نام:

ایميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:



 

جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد.

    

یادداشت مدیران

■ فائزه شاکری
■ حسین فدوی

 

 

گپی با فتح الله بی نیاز درباره تفاوت

کشف معنای جدید یعنی ادبیات متفاوت

 

زهرا توسلی

 

 

  از نظر شما چه مؤلفه‌هایی یک اثر را نسبت به آثار دیگر متفاوت می‌کند؟

این که در معنا و ساختار در حد برجسته‌ای تأثیرگذاری متفاوتی نسبت به کارهای قبلی داشته باشد. کسی که این تفاوت را تشخیص می‌دهد باید آثار جمالزاده تا نویسنده های حال حاضر را خوانده باشد تا بعد بفهمد فلان اثر متفاوت است یا نه.

آیا اثر متفاوت حتماً به معنی این است که مردم آن را نفهمند؟ چون من دیدم مثلاً آثار متفاوت به طور مشخص به آثاری گفته می‌شود که اگر 40  نفر خواننده داشت، سی و هفت نفر گفتند که با یک متن از هم گسیخته و بی در و پیکر روبرو بودیم و این اصلاً داستان نشده است، آیا بی‌ساختاری یک امتیاز است؟ چون حتی داستان‌های ساختارشکن مثل آثار رابرت کوهر، جان بارت، پل آستر و کالوینو به رغم ساختارشکنی، ساختارمندند یعنی در تحلیل نهایی ساختاری خاص را در ذهن شما القا می‌کنند، به همین دلیل حافظه شما داستان را مثل یک رشته تسبیح دنبال می‌کند.

متأسفانه ادبیات متفاوت حاصل ناخودآگاه نویسنده نیست. در حالی که این اعتقاد را هنوز دارم که در تحلیل نهایی باید ناشی از خود آن باشد. در مجموع ممکن است، نویسنده ای‌اثرش را در یک شکل ساده و ممتنع نوشته باشد، ولی نکته‌ای از لحاظ معنایی و یا وضعیتی از لحاظ ساختاری به شما انتقال دهد که مخاطب بفهمید این اثر با دیگر آثار متفاوت است. گاهی داستان از لحاظ ساخت معمولی است، ولی در جایی از داستان یک راوی خلق می‌کنیم و با نثر زاویه دید را تغییر می‌دهیم و یا با لحن می‌توان اثری را متفاوت کرد.

برای تشخیص متفاوت بودن یک اثر راه‌های بسیاری وجود دارد، حتی شما می‌توانید تحقیق کنید و بر اساس زندگی فردوسی یک داستان مدرنیستی نوشت ولی می‌توان گفت بگویید این آقایی که این همه در مورد ایران شعر گفته و از لحاظ اندیشه یک پایه‌گذار است، تضاد انسان‌ها را خوب عنوان کرده است، در جایی می‌گوید ما ایرانیان آدم نمی‌شویم و همواره استخفاف ملی بر زبانش بود، می‌توان بر این اساس قصه‌ای ساخت. باید این را در نظر گرفت که آثار از نظر معنایی متفاوت هستند، چون از یک شخصیت تقدس‌زدایی کرده است.

تمام نویسندگان و اندیشمندان پست مدرن یعنی ساختارشکن در داستان به این نتیجه رسیده‌اند که هر کاری می توانند در داستان انجام دهند، ولی باید داستان قصه داشته باشد و از طرفی خواننده را به تفکر، حدس و گمان وادارد و تعلیق ایجاد کند. این دو مشخصه در داستان‌های ما دیده نمی شود. ادگار آلن‌پو در داستان کوتاه معتقد بود که تنها تأثیرگذاری در داستان کافی است. به دنبال این نظر عده دیگری گفتند داستان غیر از تأثیر می‌تواند کمال یافته باشد که البته این شکل را در بورخس نیز می‌توان دید که طرف رمان نیز نرفت، برخس 65 داستان کوتاه و تنها یک رمان نوشت که هر کدام از داستان‌های کوتاه او به پهنای رمان است.

جویس نیز در این مورد حرف جالبی می‌زند و از تجلی و شهود نام می‌برد که به معنای درک و کشف چیستی است چرا که داستان یک گزارش ساده نیست بلکه راویتگر آنهاست. اگر بخواهیم عنصر متفاوت را وارد کنیم شاید داستان را از نظر معنایی و ساختاری از داستان های کوتاه و بلندی که تا این زمان خوانده‌ایم، متفاوت باشد.

 

  مکتب‌های ادبی باید چه مشخصه‌ای داشته باشند که یک داستان را متفاوت کنند؟

فکر می‌کنم از یک طرف بینش نویسنده و از طرفی نیز ساختی که به کار می برد، تفاوت را ایجاد می‌کند. تا به حال داستان‌های زیادی در مورد این که هدف وسیله را توجیه می‌کند، خوانده‌ایم، اگر چنین داستانی را به سبک رئالیسم مدرن بنویسید، مثلاً می‌توانید از عنصر جا به جایی اشیاء استفاده کنید که خود یک تکنیک باشد این داستان با آن که رئالیسم مدرنیستی است ولی شگردهایی در داستان به کار می‌رود که اثر را متفاوت می‌کند. نمونه این کارها را در خارج می‌توان نام ببریم یا در حد بسیار نازل‌تری گراهام گرین و در حد وسط هانریش بل، بعضی از کارهای جوزف کونراد نیز از این دست هستند. مثل داستان «دل تاریکی» که هیچ وقت از خاطر خواننده نمی رود، اساساً یک داستان رئالیستی است، اما نوع و شکل روایتش به گونه‌ای است که تا ابد در خاطر شما می‌ماند.

یکی از نویسندگان کشورمان در ژانر گوتیک، داستانی نوشته است ولی متأسفانه از عناصر اولیه این ژانر اطلاع نداشت چرا که این نوع داستان بر مبنای ترس و وحشت بود و این نویسنده، چنین مشخصه‌ای را رعایت نکرده است.

کسی که می‌خواهد در این ژانر بنویسد لااقل باید آثار گوتیک را خوانده باشد مثلاً داستان‌های مری شلی، پل فرانسوا وولف، ادگار آلن‌پو، کافکا که متأثراز گوتیک است، باید بخواند.

اگر نویسنده‌ای بخواهد داستان مدرنیستی بنویسد باید تقابل میان ذهن و عین ایجاد کند، ایجاد کنش کند و در بیرون این تفکر نمایان شود و ادامه یابد و یا اگر بخواهیم مدرنیستی بنویسم شاید به شکل کارکرد ذهن و دیدن وقایع و رخدادها از طریق ذهنیت را رعایت کنیم که حتی خواندن بسیاری از کتاب‌هاست و همچنین مطالعه برخی از مراجعی که در این مورد نوشته شده‌اند، لازم است.

ولی متأسفانه نسل جوان کتاب نمی‌خوانند این نمی‌تواند ذهن خلاق ایجاد کند تا این جوان داستان رمانتیک بنویسد و متفاوت باشد یعنی داستانی که دیگر شبیه داستان‌های رمانتیک قرن نوزدهم و هجدهم جین آستین و مانند او نباشد و نوآوری‌هایی در آن به کار رفته باشد، کسانی که کم مطالعه می‌کنند، نمی‌توانند این نوآوری‌ها را داشته باشند «جیمز وانر» که یک نویسنده آمریکایی است برای این که بتواند اثر رمانتیک متفاوت بنویسد، کتاب‌های زیادی را در این زمینه مطالعه کرد و توانست اثر بزرگی به نام «گل‌های مدیسون کانتیه» را بیافریند که در آن نوآوری به کار برده است، این کتاب از نظر من و شما در سبک ادبیات عام، رمانتیک و عاشقانه نوشته شده و ضعف‌های بسیاری دارد و خواننده را خیلی دست کم گرفته است، ولی در این ژانر توانست اثری متفاوت بنویسد به طوری که در کشور آمریکا پرفروش‌ترین کتاب شد.

پل آستر نیز که آثارش مکتب پست مدرنیسم است، در بیش از 90 درصد آثارش قصه را حفظ می‌کند و در آنها از لحاظ ادبی تکنیک‌های مختلف را مانند کولاژ، بینامتنی استفاده کرده است، ولی متأسفانه در کشورمان چند اثر به تقلید از کارهای پل آستر را خواندم، دیدم که نتوانسته‌اند داستان را جمع کنند. آیا این بی‌استعدادی است من اصلاً به این اعتقاد ندارم چون ایرانیان در کشورهای اروپایی از نظر ادبیات، هنر و مسایل فرهنگی، سیاسی همیشه موفق عمل می‌کنند در حالی که در کشور ما این کمتر دیده می‌شود، چون جوان‌ها دچار کم کاری و رخوت شده‌اند و آثارشان توسط دیگران بازخوانی نشده و وقتی کتاب تمام می‌شود به دست حروف چین می‌دهند. در حالی که همین «پل آستر» آثارش را دیگران می‌خوانند و نظر می‌دهند و بعد چاپ می‌شود. بنابراین در هر ژانری می‌نویسیم باید آثار زیادی را از نویسندگان ایرانی و خارجی خوانده باشیم. مثلاً کسی که بخواهد رمانتیک بخواند، باید آثار محمد حجازی، سعید نفیسی، «شب‌های تهران» ، «تهران مخوف» و داستان‌های حسین قلی‌مصحف را خوانده باشد که دیگر آن‌ها را تکرار نکند و کارش نوآوری داشته باشد و ادبیات متفاوت بیافریند.

در دنیا کمتر کسی مانند ویلیام فالکنر دیده می‌شوند که آثارشان را بدون مطالعه داستان‌های دیگر و با نبوغ اعجاب‌انگیز خودشان نوشته باشند و توانسته‌باشند داستان‌نویس خوبی شوند، باید این نمونه‌ها را کنار گذاشت در حالی که نویسندگانی همچون داستایوفسکی که هنوز بعضی آثارش مدرنیستی است و یا نویسندگان طراز اولی دیگر مانند «جوزف کونراد» و «توماس روی» مطالعات بسیاری کردند تا توانستند ادبیات متفاوت داشته باشند.

در حال حاضر دو آفت‌عمده ادبیات داستانی ما اشباع اطلاعات و تکنیک‌هاست. از تعدادی از داستان‌های مدرن یا پست‌مدرنیستی یا ساختار شکنانه امسال را به حکم وظیفه خواند. اینها اشباع اطلاعات و تکنیک دارند یعنی از همه تکنیک‌ها مانند سینما، نور عکس، فیلم‌‌برداری، زمان گسستگی، مکان زدایی و قطعه قطعه‌شدگی پشت سر هم استفاده می‌کند و ذهن خواننده را بمب‌باران می‌کنند. اشباع موضوعی نیز از دیگر موارد داستان‌ها برای متفاوت کردن اثر است. رخدادهای مختلف و برهم خوردن رابطه منطقی داستان اثر را متفاوت نمی‌کند، بلکه این نویسندگان داستان‌هایشان را اشباع کرده‌اند. این یک متن آش هفت‌جوش است که همه چیز دارد و دیگر یک متن داستانی نیست.

آلفرد هیچکاک حرف خوبی می‌زند، داستان شاید همان زندگی است، بیان لحظات و روزها و ماه‌های تکراری و کسالت‌بار. یعنی یک محور اساسی زندگی را وارد داستان کنیم ولی نباید متن اشباع شود چون خواننده نمی‌تواند با چنین متنی ارتباط برقرار کند.

«آدم‌کش کور» مارگارت آتوود را خواندم اینها به نظر من 150 تا 200 صفحه‌اش اضافی بود و یا داستان «جنس گیلاس» پست مدرنیسم بود ولی کشش داستانی نداشت. این ایراد فقط به نویسندگان ما وارد نیست و به نویسندگان خارجی نیز این ایراد گرفته می‌شود، منتها چون ابتدای خط هستیم و می‌خواهیم خواننده را جذب کنیم، کمتر موفق می‌شویم. به همین دلیل به طور ناخودآگاه داستان‌های پست مدرنیستی مثل «سلاخ‌خانه شماره پنج»  یا «شب مادر»  به قدری ساده‌اند که مسخره به نظر می‌رسند ولی چون از مؤلفه‌های متنوعی استفاده کرده است، خواننده را جذب می‌کنند.

یکی از وجوهی که می‌توانید در ایجاد تفاوت در داستان‌ها روی آن تکیه کنید، دیالوگ‌هاست و این که با معنایی، لحن حاکم بر آثار چه تفاوتی با هم دارند. مورد دیگری که باید در ادبیات متفاوت دنبالش باشید، چند صدایی بودن داستان است، تعدد راویان یا لحن‌های متفاوت، چند صدایی با عدم قطعیت گره خورده است و این که هیچ حقیقتی که به عنوان حقیقت ناب معرفی کنیم، دیده نمی‌شود، ولی در این رمان کسی به حقیقت نمی‌رسد و دوم این که ابزار چند صدایی متفاوت است نویسنده می‌تواند انواع و اقسام شگردها را در اثرش بیافریند تا متن چند صدایی شود.

ادبیات متفاوت چند صدایی را در مقولات دیگری پیدا می‌کند که شاید تا به حال در بسیاری از مباحث نظری کسی مطرح نکرده است.

هر اثر داستانی بازگوکننده زمینه فرهنگی مکانی است که نویسنده در آن زندگی می‌کند، در ادبیات متفاوت عنصر مکان چه حد و اندازه‌ای از زمینه داستان است؟ چون خیلی از نویندگان داستان را به فضایی می‌برند که تخیلی است و وجود خارجی ندارد. در زمینه چه تفاوت‌هایی را مشاهده می‌کنید آیا سنت‌های عملی و یا همان نشان دادن مکان می‌تواند کافی باشد؟ ادبیات متفاوت باید در جستجوی تمامی عناصر داستانی متفاوت باشد.

 

        آیا می‌توان در هر زمانی ادبیات متفاوت داشت؟

ما توقع نداریم که هر سال یک اثر متفاوت بیرون بیاید. جمالزاده‌ای می‌آید و یا صادق هدایت بوف کور را می‌نویسد، 50  سال تمام هم در در وصف این کتاب جمله‌ای نوشته نمی‌شود، یک آدم توده‌ای هم می‌آید و می‌گوید این اثر منحط است. سال‌ها می‌گذرد ولی چون نگاه در آن فارغ از بعضی پایبندی‌هاست و اثر را نسبت به کارهای دیگر متفاوت می‌کند. شاید پنج سال بگذرد و شما کار متفاوتی نبینید یا حتی نتوان کاندید مسابقه کرد.

در برزیل مدت‌ها گذشت تا یکی، دو کار متفاوت به وجود آمد که همگی بینامتنی بودند و از ایرانیان گرفته شده بود مانند کیمیاگر. سال‌ها می‌گرد و در اروپا نیز بعد از دو اثر «بیگانه» و «طاعون» آلبر کامو که از نظر معنایی و از لحاظ هویت انسان در قرن بیستم است. سال‌ها می‌گذرد و «کوری» آفریده می‌شود که از نظر مضمون «طاعون» بوده و یک اثر متفاوت است. جنایت و مکافات که هنوز مدرنیستی می‌دانند، یک کار متفاوت است. «پدرو پارامو» یک اثر متفاوت بود و توانست زندگی مکزیکی ستمدیده را بازنمایی می‌کند. بنابراین نباید یک داستان متفاوت در زمان و یا تاریخ خاصی به وجود آید. صادقانه بگویم من امسال و سال گذشته اثر متفاوت ندیدم، بله داستانی که نامش متفاوت است، متفاوت محسوب می‌شود ولی اگر از 55 نفر، 45 نفر می‌گویند اثری را نفهمید، این اثر متفاوت نیستبا شما موافقم که سر یک موعدی هر سال تأیید کنید که داستانی متفاوت است ولی نباید دانش، خرد و اطلاعات را زیر سؤال برد.

 

  مکان  نیز می‌تواند یک اثر را متفاوت کند؟

خیر. شما می‌توانید داستانی شبیه طاعون در ایران نیز بنویسید، بوفکور در جایی دیگر ولی نماد جهان و تاریخ ایران است. از طرفی اگر مکان مدنظر باشد، دقیق باید توصیف شود.

 

 

  آیا نوع نثر تأثیری در ایجاد ادبیات متفاوت دارد؟

زبان و نثر که تفاوت‌هایی با یکدیگر دارند. می‌توان با نثر کلاسیک داستان متفاوت ساخت، بعضی از داستان‌ها از نظر نثر تفاوتی با پیشینیان خود ندارند، ولی از لحاظ معنا و ساختار تفاوت‌هایی دیده می‌شود. نثر اصلی مرگ «آرتوریو کروز» نثر و زبانش عادی است، ولی از نظر معنایی و ساختاری یک کار متفاوت است.

نثر ممکن است با زبان معمولی نوشته شده باشد ولی می‌توان با تکثر زبان و سبک و حتی تکثر نثر داستان متفاوت اتفاق بیفتد. یکی از شگردهای کافکا نیز همین بود که با زبان‌های پست و مدرن و عالی آثارش را می‌سازد. سبک نیز همین‌طور است، جایی سبک حالت گزارشی دارد و از طرفی نیز استعاره‌اش عینی است.

گره داستان در داستان متفاوت در حد معقول بازی زبانی کند، یکی از دلایل عدم ارتباط بعضی از آثار با مخاطبان خود این است که قصه در بازی گم شده است و یا در واقع برای این که قصه نداشتند بازی زبانی کرده‌اند. می‌توان با تکثر نثر نیز ادبیات متفاوت آفرید، نثر هم باید نثر عادی باشد، ولی نباید کاملاً ژورنالیستی باشد، مثل «شب مادر»  ونگات.

 

  چه داستانی از نظر محتوایی می‌تواند متفاوت باشد؟

معنای داستان است که موجب می‌شود که ما برای یک داستان ارزش گذاری کنیم داستان‌های خوبی که از ایرانیان امسال خوانده‌ام مثل «کیمیا خاتون» با نثر قدیمی نگارش یافته ولی با دید مدرن به تاریخ نگاه کرده ولی یک رمان تاریخی نیست و چون تقدس‌زدایی کرده، این داستان از نظر محتوایی ارزشمند است. آثاری چون «انجیرهای سرخ مزار» شاید ادبیات متفاوت هم نباشند، چون نوآوری‌هایی داشته اثر را متفاوت کرده است. این بستگی به نظر داوران دارد، چون بعضی اوقات در دنیا این مساله برای داوران مهم نیست، بلکه ساخت و تکنیک برایشان اهمیت دارد، ولی به هر حال ادبیاتی جدی است که در معنا همچنان پابرجاست. شازده احتجاب اگر معنا و محتوا نداشت، از ارزش آن کاسته می‌شد و شاید ارزشی نداشت. جای خالی سلوچ، همسایه و سووشون نیز همین طور است. در کشورهای خارجی نیز معنا اهمیت دارد. البته باید معنای جدیدی کشف کند که ادبیات متفاوت بسازد.