نام:

ایميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:



 

جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد.

  

یادداشت مدیران

■ فائزه شاکری
■ حسین فدوی
■ نجمه سجادی

 

خاطرات عاشقانه یک گدا

محمدآقازاده

 

" خاطرات عاشقانه يك گدا" پيش روي من است . كتاب "حسن فرهنگي" با يك  بازي پيچيده و چند وجهي. مرا به مواجهه فرا مي خواند. كتاب عكس برداري از ناخودآ گاه را بر عهده  مي گيرد. ناخودآگاهي كه انتقال به بخش آگاه ذهن را برنمي تابد. زمان حلقوي مدام حول محور منع ها مي چرخد و به طور هميشه خود را تكرار مي كند . صداهاي مختلف  از آن بر مي خيزد. حتي صدا هاي اضافي . هياهو هاي گنگ . آیينه وار ما را به تماشا مي خواند . گرچه مي بينيم اما در نمي يابيم .رمزهايي كه همچنان رمز مي مانند. تاويل اين كتاب را از نگاه من پيش روي داريد.

 

*صداي اول – ديالكيتيك انزوا

 

ديالكتيك انزوا صداي اولي است كه به گوش مي رسد. تنهايي خواسته مي شود. اما تاب آ ورده نمي شود . يك اتاق دوازده متري نماد اين خواست است. اما ورود يك زن انزوا را ناخواستني مي كند. راوی اين حضور را به محاكمه مي كشاند. از آن يك جهان كافكايي مي سازد . اما ذهن او را مي ربايد. ناخود آگاه را مي گويم . او در هزار توي آن ناخود آگاه آن ديگري را مي جويد. در بين يك فضاي اثيري و يك غريزه ناب سرگردان مي ماند. گاه از آ ن مي گويد . گاه از اين مي گويد . زماني فرهيختگي اش را مي طلبد.زماني صرف مادگي اش را . اين تلواسه همان خواست انزوا و يا با ديگري بودن است . فرهيختگي ما را با آن ديگري پيوند مي دهد و مادگي با كاهش فشار غريزه. تنهايي را مطلوب مي سازد.

 

*صداي دوم – شئي شدگي

 

جامعه اسير نا خودآ گاه و يك تاريخ حلقوي  چون به سطح گفت وگو نمي رسد٬ آن ديگري تبديل به شئي مي شود . فرصت گوشت و پوست يافتن نمي يابد. همه از هم استفاده ابزاري مي بريم . چون اين بازي چند جانبه است. همه در خود گمگشته گي يله مي شويم . چون توان عبور از ذهن به عين را نداريم . از آن ديگري صورت هاي متفاوت مي سازيم . صورت هاي متناقض و دست نيافتني . هر دست يافتني . عين دست نيافتن است . فرهنگي در يك بازي مردها را وا مي داردنشاني زن دلخواه خود را تصوير كنند . ولي اين خواست محال است و به اين دليل بازي شكست خورده مي ماند. نام گذاري متعدد عين نناميدن است . يك سرگرداني هميشگي . يك حيرت بي فرجام . كتاب شئي شدگي ما را به راحتي مكشوف مي سازد.

 

*صداي سوم – شكست منطق درام

 

درام تنها در زمان خطي امكانپذير است . گره افكني به. گره گشايي فرصت مي دهد . بحران توسط رويداد ها راه به آ رامش مي كشد . اما در زمان حلقوي ما با غيبت رويداد روبرو هستيم . گره ها بجاي باز شدن كورتر مي شوند . بحرانها به صورت مضاعف ذهني اند. در ذهن بحران شكل مي گيرد و در همانجا مفر مي جويد و نمي يابد . در غياب عين جهان بي مفر مي ماند . شكست منطق درام وضعيت را توضيح نا پذير  مي سازد. از همين جا ست كه چهره زن روزنامه نگار شكل مي گيرد تا در زبان شفاف و صريح مقاله حرفهاي ناگفته ٬گفته شود.اما اين گويايي در بيرون زمان حلقوي مي ماند و راهي به درون متن نمي يابد .

 

*صداي چهارم : ميل در آدمي

 

آدمي تنها  ميل آن ديگري است . حتي غريزه بقا در آئينه غير٬ مفهوم مي يابد. غريزه جنسي يك ارتباط ناب است . كانت مي گويد: « يك مبادله كاملا عادلانه» . هر حركت من به تو لذت مي بخشد و هر حركت تو به من . اما لازمه اين مبادله به رسميت شناختن آن ديگري است . در جامعه پر از منع ٬ تنها من بايد لذت ببرم ولي زن٬ ابژه لذت بخش است نه لذت بردن . اما همانگونه كه كانت در طلوع روشنگري مي گويد بدون لذت متقابل . لذتي در كار نخواهد بود . به اين دليل با تمام رهايش غريزه . نا خودآ گاه جمعي مان از سركوب اضافي انباشت مي شود و فاعليت را غير ممكن مي كند .

فرهنگي با امكانات زمان بازي مي كند. جابه جايي مدام راوي . تغیير نامها . تغيیر مكانها . آدمها . كشش ها بيش از اينكه حاصل بازي خود انگيخته ذهن باشد . تمهيدي آگاهانه است كه چيره دستانه شكل مي گيرد .

 

*صداي پنجم . صداي مخاطب

 

 خواندن " خا طرات عاشقانه يك گدا " كار آساني نيست . صداي اضافي " گدا " و " دارا " . شخصيت هايي كه معادل اي در عين ندارند . همه توجه ما را مي طلبد . اين توجه در شرايط امروز سخت و دست نيافتني است . اما نگارنده اين سختي را تاب مي آ ورد وتا انتها مي خواند. اين مشكل- خواندن کتاب را می گویم - فرهنگي نيست كه مجبوريم در اطرافمان صداهای اضافی و مشكلات اضافي تر همزيستي كنيم . همان صداهاي اضافي كه در سطور پنهان و آشكار داستان سر بيرون مي آورند و خود را به رخ مي كشند .

 

حسن فرهنگي را بايد جدي گرفت . از طريق اثرش مي توانيم به خودشناسي بپردازيم . خواندن اين اثر را توصيه مي كنم آنهم با چاشني صبوري و تاب آوردن.

 

............................................................

     جای خالی فراموشی

                                                                                                                                                                                                               مریم قهرمانی

    از نظر موريس بلانشو نويسنده در يك موقعيت مسخره قرار دارد. از يك سو مي داند كه حرفي براي گفتن ندارد و مي داند كه نمي تواند انديشه و احساس خود را چنان كه بايد و شايد روي كاغذ بياورد، از سوي ديگر اما ناگزير است كه انديشه و احساسش را بيان كند. با اين وجود فرو رفتن در اعماق تاريك ذهن ما را همواره به جايي مي كشاند كه به قولي مخزن احساسات و خاطرات سركوب شده است. فرو رفتن در اينجا بيشتر از هر چيز در به نمايش گذاشتن يك وضعيت تصويري موثر است تا نشان دادن عمق؛ چرا كه در اين وضعيت ما با سطحي از دستورات مواجهيم كه در قالب كاركردهاي كلي عناصر با تركيبات متفاوت به جزييات منجر شده اند.
    اگر با اين دستورات كه در حوزه ناخودآگاه قرار گرفته اند به روش زبانشناسانه رودررو شويم (چرا كه لاكان ساختار ناخودآگاه را به ساختار زبان شبيه مي داند) مي توانيم از مفاهيم انتزاعي با بسط يك ايده آناگراماتيك شالوده شكني كرده و براي مثال «ميل» را به صورت دستوري كلي در روانكاوي به روايت متعدد و پراكنده اي بدل كنيم. براي اين كار توليد يا به نوعي هدف قرار دادن يك بن واژه ضروري مي نمايد بن واژه اي كه با تراكم بسيار در عمل افشانش، قلب يا پاره پاره سازي به توجيهي بنيادين در تمام جزييات منجر خواهد شد.«در اينجا مي خواهم از او دو نقش را براي شما ترسيم كنم. و بعد برويم به سراغ گدايي كه به خاطر ناوك همه چيزش را از دست داده است. دختر مي تواند روزنامه نگار باشد يا يك زن كارمند عادي كه مانند همه دختران سرزمينش، براي آينده روشن تر امتحان كنكور دهد، در رشته تاريخ پذيرفته شده است و جشن كوچكي به خاطر موفقيتش گرفته اند و مادرش به همه فاميل و همسايه ها پز داده كه دخترش دانشگاه قبول شده است و ابرو نازك كرده است. ناوك با شروع ترم وارد دانشگاه شده و درس خوانده است و بعد از دو سال بيكاري از طريق يكي از فاميل هاي دور، وارد اداره اي شده است و همان موقع نيز برايش جشني گرفته اند... » (ص
۱۸)
    براي درگيري بيشتر با متن مي توان اين بحث را به تحليل گزاره آغازين كتاب «خاطرات عاشقانه يك گدا» محدود كرد: «من به دنبال ايستك مي گردم، فقط همين» اين گزاره كه به معرفي روايتگر خود نيز كمك مي كند مي تواند مانند گزاره اي بنيادين در طرح ايده كلي رمان به زير ذره بين رفته و ما را در درك لايه هاي دروني تر متن ياري كند. «ايستك» در زبان تركي يك نام خاص مونث است درست مثل «آرزو» در فارسي. دقت به رابطه ظريفي در زبان كه همواره محبوب، همان محبوبه است به موقعيتي اشاره دارد كه در آن زن به عنوان ديگري و يا غير، مفروض گشته است. جست وجوي فعليت يافته در اين نام مونث، مي تواند به وجوه عاشقانه اي منجر شود كه در حاشيه طرح كلي رمان جاي گرفته است. ايستك يا آرزو چهره بي نام غيابي است كه با شيوع و گسترش به روايت هاي پراكنده در قالب شمايلي از خواست هاي راوي شكل داده اند. او (راوي) چيزي را مي جويد كه در خود غايب است چيزي كه به بازيابي آرزومندي يعني امري كه اساس مبتني بر فقدان است منجر خواهد شد. «من سراغ خودم را در آنها مي گرفتم. من دنبال ايستك بودم. و آيا ايستك غير از يك واژه چيز ديگري بود؟» (ص
۸۲)
    لاكان به پيروي از هگل كلمه را نابودي شيء مي داند. نابودي در اينجا به معناي غياب شيء است. بدين معنا كه حضور كلامي معنا منوط به غياب مادي آن است. غيبت از خود، ماهيت اصلي و رواني انسان است و نفسيات آدمي مديون «حضور غيابي» او در مقابل اشيا هستند. نفس انسان از آن رو برزخي است كه واجد ضمير ناخودآگاهي است. غناي آدمي در همين برزخ است، چرا كه او از تماميت رهانيده وجودش را عرصه اصلي امكانات مي سازد. وجود تام واجد هيچ گونه امكاني نيست. كلام با فراموشي عقد و نسبتي ذاتي دارد و بدون ضمير ناآگاه و فراموشي دسترسي به زبان تكلم نيز ناممكن خواهد بود. برزخ يعني اهل زبان بودن و اهل زبان بودن به اين معنا است كه تنها آدمي واجد آرزومندي است.
    گسترش روايت در «خاطرات عاشقانه يك گدا» از سوءاستفاده از موقعيت دال در غلبه و افشانش مدلولي شكل مي بندد و روايت همواره بر مرزي از آگاهي و تحريم گام برمي دارد. شمايل نگاري فقدان بهترين تركيب براي به نمايش گذاشتن خواستي است كه از نشانه گذاري قطعي «خواسته» (به كاركرد اين- ه- مونث توجه كنيد) سر باز مي زند و همواره به تركيب عناصر آشنا براي به دست دادن «او» و گم كردن خويش مشغول است.
    «من كس ديگري بودم در مواجهه با تو. من آني نبودم كه موقع سلماني رفتن هستم يا موقع كار. من در مقابل تو كس ديگري بودم. چطور شد كه توانستم در مقابل تو گدايي باشم كه دستم را بگيري؟» (
۳۰)تمركز روي اين ضمير غايب به عنوان موضوعي فراتر از ترسيم (تحريم شده) موجب شده تا نفس اين گمانه زني در آگاهي زباني مورد كنكاش واقع شده و احتمالات و امكانات طرح ايده جديد در جست وجوي سطوح و تركيبات بازيابي گردد.
    پي نوشت :
    آنا گرام ها از نظر تودوروف متوني هستند كه در آنها برخي از حروف تشكيل كلمه اي مي دهند و اين نه فقط از طريق كنار هم قرار گرفتن آنها بلكه همچنين با خارج شدن حروف از جايگاه خود و قرار گرفتن در نظمي ديگر صورت مي گيرد: حروف با پيوند يافتن با حروف ديگر و آوا ها با پيوند يافتن با آوا هاي ديگر فضايي را در سطح دال ترسيم مي كنند. كورش صفوي آناگرام را «تحريف» ترجمه كرده است و آناگرام در فرهنگ لغات به معني قلب يا مقلوب كردن است.