نام:

ایميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:



 

جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد.

  
■  صفحه نخست
درباره واو
■  جایزه
■ نقد رمان
■  نقد مجموعه داستان
■  اخبار واو
■ اخبار جوایز
■  تماس با واو
سایت گذشته واو
نقدواوبلاگ(وبلاگ اختصاصی نقد)

 

یادداشت مدیران

■ فائزه شاکری
■ حسین فدوی
■ نجمه سجادی

 

 مجموعه داستان «تقدیم به چند داستان کوتاه»

jenopari.com

 

فهرست داستان‌ها: آمرزش/ زبرتر از خواب، نرم‌تر از بیداری/ چاکریم جناب سروان/ تقدیم به چند داستان کوتاه

پشت جلد کتاب:

محمد حسن شهسواری برای این که احترام و علاقه‌اش را به چند داستان کوتاه از نویسندگان مختلف نشان دهد، از هر داستانی، عناصری را انتخاب کرده و آن‌ها را در چهار داستان جدید تنیده و رابطه‌ای بینابینی آفریده است. نویسنده در این کتاب نیز هم چون رمان خود «پاگرد» بیش از هر چیز به داستان‌گویی، جاذبه‌ی اثر و لذت خواننده اهمیت می‌دهد.

سر دسته‌ی هجوم برندگان، ریش بلند و سفیدی داشت. چکمه‌های بنددارش هم تا زانو ادامه داشت. مرد درشت اندامی بود و چیق درازی به دهان داشت. بقیه‌ی افرادش در جای‌جای محلی که ما در آن در حال ترقص بودیم، مستقر شدند و گویی همه‌ی ما را زیر نظر داشتند. سر دسته، چپق را از دهانش بیرون آورد و گفت: «من، ژنرال تولستوی هستم. این را محض یادآوری گفتم.»

از گوشه‌ای دیگر، مردی خوش‌سیما دو قدمی جلو گذاشت. دو شعمدانی از جنس نقره بر هر دو دست خویش داشت. گفت: «سرگرد هوگو.» در همین لحظه مردی که داشت قفسه‌ی کتاب‌ها را بازدید می‌کرد رو به جمع کرد. وی مرتب سرفه می‌کرد و به نظر مرد مریض احوالی می‌رسید. لبخندی زد و گفت: «سروان پروست.»

متن معرفی کتاب:

چهار داستان کوتاه، مجموعه‌یی را می‌سازند که محمد حسن شهسواری به خواننده‌هایش هدیه داده است: «تقدیم به چند داستان کوتاه». مجموعه‌یی که طرح جلدش، یکی از دل‌چسب‌ترین طرح‌های کتاب چند وقت اخیر است: سفید، با روبانی قرمز که به صورت برجسته روی کتاب نقش بسته است.

داستان‌های کتاب توی یک جور بلاتکلیفی شناور هستند، «آمرزش» اولین داستان کتاب، در حد و اندازه‌ی یک رمان کوتاه ظاهر می‌شود، تا صفحه‌ی 77 کتاب، همین داستان است، با شخصیت‌پردازی قوی، پر از سمبل‌های ساده، و امروزی، کاملا امروزی. در توقیف فله‌یی مطبوعات، راوی داستان، نویسنده‌ی مطبوعات، که در تهران همه چیزش را از دست داده و هیچ چیز به دست نیاورده، به یک موسسه‌ی کاملا دولتی می‌رود، تا در قبال چهار لیتر شراب ناب، که در یک قرار خصوصی تحویل خواهد داد، بتواند یک کار ویراستاری به دست آورد و ... «آمرزش» کاندید یکی از بهترین داستان‌های نوشته شده‌ی دهه‌ی هشتاد به زبان فارسی است.

سه داستان دیگر، شوخی‌های گنده‌یی با خواننده هستند. دومین داستان، شکست زمان و مکان و روایت، در شکست واقعیت است. در طرحی ساده:‌ اولین سالگرد ازدواج یک زن و شوره ... سومین داستان هجویه‌یی است بر سبک داستان‌های دنباله‌دار مجلات زرد، راوی، دنبال پیدا کردن سرنخ‌های یک قتل است،‌ ولی جسدی وجود ندارد ... آخرین داستان غمگین، تکان دهنده و خیره کننده است: همه چیز از خواندن داستان‌های کوتاه شروع می‌شود ...

محمد حسن شهسواری نفس‌گیر می‌نویسد. ساده شروع می‌کند و یک قله می‌سازد که خواننده توی آن گیر می‌کند. در این میانه، خواننده درگیر اتفاقات آشنای زندگی امروزی می‌شود. وقتی کتاب را به پایان می‌رسانید، برای ساعت‌ها فکر کردن سوژه دارید. سوژه‌های ناب، آشنا و غمگین.

بریده‌یی از کتاب:

- جسد! جسد! لطفا جسد را بیاورید!

این صدای من بود. وسط پذیرایی لخت و بی‌قواره ایستاده بودم. اگر قل‌قل قابلمه‌ی روی گاز که از آن بخار بلند می‌شد، نبود، گمان می‌کردم ذی روحی آن جا زندگی نمی‌کند.

به این فکر کردم که اگر پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه زودتر از اداره بیرون زده بودم، حالا این جا نبودم. اصلا این گزارش شاید می‌خواهد نشان دهد که یک پنج دقیقه‌ی ناقابل چه تاثیر شگرفی می‌تواند بر زندگی نوع بشر بگذارد!

(صفحه‌ی 108 کتاب.)