
|
|
جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد. |

| ■ صفحه نخست |
| ■ درباره واو |
| ■ جایزه |
| ■ نقد رمان |
| ■ نقد مجموعه داستان |
| ■ اخبار واو |
| ■ اخبار جوایز |
| ■ تماس با واو |
| ■ سایت گذشته واو |
| ■نقدواوبلاگ(وبلاگ اختصاصی نقد) |
|
یادداشت مدیران |
| ■ فائزه شاکری |
| ■ حسین فدوی |
| ■ نجمه سجادی |
مرگ منتقد يا مرگ مولف◊
حسین فدوی
امروزه در حوزه نقد شاهد آن هستيم كه نيروهاي فرامتني خود را به
گونه اي بر نشانه هاي متني و نظريه هاي ادبي تحميل مي كنند كه
اسباب مرگ نقد يا منتقد را فراهم آورده اند. اين موضوع مي تواند
ناخواسته شكل بگيرد; هرچند خواسته اش ملموس تر است. با اين مقدمه
كوتاه نگاهي به آخرين مجموعه داستان محمدرضا گودرزي خواهيم داشت.
خوانش اول ، برداشت يكم
گم شدن آدمها در لايه هاي داستان ها
«به زانو درنيا» تصوير جهان انسانهايي است كه دچار تنهايي و
سرگشتگي هايي هستند كه بر آنها تحميل شده است.
حديث عشقهاي پيدا و پنهان آدمهايي كه يا از پس بيانش برنمي آيند يا
به ملكي و سندي معاوضه اش يا به كبوتري پيدا شده ابرازش مي كنند.
اين مجموعه با 14 داستان ، 14 فضا و 14 جهان متفاوت دنياي واحدي از
واقعيت هاي ملموس و محسوس مي سازد كه انسان امروزي درگير و مقهور
آن است.
جهان به زانو درنيا، جهان رابطه هاست. رابطه عشقها، جدايي ها و جدا
ماندن ها، اما اينها همه آن چيزي نيست كه در داستان ها يافت مي
شود; بلكه هر خواننده به فراخور تحمل و تاملش و به واسطه تجربه هاي
زيستي و ذهني اش به كشف و شهودهاي ديگري دست مي يابد و تصاوير
ديگري از زندگي برايش نمايان مي شود. مانند داستان اول ، يعني
سومين نامه. راوي كسي است كه نامه هاي عاشقانه مي نويسد براي كساني
كه توان ابراز عشق را ندارند. در اين ماجرا اتفاق زيبايي رخ مي
دهد، يكي از مخاطبان نامه پي به وجود و حضور نويسنده مي برد و مي
كوشد از طريق نامه نگاري ارتباطش را با نويسنده حفظ كند. نكته قابل
توجهي كه در زيرساخت داستان خودنمايي مي كند، حضور كسي است كه با
همه احساسات و عواطفش و با همه تسلطي كه به اين ادبيات دارد، اين
جنبه از احساسات را ندارد و از منظر او آدمهاي عاشقي كه نزدش مي
آيند انسانهاي بچه ننه ، دست و پا چلفتي و عوضي اي هستند كه هواي
عاشقي به سرشان زده است ; اما در ادامه داستان متوجه مي شويم كه
واقعا اين گونه نيست و او خود نيز ناخواسته در اين احساسات فرو مي
رود.
اين داستان همانند ديگر داستان هاي اين مجموعه با وجود همه سادگي
ها و پرهيز از اداهاي فرمي و زباني ، خواننده را به تامل وا مي
دارد و او را همراه با شخصيت داستان به خاطر تضادها و تناقضات
دروني اش به فكر مي اندازد; چراكه ما نيز مي توانيم همانند راوي
داستان به گونه اي ديگر باشيم و ميل مان چيز ديگري باشد يا اين كه
ما را به فكر وادارد كه چرا از ابراز علايق خود ناتوانيم.
داستان دوم كه دل درد نام دارد، داستان مادري است كه مي كوشد به
پسرش بياموزد كه درون مطب دكتر چه بگويد و چه بكند; اما كودك كه
ذات و شخصيت اش متفاوت است ، خودداري مي كند و در آخر از مادر كتك
مي خورد و از مطب بيرون برده مي شود.
اين داستان يكي از موجزترين داستان هاي اين مجموعه است ، چرا كه نه
تنها به لحاظ موضوع و مضمون ، بلكه به لحاظ ساخت داستاني كم اشتباه
و خوش ساخت است و بار اصلي روايت آن بر دوش گفتگوست. داستان در يك
مطب اتفاق مي افتد و راوي آن سوم شخص است.
زن - مادر- سعي دارد كودك شيطان و بي ادبش را باهوش و مودب جلوه
دهد; اما كودك به علت سادگي و كودكي اش سرباز مي زند. مادر نيز آن
گونه نيست كه نشان مي دهد و مي خواهد در ذهن و تصور ديگران بسازد.
او نيز با وجود ظاهر آراسته اش در پايان ماجرا با لنگه كفش پس گردن
كودك مي زند و او را مستحق بيرون آمدن با پدر ولگردش مي داند.
اين داستان حكايت از پنهان كاري آدمها دارد.
داستان در اين سطح نمي ماند و صورتي ديگر از معنا و واقعيت را پيش
روي خواننده مي گذارد، اين كه در چنين عالم سبب همه چيز را علتي
است و هر علتي را علتي ديگر. چيزي كه در پس و پشت آن بايد جستجو
كرد، اين است كه در اين موقعيت اليناسيوني رخ مي دهد كه انسان در
پشت تصورات ديگران پنهان مي ماند و حقيقت خود را گم مي كند. اين
است كه انسان هر چه كودك تر - همانند پسرك اين داستان - صادق تر و
به خود واقعي اش نزديك تر و وفادارتر مي شود.
باز هم اين تمام آن چيزي نيست كه متن و داستان به آن بسنده كرده
باشد; چراكه رابطه و رفتار كودك بامحيط آدمهاي آن ، رابطه زن يا
مادر با كودك قابل توجه است. كودك دنيا را از ديدگاه خود مي بيند و
آنها را از ارزشهاي قراردادي و اخلاقي شرطي و از پيش تعيين شده
خالي مي بيند. و بعكس ، مادر كودك را در چارچوب مولفه هاي رفتاري و
آداب و معاشرت اجتماعي مي خواهد و قصد تحميل اين قراردادها را دارد
كه تعامل اين دو به تقابل دو نگاه و طرز نگرش تبديل مي شود كه در
پايان با توجه به بهره بردن از ابزار قدرت به خاطر برتري مادر بر
جهان كودك كه همان بي قيد و بي ارزشي ارزشهاي اجتماعي است ، غالب
شده و كودك مقهور نگرش مادر مي شود.
به گمانم اين دو نمونه براي اثبات اين مساله كه داستان ها در عين
سادگي چند لايه هستند و معاني متعددي را در پس خود پنهان دارند
كافي است. نبايد فريب سادگي داستان ها و معمولي بودن موضوعات را
خورد و در سطح ظاهري و اوليه آنها ماند و از كشف معاني غفلت كرد.
از نكات قابل توجه و خوب اين مجموعه زبان ، نثر روان و يكدستي
داستانهاست. نثر و زباني كه گاهي براي ساختن شخصيتي خاص لحن مي
سازد و گاه به لحاظ موضوع، فخيم و ادبي ، گاه ساده ، تمثيلي ، صريح
و گاهي ضمني مي شود و نثر و طنز كه گاهي در زبان است و گاهي در
موضوع، گاه مي خنداند و گاه ابزار گريه را فراهم مي كند.
صبر كنيد. اين همه آن چيزي نيست كه مي شود درباره اين مجموعه گفت.
اين تنها يك برداشت از اين متن است. برداشتي كه مي تواند متاثر از
تاثير حسي متن برخواننده ، شناخت منتقد از نويسنده متن و مانند آن
باشد و مي توان آن را فرامتني دانست يا با استناد به متن به اثبات
رساند، اما آن اثبات را نمي توان براي ديگران اثبات و آنها را
وادار به پذيرش كرد.
در حوزه معنا دست همه براي تاويل باز است. اين مجموعه را به صورت
زير هم مي توان خواند و درباره اش نظر داد معيار سنجش ما نيز همان
نقد عيني (نقد به لحاظ خود اثر است)، يعني متن برايمان پديده اي
خود پسنده و مستقل (Objective
Criticism)
است و آن را با محكهاي دروني و ذاتي خودش بررسي مي كنيم و سنگيني
نام نويسنده يا تاثرات و تصورات خواننده ملاك و ابزار نقدمان
نخواهد بود. اسمش را هم مي گذاريم:
خوانش دوم ، برداشت دوم
واقعگرايي در داستان هاي كارگاهي
اگر طبق نظر شكلوفسكي ، بضاعت هنري عبارت باشد از آشنايي زدايي
از موضوعات ، دشوار كردن قالبها، افزايش دشواري و مدت زمان ادراك
حسي ، مي توان گفت در كليت اثر چنين آشنايي زدايي هايي به چشم نمي
خورد و هيچ نشاني از بازيهاي فرمي ، زباني و تكنيك هاي غيركلاسيك و
سنتي بجز يكي دو مورد وجود ندارد. يعني آشنايي زدايي هايي كه
امروزه در 3 سطح زبان ، فرم (اشكال ادبي) و نيز معنا ديده مي شود و
سرپيچي هايي كه از قالبهاي رايج داستاني صورت مي گيرد به چشم نمي
آيد و در سطح داستان هاي كارگاهي و كلاسي باقي مي ماند.
داستان هايي كه ساختارهاي ساده اي دارند، آنقدر ساده كه حتي در يك
مورد به هم ريختگي روايت ، زمان ، مكان و... ديده نمي شود. همه
داستان ها از ابتداي ماجرا شروع مي شوند و هيچ كدام از پايان يا
وسط روايت نمي شوند.
از 14 داستان اين مجموع، 6 داستان با گفتگو، 7 داستان با روايت و
يك داستان با توصيف شروع مي شوند. ساختار داستان ها از اين آمار
مستثنا نيست ; چرا كه داستان ها بيشتر روايي و گفتگويي هستند تا
توصيفي.
عنصر زمان و مكان وجاهت و اهميت خاص داستاني ندارد و بود و نبودشان
بي اهميت است ، هويت خاصي برايشان لحاظ نشده است و تاكيدي روي آنها
وجود ندارد.
در اين داستان ها هر چه هست شخصيت است و موقعيت شخصيت هايي كه به
واسطه موقعيت هاي ايجاد شده ديده و فهميده مي شوند و براي فهميدن و
ديده شدن هم نيازي به فهم و نگاه خاصي نيست ، چون هر چه هست ساده
است و معمولي به گونه اي كه گاهي از فرط سادگي پيش پا افتاده به
نظر مي آيند; هر چند باورش با توجه به نام محمدرضا گودرزي در پاي
داستان ها سخت است و منتقد را به شك مي اندازد كه دچار تصور اشتباه
شده و غافل از لايه هاي پنهان اثر مانده است ; ما چند لايگي و
پيچيدگي لايه ها هم با ساختار اين گونه داستان ها همخواني ندارد.
شخصيت ها از همين گونه اند. آنها هم آن پيچيدگي را كه منجر به نگاه
روانشناختي مي شوند، ندارند. انسان هاي عادي و عامي كه دغدغه هايي
معمولي دارند. جز يكي دو مورد در داستان هاي صدا و آن مرد در باران
آمد، هيچ كاراكتر روشنفكر و فيلسوفي ميان آدمهاي اين داستان ها
ديده نمي شوند، اگر باشد باز نگاهشان معمولي است (مي توانيد به
گفتگوي مرد و زن داستان بعدش هيچ ، رجوع كنيد); البته در اين
مجموعه هستند داستان هايي كه بر خلاف آنچه گفته شد، ساده نيستند و
به تامل و تفكر بيشتر نياز دارند; اما آنها فاقد آن نشانه ها و
كدهاي كافي اند كه پرده از اسرار خود بردارند و لذت فهم مطالعه را
به خواننده بدهند. مانند داستان به زانو در نيا كه عنوان كتاب نيز
برگرفته از اين داستان است و بي شك مورد نظر و تاييد نويسنده اش
نيز بوده است ، باوجود شك در داستان بودنش به گونه اي روايت شده كه
گويي پس و پيش آن در ذهن نويسنده جا مانده و ما تنها دعوت اهريمني
را كه گويي انسان را خطاب كرده مي خوانيم چرايي و چگونگي اش كه هيچ
، بهانه روايت و قصه روايي اش هم معلوم نيست. داستان ديگر كه از
اين قاعده مستثنا نيست ، صدا نام دارد. عموي بيمار راوي اول شخص در
حال مرگ است و او قصد عيادتش را دارد به همين دليل عازم سفر به
بابلسر مي شود. داستان با جهان وهمي و توصيفات انتزاعي خود در همان
طرح سوال مي ماند و دچار سكون مي شود: «قرار نبود براي مردن به
ساحل بابلسر بروم؟» ميان داستان هاي غيرواقعگراي اين مجموعه ، تنها
آرامشگاه شبانه روزي است كه با وجود تمثيلي بودن براحتي مي توان به
آنچه نويسنده قصد بيان كردن آن را داشته پي برد، چرا كه همه دلالت
ها صريح و معنايشان از پيش قرارداد شده است. كاملا بديهي است كه چه
اتفاقي قرار است رخ بدهد و چه نتيجه اي حاصل شود.
همچنين فضاي تيره و نااميدكننده داستان ها و نگاه تحقيرآميز و
تمسخرآميزي كه نسبت به زن و مقوله عشق وجود دارد، آن هم وجودي كه
سايه بزرگش در تمامي داستان ها گسترانده شده است ، مي تواند اين
پرسش را ايجاد كند كه چرا نويسنده سعي مي كند يك نوع ديدگاه و نگرش
خاص را در همه داستان ها، فارغ از موضوع، داخل هر مضموني بگنجاند؟
به طور مثال در داستان اول يعني سومين نامه آدمهايي كه عاشق شده
اند و براي سفارش نوشتن نامه آمده اند همه آدمهاي كم سواد و معمولي
اند كه هميشه مورد تمسخر و تحقير راوي يا مولف قرار مي گيرند.
در داستان هاي ديگر هم نگاه همين گونه است. مثلا در داستان دل درد،
زن كه تظاهر به واقعيتي ديگر مي كند در پايان داستان همسرش را
ولگرد خطاب مي كند و تصويري خالي از عشق را در ذهن خواننده به وجود
مي آورد.
◊ این نقد در روزنامه جام جم به چاپ رسیده است.