نام:

ایميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:



 

جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد.

  

یادداشت مدیران

■ فائزه شاکری
■ حسین فدوی
■ نجمه سجادی

 

وهم هایی از جنس واقعیت

 حسین فدوی

تمام سطرهای این نامه واقعی است:

" سلام دلبندان من

امیدوارم حال همگی شما خوب باشد. مخصوصا پسر نازم ودختر گلم!

اگر حالی از من خواسته باشید خیلی خیلی  خوبم !

برایم خیلی سخت بود که از تو بچه ها جدا بشمو بخوام بیام ولی چه کنم که چاره ای نبود امید وارم که تو و بچه ها گریه نکرده باشین ،دلم برای هر سه تون  پر می کشه از خدا می خوام این روزایه سخت هر چه زود تموم بشه وبر گردم !

امروز رفتم که برای شما زنگ بزنم اما خیلی شلوغ بود،شلوغ یعنی صف 150_200 نفری جلو من بودن درست 3 ساعت تو صف موندم آخر هم موفق نشدم که باهاتون صحبت کنم 

خیلی از بچه ها فرار کردن خیلی از ... ها هم در رفتند اما ما ها که مشمولیم مجبوریم بمونیم حالا می فهمم بهروز چرا فرار می کرد بچه ها همه خسته اند از صبح تا شب حرف مرخصیه یکی خودشو میسوزونه یکی از بالای صخره خودشو پرت میکنه یکی پاشو می شکونه هر کی به یه نحوی میخواد به مرخصی بره ولی هیچ کاری به پیش نمی برند!

در هفته دو شب نیستم و به زاغه ی مهمات میرم !امروز صبح که اومدم دیدم نامه رو ساکمه فهمیدم تویی خیلی خوشحال شدم که گفتی با خوندن نامه هات خوشحال میشم منم با خوشی شما ها اینجا خوشحال میشم. راستی این چند روز که نبودم تو چادرمون پرورش موش باز کردن! تو چادرمون موشها باهم مسابقه می دن ، کشتی میگیرن ، تصادف میکنن ، از سر وکول ما بالا می روند ! نمی دونم شبو چه جوری با اینا سر کنم دست کم تو هر چادری سی چهل تا موش کوچیک آزمایشگاهی هست ! انقدر خوشگلند که دلم می خواد باهاشون عکس دستجمعی بندازم البته اگه افتخار بدن !

به. . . رشت شکایت کردیم که با کاروان 12 یا13 حتما گربه های گیلان ومازندران را بسیج اجباری بفرستن !

همه چی خوبه،  کاری جز موش کشی ندارم !هر چند این عملیات از همه عملیاتایی که تا حالا رفتیم سخت تره!

از قول من به هومن بگو دارم براش چند تا موش خوشگل کنار میزارم که با خودم بیارم الناز هم ببوسو بگو بابا تا 45 روز دیگه به امید خدا بر میگرده و باهات کشتی میگیره !

من همه ی فکرم پیش شماست .نمی دونم نفت دارین یا نه، هوا سرده یا نه، اینجا روزا هوا خوبه اما شبا خیلی سرده خیلی مراقب خودتو بچه ها باش فکر می کنم امسال زمستون خیلی سرد باشه من که دیشب با 10 تا پتو خوابیدم سه تا زیرم انداختم 5 تا روم  دوتا هم به عنوان بالش استفاده کردم تازه با لباسو کلاه خوابیده بودم بازم سردم بود!

داشت یادم میرفت چند روز پیش به ما گفتن : اگه بخواین می تونین پاسدار افتخاری باشین یعنی تعهد بدین به مدت 5 سال ،9 ماه در منطقه و9ماه در محل سکونت خودتون خدمت کنین تواین 5 سال ماهی 2500تومن خودمون و800 تومن حق همسر و400 تومن حق اولاد به هر فرزند تعلق میگیردو1500 تومن هم اجاره خونه به کسانی که مستاجرند میدن سر جمع میشه 5600تومن شایدم 6000 تومن پیشنهاد احمقانه ای بود مگه نه !؟ میگن 5 سال اما معلوم نیست 10 ساله یا 20 سال !

خوب دیگه سر تو درد نیارم مراقب خودتو بچه ها باش و به همه سلام برسونو منو هم یادت نره!

 ازطرف من بچه ها رو ببوس اونا هم تورو ببوسن! همه ی شمارا دوست دارمو خیلی خیلی دلم برای شما تنگ شده

 

فدای پسر خوبم و دختر نازم!

11/9/65"

● نامه شهید منوچهر نوربخش- تاریخ شهادت 6 /4 /1366 –محل شهادت ماوت- علت شهادت ،اصابت ترکش به سینه و پشت وپای چپ

 

��������

2

هنگامي كه سخن از ادبيات جنگ يا دفاع مقدس مطرح مي شود در وهله نخست اين طور به ذهن مي رسد كه قرار است پرده اي در مقاومت ها و رشادت ها به نمايش در آيد آخر نويسندگاني كه سراغ اين موضوع (جنگ) مي روند و آن را دستمايه داستان خود قرار مي دهند غالباً قهرمانان خود را از بين مردان خدا و اهل دعا بر مي گزينند، آدمهايي كه از مرگ نمي ترسند و از خصايص بالاي انساني برخوردارند. به همين خاطر كمتر رماني
مي توان يافت كه موضوع اش جنگ باشد يا جنگ فضا و محور قصه اش اما آدمهايش معمولي باشند و از مرگ بترسند و رفتارها و گفتارهايي از جنس انسانهاي زميني داشته باشند.

آبكنار در رمان عقرب به گونه اي دست به قالب شكني و عرف ستيزي در حوزه جنگ زده است كه خلاف باورهاي متداول و كليشه شده جنگي است به عبارتي از آدمهاي جنگ آشنايي زدايي نموده و روي ديگري از قصه جنگ را به تصوير كشيده است رويي كه تا كنون كمتر مورد توجه قرار گرفته است. كاركترهاي اين داستان كساني هستند كه از مرگ مي ترسند و از جنگ مي گريزند (فصل يك و پنج) يا به استيصال رسيده اند و
توجيه اي براي بودن و ماندن شان نمي يابند (فصل هشت)‌يا دچار انحرافات اخلاقي اند (فصل سيزده) و در حال استعمال مواد مخدر (فصل يازده). او از ترسها و مرگ ها مي گويد (پانزده و شانزده) و شجاعت تاباندن نور به روي آدمهايي دارد كه در پس نورانيت قهرمانان جنگ ديده نشده و هيچ گاه مجال حضور نيافته اند آن هم با ساختاري متفاوت و زباني مناسب.

��������

3

رمان «از اين قطار خون مي چكد قربان!» در سطح اول اش قصه اي دارد پيرامون شخصيتي به نام «مرتضي» كاراكتري كه در آغاز داستان اين گونه معرفي مي شود.

«سرباز وظيفه مرتضا هدايتي اغرامي برج يك شصت و پنج از تهران. روي پله هاي
راه آهن انديمشك نشسته بود و منتظر بود تا بيايند و او را بگيرند و ببرند.»

البته آبكنار در اين اثر در پي شخصيت پردازي و شخصيت سازي اين كاراكتر نيست بلكه او به بهانه روايت داستان مرتضي نقبي می زند به گوشه اي از اوضاع جنگ در سال هاي پاياني اش (65 تا 67)‌ و وضعيت تيره و وحشت زده آن سال ها را به تصوير مي كشد آن هم تصويري كه توام با خشونت و خون و ترس و نابودي همراه است. چرا كه جنگ به درازا كشيده شده است و اسباب خستگي و آزار نيروهايش را فراهم ساخته. جنگي كه گويي به قطاري شبيه مي شود كه خون از آن مي چكد. به هيچ اغراقي آبكنار در اين اثر صورتي ديگر از پايان جنگ را به تصوير در آورده صورتي كه تصوري ديگر در خاطر و ذهن خواننده خود برجا مي گذارد.

«عقرب» داراي دو شكل روايت و خط روايي است كه هر دو حول محور شخصيت داستان مي گردد. يكي آن كه ماجراي ترخيص و حركت اش را به سمت ايستگاه انديمشك و در نهايت تهران به نمايش مي گذارد و ديگري آن كه نگاهي به گذشته مي اندازد و
پرده هايي با صحنه هايي از دوران خدمت سپري شده او را به تصوير در مي آورد اين است كه آبكنار براي ترسيم فضاي قصه اش دو شكل روايت را اتخاذ و هر كدام از حركت ها را به فراخور طرح اش به شيوه اي تعريف مي نمايد.

شيوه اول يا روايت غالب ماجراي ترخيص مرتضي را در بر مي گيرد و 12 بخش از 19 فصل داستان را به خود اختصاص مي دهد. تمهيدات روايي اين بخش ها هم به گونه اي است كه خواننده تصور كند با خواب يا روايت پس از مرگ مرتضي روبرو  است. زيرا واقعيتي كه خواننده با آن روبرو است واقعيت انتزاعي و بر ساخته اي است كه از فيلتر ذهن مرتضي منعكس شده است طوري كه انگار او روي پله هاي راه آهن نشسته (بخش يك) و دارد مصائب راه اش را مرور مي كند آن هم بصورت كابوسي وحشتناك يعني ابتدا تصويري از بخش آخر داده مي شود ـ هرچند آخر و پاياني براي اين داستان نمي توان تصور نمود ـ‌ سپس از حركت مرتضي به سمت ايستگاه كه يك حركت خطي رو به جلو است به صورت
صحنه هايي آورده مي شود. غالب روايت اين بخش سوم شخص محدود يا معطوف به ذهن مرتضي است. اين سوم شخص اتفاقات را به گونه اي توصيف مي نمايد كه فاصله ذهن مرتضي و خواننده به حداقل مي رسد بطور مثال خواننده توهم حضور سياوش را كه در بخش نهم در مي يابد كه شهيد شده است تا پايان داستان همراه مرتضي احساس مي نمايد. از طرفي اين نظر گاه اين امكان را به مولف خود داده تا مرز بين واقعيت و وهم را بهم ريخته و اين دو را به هم نزديك نمايد در ثاني اين نظرگاه دردسرهاي اول شخص را براي نويسنده نداشته و به او اجازه مي دهد هم از بيرون قضايا را ببيند و هم از درون داستان را پي بگيرد به همين خاطر است كه هم فضاي بيرون خوب ساخته شده است و هم فضاي ذهني و ماليخوليايي دروني شخصيت خوب ديده مي شود. آبكنار با اين شيوه روايت خواننده خود را در شك و ترديد قرار مي دهد و او را روي لبه باور حقيقت نگاه مي دارد تا جائيكه در پايان داستان حتي به موجوديت و زنده بودن مرتضي شك
مي كند و مي ماند كه آن چه خوانده است روايت پس از مرگ بوده يا قصه پيش از مرگ.

ــ مال كدام گروهاني؟

دژبان سر باتوم را آهسته مي زد به ستوني كه او بهش تكيه داده بود.

ــ م م من.... ش ش ش شهيد ش شدم!

البته اين شك با خلق صحنه ها و پرده هايي كه گاه در خيال نقش مي بندد و گاه در خاطره رخ مي نمايد بيشتر مي شود.

آبكنار با آوردن تصويرهايي كه در پرده ذهن و خيال شخصيت اش نقش مي بندد واقعيت بيروني را دروني مي سازد و به شكلي فانتزي و بعضاً انتزاعي بازنمايي مي كند تاتصوير ارائه شده كه با برداشت هاي عاطفي و ادراكي خود يا شخصيت داستان خود همراه است، صورتي از واقعيت به خود بگيرد. در نتيجه جهان ساخته شده يا واقعيت برساخته كه قرار است تصوير و تصوري از زشتي ها و سياهي هاي جنگ آن هم در سال هاي پاياني اش باشد بيشتر تاثير ذهني مي شود از واقعيت عيني به همين خاطر غالب بخش ها صورتي فرا واقعي و بعضاً امپرسيونيستي به خود مي گيرد و بايد اعتراف كرد كه مولف از پس اين شكل و شيوه به خوبي برآمده و توانسته است آن عدم قطعيت و آن بازي واقعيت و فرا واقعيت را در داستان اش به زيبايي ايجاد نمايد.

��������

4

رمان «عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشگ»‌با وجود عنوان طويل و بلندش از حجم كم و بخش هاي كوتاهي تشكيل يافته است كه بعضاً دو صفحه كامل هم نمي شوند (يك و سه) در اين بين بخش هايي نيز يافت مي شوند، بخش هايي كه مي توانند نباشند چرا كه حذف شان نه تنها كليت اثر را از بين نمي برد بلكه باعث يكدستي و قوت آن نيز
مي شود مانند بخش هاي يازده و سيزده. اين بخش ها نه تنها به خاطر آن كه چهره ديگري از سربازان جنگ ارائه مي دهند بلكه موضوعيتي با موضوع اثر ندارند. يعني وقتي كه قرار است كل اثر بر محور ترس و وحشت، خون و خشونت، مرگ و نابودي بگردد، وقتي ترخيص مرتضي دستمايه به تصوير در آمدن كابوس ها و وهم ها مي شود آوردن صحنه هايي از گذشته كه نه ترس را به نمايش مي گذارد و نه خشونت را و نه تصويري از قطار پر خون و پر كشته جنگ ارائه مي دهد با همه زيبايي اش كمكي به داستان نكرده و حضوري به جا و الزامي نخواهند داشت هر چند اگر مولف خواسته باشد صحنه هايي از گذشته و خدمت سپري شده ارائه دهد. اين بخش ها مي توانند جايشان را با
بخش هايي همچون شش و نه كه فلش بكهايي تاثير گذار و فضا سازند عوض شوند. بخش هايي كه فضاهاي دروني و بيروني مرتضي و دوران سپري شده اش را به خوبي مي سازند و به خواننده منتقل مي نمايند.

نكته ديگري كه در اين بخش ها قابل بحث است، نظر گاه هاي متفاوت و مختلف آن ها است. در اين بخش با فصل هاي جدا از سوم شخص كه نظرگاه غالب اين رمان است زاويه ديدهاي ديگري هم چون اول شخص (چهاردهم) دوم شخص (چهارم) و يا تك گويي بيروني كه راوي اش مرتضي را مخاطب قرار داده است (هشت) بكار گرفته شده است كه هر كدام پتانسيل هاي خود را داشته و توانسته به خوبي صحنه ها و فضاهاي انتخابي را به نمايش درآورد. به طور مثال وقتي در فصل چهارم تسويه حساب مرتضي به نمايش در ميآيد به خوبي اين صحنه ساخته مي شود بي آنكه پاي شخصيت سومي در كار باشد اين فصل كه تماماً ديالوگ است به واسطه انتخاب اين نظرگاه از فضاي وهمي و انتزاعي ديگر جدا شده و پايان خدمت و تسويه حساب مرتضي را براي خواننده محرز
مي نمايد. به عبارتي اگر اين صحنه سوم شخص، يا حتي اول شخص روايت مي شد مي توانست كنار خوابها و كابوسهاي ديگر قرار گيرد و قطعيت آن قسمت از قصه را از بين ببرد و به آن لطمه بزند. يا اگر وقتي در فصل چهارده خواب مرتضي اول شخص روايت
مي شود ساختار آن به كابوس ها و وهم هاي ديگر بخش ها كه غالباً سوم شخص روايت شده اند نزديك شده و كليتي واحد و یک پارچه می سازد.

البته در اين بخش ها زاویه دیدهایی هم پيدا مي شوند كه نظرگاه شان آن وحدتی را كه شايد بتوان گفت ساختار مركزي محسوب مي شود را نمي سازند و فاصله ايجاد مي كنند بطور مثال تك گويي كه در بخش هشت ديده مي شود  و استيصال هم خدمتي مرتضي را نشان مي دهد هر چند مخاطب اش  مرتضي است و هر چند به لحاظ موضوعي مرتبط است اما چون هاله اي است كه حول شخص ديگري به وجود آمده است و دارد شخص ديگري را برجسته می كند در بافت يكدست و هم سطح اثر محسوس و ملموس مي گردد، لذا انتخاب اش چندان مناسب به نظر نمي آيد..

��������

5

در رمان «عقرب» انگار هيچ فرضي قطعيت نمي يابد و هيچ پاياني براي آن متصور
نمي توان بود. در بخش اول مرتضي روي پله هاي راه آهن انديمشك نشسته است و انتظار مي كشد تا او را هم بگيرند و ببرند اما در فصل دوم او لب جاده خاكي ايستاده است تا ماشين گذري سوارش كند. ابتدا اين طور به نظر مي آيد كه داستان مي خواهد از آخر روايت شود البته نه بصورت خطي و كاملاً برعكس بلكه ابتدا صحنه آخر آورده
مي شود سپس ماجرا از آغاز كليد مي خورد اما اين باور زياد هم دوام نمي آورد و زياد هم نمي شود روي درستي اش حساب كرد چرا كه در آن صورت براي فصل هاي پانزده به بعد هم نمي توان توجيه اي پيدا نمود. علي الخصوص قسمت آخر بخش نوزده كه مرتضي همانند سياوش با لكنت اعلام مي كند كه شهيد شده است. اصلاً همين امر كل ماجرا را با عدم قطعيت روبرو مي سازد. اينكه اصلاً مرتضي زنده بوده و زنده مانده و مسير ايستگاه را پيش از مردن طي كرده است با اينكه روايت پس از مرگ است و راوي سوم شخص دارد آن را اينگونه تعريف مي كند.

بطور مثال در تمامي بخش ها به جز فصل سيزده توهم حضور سياوش وجود دارد و در تمامي آنها حتي به اندازه اندک اشاره اي به سياوش پرداخته مي شود. هرچند در فصل نه، خواننده به يقين مي رسد كه او شهيد شده است و از آن پس  ديگر باور نمي كند كه او همراه مرتضي است اما به وجود و هستي مرتضي همواره تا انتهاي داستان به ديده ترديد مي نگرد و در پايان هم برايش محرز نمي شود كه او به تهران بازگشته و فصل هاي هفده و هجدهم واقعي است يا نه او نيز همانند سياوش شهيد شده است. البته دو چيز در اين اتفاقات قطعيت دارد يكي اينكه او ترخيص شده است و خدمت اش به پايان رسيده است با توجه به فصل چهار كه به صورت واقعگرايانه اي صحنه تسويه حساب او به توصيف و تصوير در آمده است و كشته شدن سياوش كه آن هم در فصل نه به صورت يك فلش بك آورده شده است. بقيه اتفاقات و رخدادهاي اين داستان به صورت امكان و فرض مي تواند وجود داشته باشد. البته اين امر شامل آن فصل هايي كه به صورت فلش بك آورده شده نمي شود مثل فصل هشت.

اما تعهد نويسنده براي ايجاد عدم قطعيت در داستان تنها به اين دو، سه اتفاق ختم
نمي شود بلكه رخدادهاي ديگري نيز هستند كه نمي توان با قطعيت در مورد آنها سخن گفت بطور مثال در فصل هفده مرتضي صداي قطار مي شنود اما اثري از قطار نمي بيند اما در همان فصل سوار قطار مي شود و فصل بعد ماجراي ايستادنش از بين دو واگن و رسيدن اش به خانه است اما در فصل پاياني او هنوز داخل ايستگاه ايستاده است و همانند فصل اول انتظار رسيدن و آمدن دژبانها را مي كشد....

��������

6

طبق نظر فرويد «ذهن هاي ما هيچ چيز را فراموش نمي كنند و اينكه ما تمامي
تجربه هاي خود را به خاطر مي سپاريم حتي آنهايي را كه در اذهانمان ثبت نمي شوند، كم اهميت ترين تاثير ردپايي تغيير ناپذير به جاي مي گذارد كه مي تواند به دفعات
بي شمار احيا شود.» از طرفي خوابها از تصاويري تشكيل مي شوند كه ما هنگام
ديدن شان، آنها را به صورت روايت تجربه مي كنيم و اينكه هنگام به ياد آوردن يا بازگويي اين تصاوير مجزا آنها را در ساختاري روايي جاي مي دهيم با اين تفاسير «عقرب»
مي تواند خواب هاي پريشان و كابوس گونه شخصيتي به نام مرتضي باشد كسي كه نسبت به هم سنگري ها (فصل نه) و هم خدمتي هايش (فصل هشت) باشعورتر و
باسوادتر است. اهل كتاب است و نسبت به دوست دوران كودكي اش يعني سياوش احساس عاطفي شديد دارد. او آدمي است كه انگار نويسنده نمي خواهد به واسطه خوابهايش اتفاقات بيروني اش را بازسازي نمايد.

در رمان عقرب «خواب» عنصر و دستمايه اي مي شود تا نويسنده قصه اش را پيش ببرد. فصل چهارده يعني همان استخري كه آتش گرفته خوابي است كه مرتضي پيش از آن يك بار ديگر آن را ديده است (ص 42) شب ششم خوابش برد و باز خواب همان استخر را ديد كه آتش گرفته اما اين تنها خوابي نيست كه به آن اشاره مي شود. غالب بخش هايي كه سوم شخص روايت مي شوند اين گونه اند. انگار همه آن اتفاقات اغراق شده در خواب روي مي دهد.

«قطار روبرويش ايستاد. فيش فيش بلندي كرد و بخار سفيدي از زيرش بيرون زد همه جا را مه گرفت.... چشم هايش را باز كرد. ريل خالي بود.

دوباره چشمهايش سنگين شد. مادرش گفت: واي ... واي ... ص 73 فصل هفده»

«لگدي به پهلويش خورد.

ــ اينجا چه كار مي كني؟

چشم باز كرد و دژباني را ديد كه باتوم به دست بالاي سرش ايستاد...ص 83 فصل نوزده»

«شب پدرت تكيه مي دهد به ديوار و راديو را مي چسباند به گوشش. مادرت رختخواب ها را پهن مي كند. مي خوابي. ص 80 فصل هجده»

«فهميدي چي شد؟ سه و نيم. خوابت نبره ها. همين جا بشين تا قطار بياد. دست دادند و اشكان تند رفت و توي تاريكي گم شد.

نشست روي انفرادي اش. نفس عميقي كشيد و به ستون سيماني تكيه داد و خيره شد به ريل ها..... ص 72 فصل شانزده»

«دژبان ها كه نزديك تر شدند، چشم هايش را بست، مچ دست هايش را به هم چشباند و جلو برد..... ص 67 فصل پانزده»

«چشمش را باز كرد. دژبان ها آمده بودند ص 68 همان فصل»‌

«كيسه انفرادي اش را بغل كرد و سرش را گذاشت روي شانه اش. صداها قطع شد. آروم شد و چشم هايش را بست. ص 54 فصل دوازده»

«چشم هايش را كه باز كرد. هلال سرخ ماه را ديد ص 42 فصل نه»

همه اينها به گونه اي در پي هم آورده مي شود كه گويي تمام اين اتفاقات خواب ها و كابوسهاي مرتضي هستند خوابهايي كه صورت روايي به خود گرفته اند و متاثر از اتفاقات بيروني اند رخدادهايي كه هيچ گاه فراموش نمي شوند.