالفتي نداشتم ولي خوشگلي صورت پري حالتش معصومانه است. آرايش خرابش مي كنه.»

برگشت. با چاي هاي رنگ پريده اي كه شير در آن ها حل مي شد. سرسري نگاهي به نسيم انداخت. انگار به طرز ملايم و بي دردسري مشكل را حل كرده باشد. نسيم گفت:«تو هم مثل باباي من، ميخواي گناه كردن آدم هم معصومانه باشه. به خدا راست ميگم. به من ميگه تو چرا با پسرها گرم نمي گيري. چون فكر مي كنه اين جوري نه اين كه گناه داشته باشه يه جوري مريضي يه.»

نادر پشت ميز نشست. روسري گلدار را كه روي ميز افتاده بود، برداشت و مثل يك دستمال كهنه روي ميز كشيد. با حالت كارگر يك رستوران بندري روسري را روي دوشش انداخت و به نسيم لبخند زد.

پاهاي لخت و پرمويش را زير ميز به هم ماليد. پاچه هاي شلوار جين سورمه ايش را از پائين زانو قيچي كرده بود. گفت:«حالا من يه چيزي بگم؟»

صورتش شبيه معلم جواني شد كه فروتنانه درباره امتحان آخر ترم حرف مي زند.

نادر گفت:«آدم خودش رو يك جوري به بقيه مي شناسونه كه باعث مي شه  اونا بهش عادت كنن. پري آدمي بود كه شلوارهاي بابات رو كوتاه مي كرد با يه كت اسقاطي كه من عارم مي اومد بپوشم، تنش مي كرد ميرفت دانشكده. يعني چریك. چریكش پري رو كه مي ديد از خودش خجالت مي كشيد.»

نسيم از روي پيشخان پايين پريد و گفت:«صبر كن برم بيسكويت بيارم.»

نادر گفت:«آره آره.فكر كنم روي ميزه.»

نسيم وقتي از راهروي تاريك رد مي شد، رويروي قاب عكس بزرگي كه تا كمر او مي رسيد ايستاد و عكس خواهر برادرها را كه نادر به آن بزرگي چاپ كرده بود نگاه كرد. پري كلاه سربازي پدرش را به سر گذاشته بود . چشمان ريز و گيرايش را خمار كرده بود و دستش را روي شانه ي نادر فشار مي داد. نادر انگار ترسيده باشد، چشمانش در بينابين برادر بزرگتر و ويزور دوربين سرگردان بود و پدرش بر عكس تمام سربازها در يونيفرم قوي و با اراده به نظر مي رسيد.

صداي نادر آمد:«پيداش نكردي؟ بيام.»

نسيم دويد به اتاق. جعبه ي بيسكويت روي ميز بود. پوليور شيري رنگش را در آورد. با پيراهن چهارخانه ي مردانه اي كه برايش بزرگ بود به آشپزخانه آمد. نادر آستين تي شرت مشكي اش را بالا زده بود و جوش ريزي را روي بازويش مي خاراند. روي كاشي هاي ليمويي كنار اجاق گاز كاغذي به ديوار چسبيده بود:نسيم يكشنبه مي آد.

نسم گفت:«ولي اين كه مي گي دليل نمي شه.»

ليوانش را برداشت و در حالي كه به پشتي صندلي تكيه مي داد نوشيد و گفت:«اصلاً اين ايراد خانواده مائه كه زيادي تو هم هستيم.»

«ها؟»

نادر خرده بيسكويت هايي را كه از دهانش ريخته بود با انگشت روي ميز فشار داد.

پرسيد:«يعني چي؟»

«ببين مثلاً من يه روز صبح بلند مي شم، بدون اين كه به كسي بگم به سرم مي زنه بعد از مدرسه برم استخر. خوب؟ به هيچ كس هم چيزي نمي گم. اما هنوز نرفتم حوله م رو بردارم بابام يا مامانم مي گن مثلاً حوله ت رو بنده. بعد من اقم مي گيره از هر چي آب و استخره. اين يه جور نزديكييه ولي آزاردهنده است انگار ما داريم با يه عقل دسته جمعي زندگي مي كنيم.»

نادر همان طور كه بيسكويت را با چاي فرو مي داد هوم كوتاهي گفت و از جيب شلوارش سيگاري در آورد.

نسيم پرسيد:« فهميدي چي مي گم؟»

« نه. قلمبه سلمبه بود.»

نسيم گفت:«منظورم اينه اون روز هم، پري خودش از خودش ناراحت بوده. اصلاً تو خودش جنگ بوده ولي چون ما همه از هم ديگه يك قدم جلوتر هستيم، باباي من در مي آد حرف پري رو به خودش مي زنه. ديدي آدم وقتي از يه چيزي ناراحته بعد يكي مي آد به خاطر همون سرش داد مي زنه چقدر عصباني مي شه. چون انگار اون يارو از وسط مغز آدم يه چيزي رو برداشته پرت كرده تو صورتش.»

نادر با جديت پرسید:«سیگار که نمی کشی هنوز؟»

نسیم با جدیت جواب داد:« نه. گوشت با منه؟»

نادر گفت:«پس مي گي فكرت رو مي خونن.»

«آره.البته مشكل دو طرفه است. من هم فكر اونا رو مي خونم. زودتر به خودشان مي گم. بعد اين باعث مي شه هيچ كس نتونه تغييري بكنه. چون هنوز فكرش رو نكرده يكي بهش پيشنهاد مي ده. من و بابام الان اين جوري هستيم. حالمون از حرفاي هم ديگه به هم مي خوره.»

نادر چرخيد و از روي شير گاز كبريت را برداشت. ليوان خالي اش را دمر گذاشت در كاسه ظرفشويي. سيگارش را روشن كرد و متعهدانه كبريت را سر جايش گذاشت. همين موقع تلفن زنگ زد. نادر از جا پريد.«ببخشيد، نسيم.»

و در حاليكه با بيرون دادن هوا از بين دندان هايش آهنگي قديمي را از ويگن مي نواخت از آشپزخانه بيرون رفت.

نسيم كنار پنجره آمد. پنجره ي اتاق خواب در زمينه آجري ديوار روبروي چشمانش بود و پايين در يك كوچه ي فرعي تابلو بستني فروشي ديده ميشد. دانه هاي برنج روي رف پنجره آشپزخانه پراكنده بود. نسيم دست هايش را بالا برد و كش و قوسي به خودش داد. دو طرف پيراهنش را بالا گرفت. به خطي كه شلوار روي كمرش انداخته بود، نگاه كرد.

كمرش باريك تر از بقيه بدنش نبود اما اندامي موزون داشت. دو حلقه ي كمربند شلوار را گرفت و به هم رساند. شلوار تنگ تنگ چسبيد به كمرش. صداي نادر مي آمد كه با دقت نشاني جايي را كه خانه ي خودش نبود براي كسي شرح مي داد. نسيم چرخيد. روي در يخچال عكس برگردان پينوكيو  بود. نسيم وقتي مدرسه نمي رفت روي دوش پدرش آن را چسبانده بود. به كنارش ناخن كشيد. عكس برگردان، نصفه پاره شد و كلاه پينوكيو پريد. از آشپزخانه بيرون آمد. نادر برايش دست تكان مي داد. دوباره پتو را دورش پيچيده بود. خداحافظي كرد و به طرز مضحكي سرش را به نشانه ي تعظيم تكان داد و گوشي را گذاشت. گفت: «بيا اينجا بنشين. سرده، آدم مور مورش ميشه.»

نسيم صندلي اي را كه كشان كشان آورده بود روبروي نادر گذاشت.

نادر گفت‌: «بابات زنگ زده كه من باهات صحبت كنم.»

«چي بايد به من بگي؟»

«بابات گوشي رو داد به فيروزه. فيروزه هم گفت ديگه آتنا نمي آد خونه تون. بعد از نمي دونم شش سال دوستي. گفت دختر خوبي بوده دوستي تون سر هيچ و پوچ به هم خورده. كارهاي تو هم روز به روز پسرونه تر مي شه. دامني رو كه دايي ت برات از آلمان فرستاده بخشيدي به همكلاسي ت. چقدر هم بهت مي اومده. در ضمن يك حس تنفري داري نسبت به پسرها.»

سيگارش را كه بي حركت بالاي زير سيگاري نگه داشته بود تكاند و خنديد.

«همين. چيه؟ ابروهاش رو نگاه كن. چيكه كرده تو چشم هاش. اخم هاتو باز كن.»

انگار نسيم بيهوش شده باشد، نجوا كرد: «نسيم»

قيافه حق به جانبي گرفت.

«عجب غلطي كردم. باباجان اصلاً اين يك حرفي بوده بين من و مامانت. فيروزه چه مي دونست تو پا مي شي مي آي اين جا حرف از زیر زبون من مي كشي. مارمولك. با توام. من رو نگاه كن.»

فكر كرد الان است كه نسيم پقي بزند زير گريه. نسيم لب هايش را به هم مي ماليد و به شكم او زل زده بود و مچ پايش را چسبانده بود به پايه ي  ميز.

«نسيم تو چرا هنوز هيچي نشده جبهه مي گيري؟»

نسيم با صداي لرزاني گفت: «من اصلاً چيزي نگفتم.»

نادر با دقت سيگار را در شيار زير سيگاري گذاشت و پا روي پا انداخت و قيافه اش طوري شد انگار بخواهد مطلب مهمي را از روي صورت نسيم بخواند.

«چرا ديگه. ناراحت شدي . بهت برخورده.»

نسيم گفت: «خب حالا من چي كار بايد بكنم؟»

«تو؟ هر كاري دوست داري. مگه من مي تونم جلو تو رو بگيرم. تا حالا مگه گرفتم؟ من فكر مي كنم اشتباه مي كني. اما چيزي نمي گم.»

«چرا؟ براي چي مي گي اشتباه مي كنم؟»

نسيم سرش را به علامت سوال تكان داد و خيلي زود از اين كه اين قدر اغراق كرده بود پشيمان شد.

«براي اين كه فيروزه برعكس باباي تو آدم منطقي اي يه. مي گه چرا تو همه ي كارهات با بقيه فرق مي كنه. هيچ توضيحي هم نمي دي. منشي دكتر روانپزشك زنگ زده خونه تون گفته وقت تو خورده به تعطيلي كنسل شده. فيروزه و بابات نه مي دونن دكتر كيه و نه مي دونن تو دكتر مي ري اصلاً. تازه بدتر از همه براي من كه اسفند ماه داري مي ري تو شونزده سال ولي آدم نمي دونه براي تو چي بخره كه نبخشي به اين و اون.»

خنده بلندي سر داد. در اين مدت كه نادر حرف زده بود نسيم بي حركت نشسته بود و سعي كرده بود لبخند نزند. نادر بلند شد.

«اه اين مال توئه؟ نيم ساعته زير كون منه؟»

پليور نسيم را به طرفش انداخت.

«چه جوري اين لباساي زير رو مي پوشي؟ تن آدم رو مي خوره.»

نسيم گفت: «تو بايد بپوشي كه يه خورده از شكمت را بخوره، شکمت کوچیک شه.»

نادر خودش را روی مبل عقب کشید.گفت:«تو واسه چی می ری دكتر؟»

نسيم چشمهايش را بست سرش را بالا گرفت و گفت: «مي گم، نمي گم، مي گم، نم گم، مي گم، نمي گم، مي گم، نمي گم،مي گم.»

بعد جيغ زد: «بردي، مي گم»

«خوب»

«به خاطر اين كه اين آقاي دكتر كه من مي رم پيشش شبيه رابين ويليامزه و در ضمن خل خوبيه.»

«دكتر ديگه؟ مي گي خله؟»

«نه خله يعني آدم دوست داشتني يه. من دوستش دارم. دوست داشتن.»

نادر بهت زده گفت: «جدي جدي يه؟ ها نسيم؟»

«آره دوستش دارم.»

«دوستش داري يا بهش علاقه داري؟ اين ها دو چيزه. شايد به چهره اش، اخلاقش، كارش، علاقه داري؟»

نادر دستش را بي هدف به هوا پرت كرد و ادامه داد: «چند سالشه؟»

«بزرگ ديگه. پدر همون كسي يه كه دامنم رو دادم بهش.»

نادر دست كرد لاي موهاي پرپشتش. گفت: «منظورت چي يه مي گي دوستش داري؟»

«ببين فكر كنم هم سن توئه. منظورم اينه كه عاشقش شدم.»

«مي دونه؟ به يارو كه نگفتي؟ دكتره رو مي گم؟»

«ديوونه است ديگه. واسه ي همين به من وقت مي ده كه بتونه يه كاري بكنه كه من دوستش نداشته باشم. ويزيت از من نمي گيره ولي اون كه حرف مي زنه من اصلاً گوش نمي دم. من مي رم به هپروت.»

نادر پرسيد: «دختره چي؟ مي دونه؟ دوستت رو مي گم؟»

نسيم گفت: «مي دونه ولي فكر مي كنه شوخيه.»

نادر خنده عصبي اي كرد:‌«پس چي يه شوخي نيست؟»

«عمو نادر عزيز. من دوستش دارم.»

نادر ايستاد. دست هايش را در جيب شلوارش فشار داد تا شلوار يك سانت پايين آمد بعد به شدت بالا كشيدش و راه افتاد به طرف آشپزخانه. نسيم پوليورش را كه مچاله روي پايش بود پوشيد و آرام گفت: «گه زدم.»

نادر وقتي به ته راهرو رسيد برگشت. بلند و مغموم گفت: «شماره اين آقا رو بده من ببينم.»

«مي خواي چي كار؟»

«مي خوام حفظ كنم. مي خوام باهاش صحبت كنم.»

همان جا در تاريكي روبروي قاب عكس بزرگ ايستاد.

نسيم گفت: «هرچي مي خواي بگي به خودم بگو.»

«خوب خودت بگو اين كه مي گي دوستش داري، فكر مي كني كي تموم بشه؟»

«من كه نمي خوام تموم بشه. من دوستش دارم. دو هفته اي نيم ساعت مي بينمش. همين. كه اگه سرانگشتي حساب كني چهار هزار تومن مي ارزه كه ويزيتشه.»

نادر چيزي نگفت. صورتش را روبه قاب عكس گرفت و ها كرد به شيشه و انگشتش را به شكل لجوجانه اي به شيشه ماليد.

«عمو نادر به مامان و بابام كه چيزي نمي گين؟»

نادر نگاهش نكرد. رفت به آشپزخانه. نسيم دويد دنبالش. نادر نشست كف آشپزخانه و سرش را در كابينتي فرو كرد. نسيم گفت: «نادر.»

 نادر سرش را بالا گرفت و ماهي تابه اي را بيرون آورد. نسيم گفت: «خوب مگه چيه؟ من پارسال عاشق خودت بودم از اين هم شديدتر.»

نادر در كابينت را به زور از روي ران چاقش رد كرد و بست. گفت: «مي توني دامنت رو پس بگيري؟»

«ببين آخه اگه من بخوام دامنه رو بپوشم بايد آنقدر آرايش كنم كه تا كمر بري تو پودر صورتم. فهميدي؟»

نادر گفت: «برو بشين تو اتاق. مي خوام فكر كنم. برو جورابات كثيف مي شه.»

نسيم از راهرو دويد به اتاق.

نادر داد زد: «يه زنگ خونه تون بزن بگو كه اين جايي. مامان بابات نگران مي شن.»

در يخچال را باز كرد و مايوسانه دستش را روي قفسه هاي خالي تخم مرغ كشيد. از پنجره نگاهي به بيرون انداخت. ديوار آجري روبرو در نور عصر، سرخ رنگ به نظر مي رسيد. يك لحظه فكر كرد كسي در آشپزخانه است. برگشت. هيچ كس نبود. دستش را پشت يخچال كرد و كليد چراغ راهرو  را زد. همان جا تكيه داد به ديوار و زل زد به تابلوي بچگي هايشان.

 

 ٭ از مجموعه داستان این نویسنده با همین نام