
|
|
جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد. |

| ■ صفحه نخست |
| ■ درباره واو |
| ■ جایزه |
| ■ نقد رمان |
| ■ نقد مجموعه داستان |
| ■ اخبار واو |
| ■ اخبار جوایز |
| ■ تماس با واو |
| ■ سایت گذشته واو |
| ■نقدواوبلاگ(وبلاگ اختصاصی نقد) |
|
یادداشت مدیران |
| ■ فائزه شاکری |
| ■ حسین فدوی |
| ■ نجمه سجادی |
دریاییها/ نگاهی به داستان کوتاهِ کافه پری دریایی
اسدالله امرایی
مادمازل
كتي و چند داستان ديگر، مجموعه هفت داستان كوتاه از
ميترا الياتي است كه در نخستين حضور خود در قالب كتاب، جايزه بنياد گلشيري و جايزه
خانه داستان را ربود. چاپ هاي متعدد كتاب و استقبال جامعه کتابخوان، در داخل و
خارج از كشور، و ترجمه تعدادي از قصه ها هر چند به صورت محدود، نشان از حضور
نويسنده اي خوش دست داشت. جوايزي كه با عنايت به رويكردهاي مختلف، معني و مفهومي
خاص داشت. در باره اين كتاب زياد گفته اند و قصد تكرار آن حرف ها را ندارم. اما
بهانه يادداشت سردستي حاضر، داستان كافه پري دريايي است، داستاني آشنا. داستاني كه
از گذشته اي نه چندان دور حكايت دارد اما درعين حال فراموش نكنيم كه داستان
است.
در
داستان، راوي كه عاشق پري دريايي است با دوستش به حوالي كافه اي
مي رود كه برخي ازاهالي محل نماد فسادش مي دانند. وطبق سنت قديمي، مديريتاش را
موسیویی بعهده دارد. داستان نگاهي زنانه به دنياي مردان دارد. روایت نوجوان
خیالبافِ رومانتیکی که زن رویاهایش را در کافهٔ محل سکونتش در دام و گرفتار
میبیند. نام كافه ياد آور زني است كه دررويا و خيالِ راوي شكل گرفته و گاهي از پشت
پنجره تجسد مي يابد. در واقع، چهره دو گانه پري دريايي، موضوع داستان
است.
«...زن
پشت پنجره همانی بود که هر شب به خوابم می آمد و تا می خواستم
بگیرمش، از دستم عین ماهی لیز می خورد و خودش را می کشید توی دریا.»
سياهي
لشگرهايي هم توي داستان هستند كه تفنگ چخوف را از روي ديوار برنمي دارند كه آتش
كنند، هستند و شعار می دهند و شلوغ می کنند، اما منفعل می مانند. شاید تفنگشان خالی
است. اما به تعبیری دیگر می توان چنین تصور کرد حضورشان کمک کرده تا داستان عینی و
باور پذیر تر شود.
...«
آنها که با دارو دسته ی حسین گنده به کوچه رفته
بودند،حالا داشتند یک پیت حلبی را کشان کشان طرف کافه می آوردند. مردم برایشان راه
باز کردند. بچه ها دنبالشان دویدند.»
نگارنده به تفكيك جنسيتي در داستان
اعتقادي ندارد اما به هر روي امروزه به زن نوشت توجه مي شود، اما در كافه پري
دريايي، زنها در حاشیه قرار دارند و صدایشان بندرت شنیده میشود. حاج یدالله زنها
را به عقب می فرستد. پدر راوی اجازه نمی دهد همسرش در مورد پسرشان ابراز نظر کند.
«مادرگفت:
«بچه ها ساز و آواز دوست دارن.»، جواب داد: «بچه ها غلط زیادی می
کنن.»
الياتي گاه در داستان هايش آدم هايي وارد مي كند كه مابه ازاهاي
دست كم اسمي شان را داريم؛ يوسف پلنگ كشِ را در مجموعه داستان مادمازل کتي،
احتمالا يادتان هست. اينجا هم حسين گُنده را داریم. در اين داستان از شگرد
تداخل روايت استفاده شده كه در نهايت به يك روايت واحد میرسد. حاج يدالله نامي كه
مومن است و مخالف چنین جاهایی.
«صدای
حاج یدالله از پشت سرم بلند شد: «باید درِ
این خراب شده رو گِل گرفت.»
در عین حال دلش نمی خواهد یک مشت چاقو کش محله، آشوب به پا کنند.
حاج یدالله عصایش را در هوا تکان داد و گفت: « آتیش سوزی راه
نندازین. یکی جلو این بی پدر و مادر رو بگیره، بابا!»
شايد واقعي ترين آدم
داستان حاج يداللهي باشد كه در حاشيه قدم مي زند. اسم ها شايد به تعمد انتخاب شده
باشد. پاسبان مظفري كه مي تواند هر اسمي داشته باشد اما چون مظفر نيست شغلش را قبل
از اسمش آورده، نمي دانم به عمد يااز سر عادت. حتما فرق دكتر احمدي و پزشك احمدي را
مي دانيد.
دنياي نويسنده متاثر از ذهنيت خود اوست. وظيفه ي پاس بخش
ونقش تقسيم كن را هم خود او به عهده دارد.به عدد خواننده هاي متن خوانش و رويكرد
داريم .نتيجه آنكه برداشتشان همانگونه كه از زندگي يكي نيست از داستان هم
هكذا.
داستان خوش ساخت است و پرداختي هوشمندانه دارد كه گاه از سر وسواس به
تصنع مي زند.به خصوص در گفت و گوهاي سهراب و راوي به نظرم زياد كار شده، عبارات
لاتي و يك جورهايي تهراني، مال زماني بي زمان نيست كه داستان در آن روايت مي شود.من
البته اصرار نويسنده را درك مي كنم كه بخواهد داستاني باور پذير بنويسد اما اين
وسواس ها گاهي به زبان داستان لطمه مي زند. اين داستان از نوع قصه هاي روان شناختي
است و با لايه هاي زيرين آن سرو كار دارد. در عين حال سر و كارش با نشانه هاست.
نشانه هايي كه ساز و كار اين روايت و ساختار ويژه آن است و اراده اش معطوف به القاي
نقش ويژه هاست.نشانه هايي كه الياتي با آن ها اعتصاب مطبوعات و تعطيلي ادارات
دولتي را نشان مي دهد و با دو چرخش قلم به زيبايي در متن داستان مي نشيند. همين
ويژگي هاست كه از او نويسندهاي مينيماليست مي سازد.
راوي داستان در خانواده اي بزرگ شده كه پدر مردي است سنتي و حرف
حرف مرد خانه است و قصد ندارد اجازه بدهد پسر كوچك درسخوانش با دايياش به كافه
برود اما نمي تواند جلو زبان ليچار گوي او را بگيرد كه فحش هاي چارواداري(چارپاداري
)ندهد.
توقع ندارد پسرش با بهترين نمرات درسي پا به جاهاي ناجور بگذارد. حرف اول و
آخرش به او اين است كه «جای بچه ها نیست.» يعني بزرگترها بروند اشكالي ندارد. يا در
پاسخ به مادر بچه ها كه ميگويد بچه ها ساز و آواز دوست دارند، مي گويد «بچه ها غلط
زیادی می کنن.»
نكته آخر اين كه الياتي نويسنده اي دريايي است يا كنارآبزي و
اغلب داستان هايش در شهرهاي ساحلي مي گذرد.نشانه اي از سفر مرگ غربت و حس نوستالژي
روزگاري نه چندان خوش. اين حس روزگار خوش و سپري شده مردم تقريبا در جاي جاي آثار
الياتي خوش نشسته است و به ظاهر بخشي از يك مجموعه جديد است كه بايد چشم انتظاز آن
بمانيم تا خون شير شود.
......................................................................
تصویر رنگین دوران از دست رفته
حسین ورجانی. firooze.com
«کافه
پری دریایی» مجموعهی هشت متن روایی کوتاه است که منهای (خاطره
سهشنبه برفی) که یادمان زندهیاد نازنین نظام شهیدی است بقیه
متنها داستانهای کوتاهی هستند که دارای شباهتهایی با
یکدیگر میباشند و آنچه این داستانهای کوتاه را به یکدیگر
شبیه کرده مؤلفههای مشترکی هستند که در بیشتر این داستانها به
چشم میخورند مؤلفههایی چون جدایی زن و شوهر، دوری از خاک میهن،
زندگی گذشته آدمها در اروپا و آمریکا و تأثیر آن در وضعیت
زندگی امروزین شخصیتها، عشقهای رمانتیک، خیانتهای
خانوادگی و غیره. پارهای از داستانها در قالبهای ابتدایی و
به صورت خامدستانهای روایت میشوند و نویسنده ظاهرا کمتر در قید
و بند استفاده از صناعات و شگردها و فرمهای نوین داستانی
است. همچنین نویسنده به نثر و زبان خاص داستانی و بازیهای
ویژهی زبانی که داستان معاصر را از قصههای سطحی متمایز میکند
چندان عنایتی ندارد. البته بعضی از داستانهای این مجموعه دارای حس
و حالی است که باعث میشود خواننده آنها را تا انتها و با
لذت بخواند.
با نگاهی گذرا به
داستانهای این مجموعه با جهان داستانی نویسنده بیشتر آشنا میشویم.
1-
داستان
رفاقت
رفاقت داستان مثلثی عاشقانه است که موضوع رقابت
دو مرد بر سر تصاحب عشق زنی به نام شیرین، حوادثی را رقم میزند.
راوی بیست و هشت سال پس از اتفاقی ناگوار که برای دوستش
بهزاد پیش آمده و منجر به کوری او شده، او را همراه شیرین
در یکی از خیابانهای تهران میبیند و کنجکاویاش برای پیبردن به
سرگذشت آنها او را وامیدارد نقبی به گذشته بزند. داستان به لحاظ
فرم از تکنیکهایی ابتدایی بهره برده و روایتی خطی و گاه
ژورنالیستی از عشقی کهنه و قدیمی ارائه میدهد. زبان و نثر
داستان، گزارشی و فاقد تشخص بوده و بیشتر نثری ژورنالیستی
است که فاقد بازیهای زبانی است و روایت داستان نیز فاقد لایههای درونی است و هیچ
رغبتی در خواننده به این که مجددا داستان را مطالعه کند به وجود
نمیآورد. پایان داستان به صورت نیمهکارهای رها شده و
سرانجام مشخصی ندارد.
2-
داستان
نرد
نرد داستان زندگی سرد و بیروح زنی مهاجر و آواره
در آمریکاست که در عشق و زندگی به شکست رسیده و زندگی غمباری را
میگذراند اما پدر که همیشه غمخوار و پشتیبان دختر بوده رنج
مسافرت به آمریکا را به جان میخرد و در بازی از پیش
طراحیشدهای میکوشد بار دیگر رشتههای پارهشدهی زندگی دختر و
دامادش را وصل کند. او که از ازدواج دخترش با شوهری آمریکایی راضی
نبوده و حتی در عروسیشان هم شرکت نکرده اینک در آستانهی
جدایی کامل دختر و دامادش در بازی خستهکنندهی تختهنرد به
عمد به داماد آمریکاییاش میبازد تا دخترش قمار زندگی را
برنده شود و بدینسان ایثار و فداکاریای که مشخصهی پدران ایرانی است به نمایش
میگذارد. "تام" آمریکایی اما از نتیجهی بازی راضی نیست و برگشتن
خود به خانه را منوط به رفتن پدرزن از خانه میکند. مجموعه
روابطی احساسی-عاطفی در داستان شکل میگیرد که بیشتر از
آنکه بر پایهی عشق و علاقه باشد ترحم و دلسوزی و گاه نفرت
زیربنایش است. به لحاظ فرمی داستان از فرمهای پیچیده و بسیط بهرهای نبرده و
داستان (موضوع-مضمون) محور است. در این داستان هم نویسنده چندان به
تکنیکها و شگردهای داستانی عنایتی نداشته و از زبان و نثری
گزارشی-ژورنالیستی بهره برده و چندان در قید و بندبازیهای
زبانی و ایجاد لحنهای ویژه هر کدام از شخصیتهای داستانش
نبوده است و آدمهای داستان بیشتر به تیپ نزدیکاند تا شخصیتهای پیچیدهی
داستانهای معاصر و مدرن، همچنین این آدمها فاقد عمق و
درونگراییاند. رفتار پدر در گذشتههای دور و اختلافاتش با
مادر و اینکه تا صبح از طریق موج رادیویی عربیزبان گوش به
صدای امکلثوم میسپرده حالا و پس از سالها در هنگام زندگی با
دختر و دامادش تکرار میشود. پدر توی هال دراز کشیده بود و از طریق
موج رادیویی عربی زبان، خوانندهی زن، آوازی سوزناک و کشدار
سرداده بود. درپایان بگومگوی راوی و شوهرش شاهد آنایم که
پدر رادیو را خاموش کرده و از آواز سوزناک خبری نیست. گویی
همهچیز به خوبی و خوشی به انتها رسیده و پدر راضی است که مأموریتی بدین سختی
(آشتی مجدد دختر و دامادش) را به انجام رسانده و اینک
آمادهی برگشتن به خانه (ایران) است.
3-داستان
بالابر
تقابل دو نسل که هر دو
از اقشار مزدبگیر و محروم جامعه هستند و بلندپروازیهای کارگر
جوانی در مقابل مردی میانسال که نقش استاد کارگر جوان را
دارد موضوع داستان است. کارگر جوان که سالها به عنوان
وردست و همکار مرد میانسال به کار نقاشی ساختمان مشغول بوده در ایام
تعطیلات عید ازدواج کرده و حالا چند روزی پس از عروسیاش آمده تا
استادکارش را با خود به میهمانی خانهاش ببرد غافل از
اینکه استادکار دیگر همانی نیست که قبلا بوده و علقههای
گذشته بین جوان و استادش در حال گسستن بوده و استادکار تصور میکند
کارگر جوان درحال دور شدن از اوست. در اینجا مثلثی عاطفی– احساسی
شکل میگیرد که هر چند روابط بین اضلاع آن به روشنی و
شفافیت بیان نمیشود لیکن رقابتی محسوس بین عروس و استادکار
بر سر تصاحب کارگر جوان جریان دارد. البته استادکار چندان به این
ازدواج رضایت نداشته و تمایل داشته که ازدواج شاگرد جوانش زیر نظر
و با هدایت او برگزار گردد. کارگر جوان اما بدون مشورت با
او کار ازدواجش را به سامان رسانده و اینک در آغاز زندگی
مشترکش با فقر و تنگدستی روبهرو شده و درمانده و تهیدست به
امید دریافت کمک مالی سراغ استادکارش رفته است. کارگر جوان به
وعدههای پوچ و توخالی برادرزنش دلخوش است و آنقدر در
خیالات غرق است که استادکار را نیز به رفتن از ایران و
زندگی در غربت دعوت میکند اما استادکار که سرد و گرمکشیدهی روزگار
است او را اندرز میدهد و میکوشد او را به سر کار سابقش برگرداند.
موضوع
مهاجرت از ایران و رؤیای زندگی در خارج از کشور در این داستان حضوری چشمگیر داشته و
سراب زندگی بهتر در خارج از کشور بر روابط بین آدمهای داستان
سایهی سنگینی انداخته است. به لحاظ فرم و تکنیکهای
داستانی نیز نویسنده هرچند از فرمهای پیچیده و مدرن کمتر
بهره برده لیکن در پرداخت شخصیتها و فضاسازی موفق عمل کرده و آدمهای
داستان از تیپهای رایج درقصههای ایرانی فاصله گرفته و به
شخصیتهای ویژهی داستانهای مدرن و معاصر نزدیک شدهاند.
4-
داستان
آسمان
خیس
شکست در زندگی زناشویی، خیانت شوهر در حق زنش، سردی و
بیروحی زندگی و جستن مفرّی برای گریز
از زندگی نکبت، تمهای اصلی داستان آسمان خیس است.
سارا زنی میانسال است که دچار خیانت مهرداد شوهری
هوسران شده که او را رها کرده و به خارج
از کشور رفته است. او اکنون باسرنوشت غمبار مینا دخترش دست و پنجه نرم
میکند و با مروری بر زندگی گذشتهی خود و خواهر و مادرش کمکم به
ناامیدی و یأس نزدیک میشود.
داستان آسمان خیس نوعی داستان فمینیستی است که با مکث
روی زندگی تلخ زنانی چون سارا و شرح
ستمهایی که مردانی چون مهرداد در حقشان روا داشتهاند
میکوشد ستیز و جدال این زنان با مشکلاتشان را نشان دهد. داستان به لحاظ
فرمی و تکنیکی نسبت به داستانهای قبلی مجموعه از تکنیکهای مدرن
بیشتری بهره برده و فرمهای نوین داستاننویسی را
بهکاربرده است. هیجانات روحی و تلاطمات درونی شخصیت سارا
با ظاهر آشفته و مرددش به خوبی عیان میشود و شخصیت سارا در مرز عصیان و
پذیرش سرنوشت در نوسان است. ترافیک شلوغ خیابانهای تهران در
نزدیکی ایام تعطیلات نوروزی و حضور حاجیفیروزهایی که میان
ردیف ماشینها در حرکتاند و به تنهایشان پیچ و تاب
میدهند و دایرههای زنگیشان در هوا میلرزد با درون ناآرام، عصیانزده
و خشمگین سارا در تقابل و تعاملی شگرف قرار میگیرد و سماجت راننده
ماشین مسافرکش که میکوشد باب آشنایی و صحبت را با سارا باز
کند بر عصبیت و آشفتگی سارا میافزاید. سرانجام در پایانی
تکاندهنده سارا از درون فضای پرتشنج ماشین به بیرون فرار
میکند.
5-
داستان
زیر باران
جدایی زن و شوهر، و کودکی که
سرگردان میان آنهاست و محرومیت از سقفی مشترک که بتواند یک بار
دیگرخانواده را گرد هم آورد، از مضامینی است که در بیشتر
داستانهای این مجموعه وجود دارد. این موضوع درونمایهی
داستان زیر باران نیز هست. زن در انتظار آمدن پسرک مدتها زیر بارانی
تند کنار خیابانی شلوغ زیر چتر ایستاده است. سر و لباس زن نشان از
مشکلات اقتصادی و فقر او دارد مثلا وقتی قدم برمیدارد
لبهی ریشریش پانچواش روی هم موج میخورد. زن اما بیتوجه
به مشکلات گوناگون زندگیاش میکوشد دل پسرک را به دست آورد گویی
میترسد در رقابت با شوهر سابقش بر سر تصاحب مهر پسرک کم بیاورد.
مثلث معروف احساسی-عاطفی که در همهی داستانهای قبلی این
مجموعه وجود داشته در این داستان به صورت برجستهای نمود
پیدا میکند. مثلثی که البته تمام اضلاع آن عواطف انسانی نیست
و گاه حس نفرت و انتقام خصوصا بین زن و شوهر سابق در آن دیده
میشود. پسرک اما منطق درونی زندگی کنونی را نمیفهمد یا
نمیتواند قبول کند. برای او جدایی از پدر یا مادر بسیار
سخت و دردآور است و او همچنان در آرزوی زندگی گذشته و بودن زیر سقفی
مشترک است؛ آرزویی که اینک به رویایی دور شبیه است.
او غیر مستقیم از
مادرش درخواست میکند پدرش نیز در مراسم جشن تولدش حضور داشته باشد
و عکسهای یادگاری بیندازند. نویسنده در این داستان چندان
در قید و بند استفاده از فرمها و تکنیکهای ویژهی داستانی
نیست و ترجیح داده با فرمی ساده روایت داستانش را پیش ببرد
و زبان و نثر داستان نیز گزارشی-ژورنالیستی است. تأثیر خشونت در زندگی گذشتهی
زن و شوهر با وجود آنکه مدتها از آن دوران گذشته، همچنان در
زندگی کنونی پسرک حضوری پررنگ دارد،
مثلا
آنجا که زن به رگ ورمکردهی گردن پسرک نگاه میکند و
میگوید:
-کتککاری کار آدمای بده
پسرک جواب میدهد:
-خب بابایی میگه
فحش دادنم کار آدمای بده
داستانِ زیر باران نسبت به داستانهای قبلی
مجموعه، داستانی صمیمیتر است.
6-
داستان
نامه به یک دوست قدیمی
نوشتن داستان به شکل نامهنگاری فرمی است که
نمونههای موفق و ناموفق بسیاری دارد.
اگرداستانهای (معصوم اول) هوشنگ گلشیری و (بشکن دندان سنگی را)
شهریار مندنیپور توانستهاند در قالب و فرم
نامهنگارانه داستانهای درخشان و
ماندگاری باشند در عوض با انبوه داستانهای ناموفقی روبروییم که بافرم و قالب
نامهنگاری نوشته شدهاند. داستان نامه به یک دوست قدیمی داستانی
ضعیف است که نتوانسته حتی در حد و اندازهی داستانهای قبلی
خود این کتاب ظاهر شود. خیانت مردی که کارگردان سینماست و
با پول و سرمایهی زنش فیلم میسازد و مسئلهی ارتباط مرد
خیانتکار با زنان گوناگون و رنجی که از این بابت متوجه رویا، شخصیت زن داستان است،
درونمایه اصلی است و مثلث معروفی که در همه داستانهای پیشین
مجموعه وجود داشته در اینجا محور اصلی است. فرم
نامهنگارانهی داستان باعث میشود تا راوی همهی آنچه را
بر دل داشته و این سالها نمیتوانسته رودررو به کسی بگوید به صراحت در این
داستان بیان کند. این داستان از آن جهت که به زندگی خصوصی هنرمندان
معاصر میپردازد واجد اهمیت بیشتری نسبت به داستانهای قبلی
مجموعه است. راوی که در پی افشاگری و برملا کردن رازهای
زندگی دیگران بوده است اکنون به افشاگری رازهای زندگی خود و
دوستش مشغول است و این بار خود و دوستش سوژه افشاگریها شدهاند. فرم نامهنگارانه
باعث ایجاد امکاناتی برای راوی است که در بعضی از شیوههای دیگرِ
روایت میسر نمیشود.
7-
خاطرههای سهشنبه برفی
متنی که «خاطرههای
سهشنبه برفی» نام دارد داستان نیست زیرا فاقد همهی آن عناصری است
که یک متن روایی را تبدیل به داستان مینمایند. این متن
سوگیادی درمرگ نازنین نظام شهیدی شاعر مطرح معاصر و داور
مسابقهی شعر مجلهی کارنامه است. متن از جلسه میهمانی منزل خانم نگار
اسکندرفر مدیر مسئول و صاحب امتیاز مجلهی کارنامه شروع میشود و
در ادامه قطعاتی ازشعرهای زندهیاد نازنین نظام شهیدی در
متن آورده میشود. به نظر میرسد جای چنین متنهای رمانتیکی
در مجموعهای داستانی نیست و معلوم نیست چرا متنی با این مشخصات
در این مجموعه داستان گنجانده شده است.
8-
داستان
کافه پری دریایی
این داستان را میتوان بهترین و تکنیکیترین داستان
مجموعه دانست. مکان حوادث داستان یادآور
جغرافیای شهرهای جنوبی ایران و زمان داستان مربوط به
سالهای قبل از انقلاب است. حضور پری دریایی در متن داستان جنبه
جادویی بودن بدان بخشیده و روایت داستان به صورت همزمان بر
بستر واقعیتهای بیرونی و توهمات ذهنی راوی جریان دارد.
حوادث خشن داستان در برکهی ذهن راوی موجهایی ایجاد میکنند که
چون دوایر متحدالمرکز مدتها در تلاطماند. این داستان برخلاف
بیشتر داستانهای قبلی مجموعه دارای طرحی بسیط و مدرن است و
آدمهای داستان دارای تشخص ویژه بوده و به لحاظ تباین
روانشناختی هر کدام از آنها رفتاری خاص و ویژه دارند. از طرفی دیگر
عنصر آشناییزدایی در متن روایت داستان دیده میشود و نویسنده در
پارهای موارد حوادث و عناصر آشنا را به نحو غریب و
ناآشنایی برایمان به نمایش میگذارد. در این داستان حس
نوستالژی گذشته در جان راوی خلیده و کوشیده تصویری رنگین از دورانی از
دست رفته ارائه کند. خشونت فیزیکی و مردانه علیه زنان در این
داستان در نهایت خود است تا جایی که حتی آقا ناظم مدرسه نیز
که ظاهرا انسانی فرهنگی است در این خشونت فراگیر افرادی مثل
حسین گنده و عباس گوشهگیر و دیگر لمپنها را یاری میکند. وجود
لمپنها و نقش موثر آنها درجریان حوادث داستان یادآور غلبهی
عناصر غیر فرهنگی و لمپنمآب بر فضای اجتماعی سالهای قبل
از انقلاب است.
.......................................................................................................
مرور مجموعه داستان «کافه پری دریایی«
jenopari.com
فهرست داستانها:رفاقت/ بالابر/ آسمان خیس/ زیر باران/ نامه برای یک دوست قدیمی/خاطرهی سهشنبهی برفی/کافهی پری دریایی
پشت جلد کتاب: روزها که از جلو کافه میگذشتم، وانمود میکردم که موهایش را نمیبینم که طلایی بود و تنش را که مثل پری دریایی تاب میخورد.
نگاهی به پشت سرم انداختم. آقا ناظم هم بود. چند تا از بچههای مدرسه قطار شده بودند دنبالش. سهراب به شانهام زد و گفت: «اون جا رو نگا، بابات!»
با چندتایی از همکارهاش دم دکهی بستهی روزنامه فروشی ایستاده بودند به حرف زدن. ولی مثل این که اوقات پدرم تلخ بود.
- از متن کتاب –
سالها پس از چاپ مجموعه داستان «مادمازل کتی و چند داستان دیگر» – که در زمان خود جایزههایی را از آن خود کرد و سه بار تجدید چاپ شد – کتاب جدید میترا الیاتی، مجموعه داستان «کافهی پری دریایی»، در بیست و یکمین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران عرضه شد.
این مجموعه در وحلهی نخست به خاطر طرح جلد بسیار دلپسند و رؤیايی آن – که کار اردشیر رستمی است – ترا، در لحظههاي پيش از خواندن، به تخیل وامیدارد: بانویی غمگین، با چتری در دست، انگار بر چتر دنیایی استوار است: شهر آجری زردرنگ و بارانی که میبارد و به او میرسد و زیبایش میکند. ترکیبی از امید، آرزو، ترس، غم و... یا همان زندگی مدرن شهری خودمان که دستمایهی اصلی داستانهای کوتاه میترا الیاتی است.
الیاتی، در این مجموعه داستان، سوژههایش را از درون زندگی مردم شهرهای بزرگ میگیرد، سوژههایی که اما همشکل و همفرم نیستند. داستانهای او، ترکیبی از تصویرهای گوناگون از زندگی شهری است. کوتاه بودن داستانها نیز، یک خصیصهی کاملاً امروزی است و کتاب نیز به این خصیصه وفادار است: داستانها برای خوانندهیی نوشته شده که وقت کمی دارد، خیلی کم، حتا کمتر از یک جابجایی با تاکسی.
اما کوتاه بودن داستانها نه چیزی از کیفیتشان میکاهد و نه دشوارخوانشان میکند.
داستان «خاطرهی سه شنبهی برفی». که ترکیبی است از نثر و شعر – شعرهای نازنین نظام شهیدی، رضا تقوی و حافظ موسوی – روایت مرگ غمانگیز نازنین نظام شهیدی، شاعرهی ایرانی است که بعد از اهدای جایزهی شعر کارنامه، در مهمانی شام بانی جایزهی شعر سکته کرد و از میان ما رفت.
بقیهی داستانهای کتاب نیز تصویر جاندار لحظاتی است از رابطهی مخدوش آدمهای شهرنشین: «رفاقت» «نرد»، «بالابر»، «آسمان خیس»، «زیر باران»، «نامه به یک دوست قدیمی» و «کافهی پری دریایی».
دنیای داستانهای میترا الیاتی جغرافیای تقسیمبندی شدهای ندارد. مضامین او مضامینی جهانشمول است که در هر کجای جهان که باشی میتوانی با آنها ارتباط برقرار کنی.
بریدهای از داستان «نامه به یک دوست قدیمی»:
ناتاشای عزیزم
نمیدانی چقدر دلم برای آن خالهزنکبازیهای نوجوانیمان تنگ شده! با تو نشستن و لغز این و آنرا گفتن و پتهها را به آبدادن! کافی بود یک سوژه دستمان میافتاد، دیگر ولکن نبودیم: آنقدر میگفتیم که از چانه میافتادیم. از قضا همه یکجورهایی برایمان سوژه بودند: از شاگرد هیز بقالی محله بگیر تا دبیرکج و کولهی احساساتیمان که تا دختر خوشگلی از کنارش رد میشد، یکی از آن شعرهای بندتنبانیش را بلند بلند میخواند. کاش هنوز هم همان روزها بود و سر هیچ و پوچ، هروکرمان هوا میرفت.
راستش را بگویم آن روز که ترا با محسن توی بازارچهی تجریش گرم خرید و بگو و بخند دیدم، اول یکه خوردم. از تو توقع نداشتم که نزدیکترین و قدیمیترین دوستم بودی و هستی. خودم را گوشهای پنهان کردم تا چشمتان به من نیفتد. از دور دنبالتان کردم. وقتی بالاخره سوار ماشین شدید، میدان را دور زدید و رفتید، احساس دیگری داشتم: حالا باید گذشته از سرنوشت خودم به سرنوشت تو هم گریه میکردم: محسن هیچوقت دلش را برای ابد جایی گرو نمیگذارد. روزی را میدیدم که هر دو نفرتان باز به من پناه میآورید. محسن به دلایل همیشگی و با چربزبانی و تو، توئی که همیشه بزرگترین اضطرابت در زندگی تنهایی بوده، در اوج شکست و تنهایی و بیزبانی!
......................................................................................
ماندن در درون مرزها
سیامک وکیلی
اگرچه ما امروز دچار بحرانهای ریز و درشت گوناگونیم اما زمینهساز همهی آنها را تنها باید در یک بحران جست که همانا اندیشه است. خویشکاری اندیشه چیزی همانند اقتصاد است و در آن عرضه و تقاضا در دورههای مشخص بسیار تعیین کننده خواهد بود، مانند امروز.
در سالهای آغازین پس از مشروطه عرضهی اندیشهی غربی بسیار کمتر از تقاضا برای آن بود. اما رفتهرفته، با کوششهای روشنفکران، این معادله برعکس شد. یعنی امروز تقاضا برای اندیشهی غربی به عرضهی آن میچربد. امروز دیگر از آن مقاومت اندیشهی ایرانی در آغازهای پس از مشروطه کوچکترین خبری نیست. بسیار پیش آمده که میپرسند؛ چرا باید از اساس در برابر اندیشهی غربی، یا غیر ایرانی، مقاومت کرد؟ مگر قرار نیست که ما با جهان همراه شویم؟ آیا باید خودمان را از رویدادهای جهانی کنار بکشیم و گوشه نشینی برگزینیم؟
پاسخ اینگونه پرسشها همیشه با پرسشهای دیگری همراه است؛ آیا برای همراه شدن با جهان باید مقلد آنها باشیم؟ آیا باید آنچه را که آنها میگویند بپذیریم و مانند یک خدمتگذار وفادار انجام دهیم؟ آیا ما وظیفه داریم تا در پژوهشهای دانشهای انسانی و اجتماعی و هنری از یافتههای آنان پیروی نماییم؟ آیا این جزو اصلهای اساسی است که ما در داستاننویسی پیرو فلسفهی غیر ایرانی باید باشیم؟ و اگر بپذیریم که چنین است، برای جهانی که ما قرار است همراه آن شویم چه تازگیی خواهیم داشت؟ یکی از فیلسوفان ایرانی به دعوت دانشگاه برکلی آمریکا قرار بود در زمینهی فلسفه سخنرانی داشته باشد. او آغاز به سخنرانی میکند و آنهم در بارهی فلسفهی غربی. نزدیک به نیم ساعت که میگذرد یکی از شنوندگانش برمیخیزد و به او میگوید: ما از تو به عنوان یک فیلسوف ایرانی دعوت کردهایم تا در بارهی فلسفهی ایرانی برای ما بگویی. فلسفهی غربی را ما میشناسیم و به عهدهی مای غربی هست نه توی ایرانی.
آن فیلسوف ایرانی در واقع میخواست به این شیوه با جهان همراه شده باشد، اما نمیدانست که همراه شدن با جهان از نگر جهان تفاوت میکند با آنچه که روشنفکران ایرانی تبلیغ و ترویج کردهاند.
این شیوهی جهانی شدن اثرات بسیار ژرفی بر شالودههای اندیشهی ما در همهی زمینهها گذارده و نگاه ما را از اساسیترین نیازهایمان به کجراهه کشانده. ازین روست که ایرانیان در هر زمینهای که وارد میشوند، تکیه بر مراجع و منابع – به ویژه غربی- دارند. زیرا وفاداری به اندیشهی غربی به آنان میگوید آنچه که غرب میگوید خوب و درست است. بنابراین برای جلب توجه اینان، که تعدادشان بسیار زیاد و پسندشان عمومیت یافته، دانش و دانایی بهترین و کارآمدترین ابزار نیست.
در این راستا هنر و ادبیات یکی از بهترین ابزار برای رشد عنصرهایی است که سبب آفرینش بحران در هر اندیشهای میتوانند باشد. در ایران نیز چنین بوده و هنوز هم هست. امروز شما در زمینههای داستان و شعر و تئانتر و سینما،کمتر اثری را در ایران میتوانید بیابید که ویژگیهای ایرانی داشته باشد. چرا چنین است؟ چرا یک ایرانی در ایران اثری را عرضه میکند که هیچ بویی از ایران ندارد؟ و چرا؛
«کسی را گوش شنوا نیست
اگرچه فریاد ویرانی رساست»؟
و چرا؛
«مرا بزرگ میدارید که با تیشه آمدهام
و با ریشههای شما باز خواهم گشت
و آتش میزنید به شمع بزرگیام
که آتش انداختهام به خرمن هستیتیان؟
آیا من قاتل تو نیستم؟
آیا من قاتل پدر تو نیستم؟
آیا من نبودم که نیای تو را در مجلس اول به توپ بستم؟
من هرگز پنهان نکردم که تو ابر مرد اهورا بودی
ده هزار سال داشتی
و همهی سرزمینهای ایرانی از آن تو بود
و من بودم که سرت را به آنسوی مرزهای سرزمینت انداختم،
اما چیزی را که نمیفهمم این است که؛
تو چرا پنهان میکنی؟»
اما با همهی اینها که گفته شد گاه در میان آثار عرضه شده جرقههایی دیده میشود که اجازه نمیدهد در نا امیدی بمانیم. یکی از این جرقهها مجموعه داستان «کافهی پری دریایی» نوشتهی میترا الیاتی است که به تازگی نشر یافته. این دومین اثر او پس از مجموعه داستان «مادمازل کتی» است. و اینکه من دوست دارم در بارهی آن بنویسم به دلیل ویژگیهای خوب و آشکار آن است.
1- موضوع
گزینش موضوع برای یک نویسنده از مهمترین کارهای اوست. اینکه شما رمان مینویسید یا داستان کوتاه و موضوعی را که برگزیدهاید مناسب کدامیک است بسیار اهمیت دارد. بسیاری از کسانی که امروز کتاب مینویسند و خود را داستاننویس مینامند، تفاوت میان ایندو را تنها در اندازه و حجمشان میدانند. بنابراین بجای داستان کوتاه، کوتاهنویسی میکنند. علت این است که موضوعشان مناسب داستان کوتاه نیست و بیشتر بدرد رمان میخورد. از این رو آنچه را که مینویسند در اندازهی کوتاه عرضهاش مینمایند و نامش را داستان کوتاه میگذارند. یکی از ویژگیهای مهم داستانهای الیاتی در همین است که موضوعشان مناسب است با شکلی که او برای داستانهایش برگزیده. بنابراین و بر خلاف بسیاری از دیگران داستانهای او چه از نگر موضوع و چه از نگر حجم و اندازه، داستان کوتاه است.
2- رویداد پردازی
رویداد در معنی واژهای آن یعنی پدیدهای که در شرایط و زمان و به علت یا علتهای مشخص روی دهد و بر پیش و، به ویژه، پس از خود اثر بگذارد. هر خوانندهای هم که خواندن یک داستان را میآغازد، از همان آغاز در انتظار یک چنین رویدادی است. داستانهای الیاتی دارای این ویژگی برجسته است که شما بجای آنکه منتظر رویداد باشید از همان آغاز در دل خود رویداد هستید. این بهترین شیوهی رویدادپردازی در داستان کوتاه است. البته نباید این شیوه را با بازگشت به گذشته و یا شیوهی پایان در آغاز- که شیوهی داستاننویسی ایرانی است و داستانهای شاهنامه بر اساس آن نوشته شده است- اشتباه گرفت. در شیوهی نخست نویسنده از رویداد پایانی میآغازد اما آن را نیمه تمام رها میکند و به گذشته میبردمان تا ما را از علت و شیوهی رخ نمودن رویداد آگاه نماید. در شیوهی دوم که شاهنامه نیز از آن سود برده، نویسنده در همان آغاز داستان پایان آن را میگوید. بنابراین ما میدانیم که چه رخ خواهد داد و یا داده. تنها ما میخواهیم بدانیم که چرا و با چه شیوهای. یعنی ما دلمان میخواهد از چگونگی آن آگاهی یابیم. مانند داستان «رستم و سهراب» که نویسنده از همان آغاز ما را بطور غیر مستقیم در جریان پایان غمانگیز سهراب قرار میدهد که:
«کنون رزم سهراب و رستم شنو دگرها شنیدستی اینهم شنو»
«یکی داستان است پر آب چشم دل نازک از رستم آید به خشم
«اگر تند بادی برآید ز کنج به خاک افکند نارسیده ترنج»
«ستمگاره خوانیمش ار دادگر؟ هنرمند دانیمش ار بی هنر؟»
«اگر مرگ داد است بیداد چیست؟ ز داد اینهمه بانگ و فریاد چیست؟»
میبینید که نویسندهی شاهنامه با چه نازکی و زیباییای ما را در جریان پایان غمانگیز سهراب قرار میدهد اما بگونهای که کنجکاوی برانگیز است. در اینجا دیگر نویسنده ما را به گذشته نمیبرد بلکه تنها در بارهی پایان داستان آگاهیهایی به ما میدهد. شیوهای را که نویسندهی شاهنامه با آن داستانهایش را برای ما میگوید گذشته از این ویژگی دارای ویژگی جداسازی نیز هست. یعنی همزمان با اینکه ما در آغاز داستان قرار داریم، بگونهای هم نویسنده در بیرون از داستان ایستاده و این پایان را برای ما میگوید. یعنی بگونهای به نظر میرسد که اعلام پایان داستان در بیرون از خود داستان قرار دارد. اما در مورد داستانهای الیاتی ما از این رو میتوانیم پایان داستان را پیشبینی کنیم که کل داستان در دل یک رویداد میگذرد. به این نمونه دقت کنید:
«جوان دوچرخه سوار به سرازیری جاده که افتاد، ساختمانهای همشکل و هماندازه پیدا شدند. به ساعتش نگاه کرد. درست یک ساعت و یک ربع راه آمده بود. شتابش را کم کرد، وارد فرعی شد، از دروازهای که نبود گذشت و وارد شهرک شد. پرنده پر نمیزد. خیابان کشیهای خاکی را میانبر زد و نزدیک لودر پارک شدهای از دوچرخه پیاده شد.
- سلام اوستا!
اوسا دم در ورودی ساختمان نیمه ساز، روی چهارپایه نشسته بود. جوان کیسههای شن و ماسه را زیگزاگ زد.
- سلام کردم اوسا. انگار توی این عالم نیستی؟
اوسا کتری دود زده را از روی پریموس برداشت. توی لیوان چای ریخت:
- تو بهتری. بوی عطر و گلاب دامادیت عالمو پرداشته.»
داستان «بالابر» اینگونه آغاز میشود و با جملهی «تو بهتری...» ما وارد رویداد میشویم و تا پایان داستان در دل آن قرار داریم و با آخرین جملهی داستان نیز بسته میشود. اینکه گفتیم در این گونه از داستانها نویسنده از همان آغاز پایان داستان را برای ما میگوید به معنی شیوهی پایان در آغاز نیست، بلکه در این نوع داستانی که همهی آن در دل رویداد میگذرد چه بخواهیم و چه نه، پایان آن- تا اندازهی زیادی- قابل پیشبینی است. شما به همین چند جملهای که جوان و اوستا ردوبدل میکنند دقت کنید؛ دلخوری زیاد اوستا از جوان آشکار است و جالب اینکه جوان هم انتظار چنین دلخوریای را از سوی او نیز دارد. این دلخوری اوستا و اینکه جوان نیز چنین انتظاری از او دارد، نشان میدهد که رابطهی آنها تنها یک رابطهی اوستا و شاگردی معمول نیست و میبایست ژرفتر باشد. پیشتر که میرویم درمییابیم که چنین است و اوستا جوان را مانند فرزند خود مینگرد و یا پیش از این مینگریسته. با این وجود اینکه ما تا اندازهای پایان داستان را پیشبینی کردهایم اما باز هم به خواندن آن کنجکاویم و علاقمند تا از پایانبندی آن آگاه شویم نشانهی زیبایی این گونه از داستان و مهارت نویسنده در به پایان رساندن آن است. در این مجموعهای که شامل هشت داستان است تنها سه داستان «رفاقت»، «آسمان خیس» و «نامه به یک دوست قدیمی» در این شیوه نوشته نشده است و الیاتی پنج داستان دیگر را با مهارت یک نویسندهی خوب و با تجربه در چنین شیوهای آفریده.این شیوه نه تنها سادهترین- در برابر پیچیدهترین- بلکه بهترین شیوهی رویدادپردازی نیز در داستان کوتاه است. این شیوه کمک میکند تا داستان از شکل معما بیرون برود. بنابراین چنین نیست که اگر ما ار پایان داستان آگاهی یافتیم دیگر نسبت به خواندن آن کششمان را از دست بدهیم ، بنابراین الیاتی در این شیوه کوشیده تا بجای تعلیق به وسیلهی رویداد بر چگونگی داستانهایش متمرکز شود و به نظر من بسیار موفق بوده. اینکه در چنین شرایطی که پرداختن به سیاست و شعارهای سیاسی همهی هنر ایران را در چنگال خود دارد، نویسندهای جسارت دوری از آنها را داشته باشد بسیار شایستهی تحسین است.
3- نثر
چند سال پیش یکی از نویسندگان کتاب چاپ شدهاش را برای من فرستاد و نظر مرا جویا شد. یکی از ایرادهای من به نثر او بود که بسیار پرپیچ و خم و پر ادبار بود. او در پاسخ من نوشت که: «اگر ما بپذیریم که پیشرفت و تکامل هنر در شکل است...». بنابراین برایم روشن شد که او نثر را با شکل در داستان اشتباه گرفته، و چندی پس از آن دانستم که بسیاری از کسانی که میکوشند تا داستان بنویسند چنین اشتباهی را دارند. شکل در هنر دارای یک تعریف فلسفی است و شاید بتوان گفت که تنها عنصر در هنر است که یک گفتار خالص فلسفی نیز هست. اما نثر چنین نیست و ماجرای دیگری دارد. «برایان مگی» در مورد فیلسوفان میگوید: «پیچیدگی متن نباید هرگز با فکری عمیق و نکتهای حکیمانه برابر دانسته شود» ( «فیلسوفان و سبک نوشتاری» / بخش 3 / برایان مگی / ترجمهی علی محمد طباطبایی / برگرفته از وبلاگ «گفتمان» ). آقای مگی این را در بارهی فلسفه میگوید اما در همهی زمینهها نیز صادق است به ویژه در شرایط کنونی کشور ما که بیسوادی و بیدانشی بیداد میکند.
یکی از مشکلات اساسی ادبیات داستانی کشور ما نثر است چراکه بسیاری از دست به قلمان و کسانی که با ادبیات داستانی سروکار دارند، نثر و داستان را یکی میشمارند. شاید بسیاری از همنسلان من هنوز از یاد نبرده باشند که در یکی دو دههی گذشته و پیش از آن از هر کسی که در بارهی یک داستان میپرسیدیم بیدرنگ میگفت فلانی نویسندهی بیمانندی است و نثرش حرف ندارد. و در گذشتهای نه چندان دور، منتقدین ادبیات داستانی، نقد را تنها در ایرادهای دستوری زبان میدانستند. بنابراین کسانی مانند اینان باورمندند که پیچیدگی نثر یعنی پیچیدگی داستان و بنابراین آنچه را که در داستان باید رخ بنماید به گردن نثر میاندازند. گلشیری از این دسته از نویسندگان بود و دگرگونیهای در نثر را دگرگونی در داستان میشمرد و بنابراین نثر او از نثر داستانی فاصلهی بسیار گرفته بود. از این روست که در چنین شیوهای خواننده بجای آنکه به داستان و آنچه که در آن روی میدهد توجه کند، مدام سرگرم پیچیدگیها و ادبار نثر آن میشود. کسی که به چنین نثری روی میآورد مهمترین علتش نبود استعداد نویسندگی در اوست. اگر شما دارای استعداد داستانپردازی باشید و یا سخنی برای گفتن داشته باشید، طبیعیست که دلتان میخواهد آن را با سادهترین زبان بگویید تا دیگران از اندیشه و استعداد شما برخوردار شوند. اما کسانیکه بطور معمول چیزی در چنته ندارند از پیچیدگی و آشفتگی بیشتر سود میبرند تا از سادگی و آرامش. شما به این نمونهها دقت کنید:
«مشتی پول مچاله روی صندلی جلو انداخت. در را باز کرد و پیاده شد. از میان ماشینها گذشت و به پیادهرو رفت. زیر باران ریز ایستاد و نفس عمیق کشید.» ( «آسمان خیس»)
و یا : «خیابان شنی باریک را تا انتهای باغچه رفت. از کنار حوضچهی خالی که میگذشت، فوارههای خاموش را نگاه کرد.» («زیر باران»)
و یا : «چنان دلم میخواست مشت محکمی حوالهی صورت کج و کولهاش کنم که حد نداشت. انگار منتظر همین بهانه بود تا فلنگ را ببندد.» («کافهی پری دریایی»)
چه بیماریای است که چنین نثر ساده و گویا را بپیچانیم و یا همه چیز را پس و پیش بگوییم؟ کاری را که الیاتی کرده برخلاف این است و بنابراین داستانهایش از یک نثر ساده و روان برخودار شدهاند بگونهای که میتواند از برجستگیهای شایستهی توجه او به شمار آید و چنانکه نمونههای داده شده را میبینید، داستانهایش به دور از ادبار و پیچیدگی است. بنابراین میتوان نثر او را نثر داستانی شمرد. یک نثر خوب داستانی نثری است که در هنگام خواندن داستان مزاحم خواننده نشود و به کلی فراموش گردد. اگر شما داستانهای الیاتی را بخوانید این ویژگی را در نثر او خواهید یافت.
4- توصیف
سادگی از ویژگیهای زندگی و خوبی است. حکایتی میگوید که در زمانی نه چندان دور در شهر نیشاپور چند دزدی پیاپی شد. نگهبانان دو بیگانه را که مورد شک بودند گرفتند و نزد قاضی بردند. قاضی نتوانست از آن دو مرد دزد را بشناسد. پس دستور داد تا هردو را آزاد کنند. اما همینکه آنان از در دادگاه بیرون رفتند قاضی نگهبانانی را بر آنان گماشت و گفت که هرچه آنان کردند گزارشش را برای او ببرند. هنگام غروب آفتاب نگهبانان بازگشتند و گزارش دادند که یکی از آنان همهی روز را در بازار گشت و با همه خوش و بش و معامله کرد اما دیگری مدام با سری افکنده در پسکوچههای خلوت میگشت و میکوشید تا با کسی برخورد و احوالپرسی نداشته باشد. پس قاضی دستور داد تا او را به عنوان دزد به دادگاه بازش گردانند.
این دو نمونههای سادگی و پیچیدگی هستند. آنکس که در خود شیشه خردهای نمیبیند همیشه سادهترین راه و شیوه را برمیگزیند اما کسی که در کارش نیرنگ و فریبی هست روی به پیچیدگی میآورد. اگر من ادعای فیلسوفی کنم اما از فلسفه چیزی ندانم، طبیعی است که به سخن پیچیده روی خواهم آورد. در داستاننویسی معاصر نیز ماندگارترین نویسندگان سادهنویسترین آنها بودهاند مانند هدایت، چوبک و حتا علوی و گلستان و...
اکنون به این نمونهها دقت کنید: «جوان دوچرخهسوار به سرازیری جاده که افتاد، ساختمانهای همشکل و هماندازه پیدا شدند. به ساعتش نگاه کرد. درست یک ساعت و ربع راه آمده بود. شتابش را کم کرد، وارد فرعی شد، از دروازهای که نبود گذشت و وارد شهرک شد. پرنده پر نمیزد. خیابانکشیهای خاکی را میانبر زد و نزدیک لودر پارک شدهای از دوچرخه پیاده شد.» («بالابر»)
«گنجشکهای چنار پشت شیشه از این شاخه به آن شاخه شدند. چشم از پنجره برداشت و به مینا نگاه کرد. قطرههای سرم به آرامی از لولهی تابخوردهی باریکی که سر دیگر آن به بازویش وصل بود، پایین میچکید.» («آسمان خیس»)
«ماشینی از کنارشان گذشت و گل و لای خیابان را به اطراف پاشید. چند قدم عقب رفت. به چکمههای ساق بلندش که گلی شده بود نگاه کرد. خنده روی لبهای سرخش ماسید.» («زیر باران»)
«سهراب دلش را گرفته بود و از خنده پهن زمین شده بود. داشت روی خاک و کثافت از خوشی خرغلت میزد. کره خر ولکن هم نبود. همین شد که آنها یقهی غول را ول کردند و گذاشتند دنبال ما» («کافهی پری دریایی»)
توصیف یعنی برشمردن جزویات محیط پیرامون، بگونهایکه بخواهیم از آنها سرشماری کنیم. این تعریف توصیف ساده است که رایجترین توصیف در داستان به شمار میآید. نمونههایی را که از چند داستان کتاب آوردهایم نمونههای زیبایی از چنین توصیف هستند. هرچه که توصیفهای یک نویسنده نزدیک به این تعریف باشد به معنی این است که داستانش کاملتر است، مانند داستانهای الیاتی.
از دیگر ویژگیهای الیاتی ایجاز و پرهیز از روایت است. او کوشیده تا با جملههای کوتا اماکامل منظورش را بیان کند و از درازگویی دوری جسته. از سوی دیگر همهی کسانی که با داستاننویسی یا داستانخوانی سروکار دارند این را میدانند که همیشه سادهترین شیوه برای نویسندگان، روایت است. نویسندهای که میکوشد تا روایت را از داستانهایش حذف نماید دارای دو ویژگی مهارت و جسارت است. زیرا نوشتن- آنهم بدون چنین عنصری- بسیار دشوار است، گذشته از اینکه اصیل نیز هست. باید از نویسندگانی مانند خانم الیاتی قدردانی نمود که در یک چنین شرایطی چنین داستانهای زبیایی را به دست نشر میسپارند و میکوشند تا به دور از هیاهوهای روز به زندگی بپردازند و ماندن در درون مرزهای خویش را به شعارهای بیاساس ترجیح میدهند!