
|
|
جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد. |

| ■ صفحه نخست |
| ■ درباره واو |
| ■ جایزه |
| ■ نقد رمان |
| ■ نقد مجموعه داستان |
| ■ اخبار واو |
| ■ اخبار جوایز |
| ■ تماس با واو |
| ■ سایت گذشته واو |
| ■نقدواوبلاگ(وبلاگ اختصاصی نقد) |
|
یادداشت مدیران |
| ■ فائزه شاکری |
| ■ حسین فدوی |
| ■ نجمه سجادی |
نام اثر: بوی خوش تاریکی
نویسنده: قاسم شکری
ناشر: مرکز
فائزه شاکری
"گاه آدمی سالهای سال یک دمل چرکین را با خودش به این سو و آن سو می برد، به میهمانی، به عزا یا به تریاها و کافی شاپ های شیک و اتو کشیده ؛ بی آنکه بداند در پوست تنش یک زخم کهنه چال کرده و عن غریب امروز نه، عاقبت روزی سرباز خواهد کرد."
این جملات، جملات آغازین رمان "بوی خوش تاریکی" نوشته قاسم شکری است و یادآور جمله ابتدائی رمان بوف کور و به سبب همین تداعی، این جملات می توانند نشانه ورود به دنیای ذهن، خیال، توهم و جادو باشد که هست.
راوی سه صفحه ابتدائی و به عبارتی "پاره صفر" رمان زندانی ای است که در میان "خنزر پنزر"های گنجه مادرش دست نوشته های زندانی محکوم به مرگی را پیدا می کند که ا ز 35 سال پیش که راوی به دلیلی نامشخص چند شبی را در زندان گذرانده تا به حال از نظرش پنهان مانده و از پاره بعد مخاطب، این دست نوشته ها را می خواند که در یازده پاره ی ابتدایی اول شخص روایت می شود و نظرگاه پاره یازدهم دوم شخص است که به ماجرای لو رفتن راوی(قاتل) و به گور سپردن او ختم می شود.
در این رمان گروتسک، خیال و واقعیت آنچنان در هم می آمیزد که دیگر نمی توان به هیچ قصه و ماجرا و حتی وجود قطعی شخصیتی اطمینان داشت و به رخ دادن یا ندادن واقعه ای اعتماد کرد.
گاه "کهزاد" پسر مش صفدری است که بدنش کرم گذاشته- و این جمله تبدیل به موتیفی در رمان شده است- و برادر شوهر آیلار و گاه مراد است؛ پسر جن زده و جن زاده بی بی کلثوم و گاه اسد شوهر شهرزاد. البته این به معنی تغییر راوی نیست بلکه همه جا با یک راوی مواجهیم با چند شخصیت درهم و پیچیده. گاه شخصیت، "کهزاد" از خانه خارج می شود و وقتی برمی گردد مراد است. تغییر شخصیت راوی آنقدر نرم و نامحسوس اتفاق می افتد که بارها و بارها مخاطب خود را غافلگیر می کند.
"بوی خوش تاریکی" داستان جن ها و جن زده ها و جن زاده هاست. داستان خرافات و ورد و جادو. داستان پدر مراد که به جرم خوردن کفتر چاهی دچار مجازات جن ها شده و تبدیل به ابوکردوس گدا با ظاهری ناخوشایند می شود. داستان سه شبانه روز باریدن گربه از آسمان، داستان انچوله ها و داستان دیو( جن) سه سر و پیر قاطر سوار که جن های قابل رویت و دوستان راوی هستند.
حضور جن ها، جن زده ها و جن زاده هایی با موهای قرمز و سم هایی سیاه، وردهای بی بی کلثوم- که خود گاه جنی مو قرمز است- و آماده کردن کله های تراشیده گربه برای جن گیری، فضایی رعب آور بوجود آورده، آنقدر که وقتی راوی از ابتدای رمان از گم شدن مادرش سخن می گوید و در اواسط آن در خلال قصه ای بازگو می کند که چگونه با کمک مراد مادرش را به قتل رسانده جا می خوری. یا وقتی از چگونگی به غل و زنجیر کشیدن اسد-شوهر خواهرش- و شکنجه او می گوید و اینکه چگونه او را به قتل رسانده گلویت خشک می شود.
راوی در بخش دوم ، پاره چهارم بهانه روایت خود را بازگو می کند:«از امروز تصمیم گرفته ام بنویسم، ولی از چه چیزی نمی دانم!» در همین بخش راوی از موضوعاتی می گوید که می تواند درباره آنها بنویسد:«...از سایه های چرخنده گرد حوض و لک و پیس های روی آینه و عنکبوت های خشکیده لای دیگ و کاسه ها هم دیوهای کوچک و بزرگی ساخت و هرکدام را قدرت و هیمنه ای داد.» و یا مثلا از جوانکی با عینک پنسی که ادعا می کند 35 سال پیش با زندانی محکوم به مرگی هم سلولی بوده که دست نوشته هایش را در ساک او مخفی کرده و ...! در همین بخش مخاطب اطمینان حاصل می کند نباید به چیزهایی که خوانده و چیزهایی که خواهد خواند اعتماد کند.
همچنین راوی در صفحه 80 از ماجرایی می گوید که می تواند نقطه شروعی بر تمام اتفاقات عجیب و غریب داستان باشد. راوی از یادداشتی می گوید که در آن از دیوی گفته شده که حامل انگشتری است جفت انگشتر سلیمان که اگر به دست آدم شیطان صفتی بیافتد سبب نزول بلایای طبیعی و غیر طبیعی می شود از قبیل بارش باران گربه، هبوط انواع و اقسام دیوهای فرازمینی، شکسته شدن قبح زنای با محارم و ... . در پایین این یادداشت قید شده هر کس آن را بخواند موظف است آن را در پنج نسخه بنویسد و بین همسالان خود تقسیم کند. در صورت عدم انجام این کار، فرد خاطی دچار فراموشی متناوب شده تا جایی که هویت واقعی خود را فراموش کرده و مجبور به خلق شخصیت تازه ای برای خود می شود و این فراموشی ها اگر ادامه دار شود فرد را دچار بیماری تعدد شخصیت می کند. راوی داستان ما هم دچار تعدد شخصیت است و هم با نگاهی خاص به خواهر و مادر خود می نگرد. و درجریان یک رابطه پنهانی با مادرش او را به قتل می رساند. راوی ما حتی هیچگاه تصویری از خود در آینه ندارد- همچون راوی رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبهای رضا قاسمی- و همیشه به جای تصویر خود تصویر دیوها و جن ها را در آینه می بیند.
"بوی خوش تاریکی" دالان پیچ در پیچ تاریک و رعب انگیزی است که گاه مخاطب را به جاهایی می کشاند که قبلا از آن رد شده است و گاه کشف دالانی تازه بر ترس و هیجان او می افزاید.
زبان این اثر پخته، روان و پر از واژگان بومی است. واژگان و اصطلاحات نامانوس و گاه نافهم. از اصوات حیوانات گرفته- کاغ کاغ کلاغها و مرنو مرنو گربه ها- تا واژه های روزمره شخصیت ها. واژه هایی که گاه می توان برای آنها معادلی حدس زد وگاه باید از آن گذشت. که این امر هم می تواند اسباب لذت مخاطب را فراهم آورد و هم خستگی او را بعد از نفهمیدن واژه ها و البته "بوی خوش تاریکی" پر از قصه های جذاب و خواندنی است که به گمانم می تواند مخاطب خود را در هر شرایطی راضی نگه دارد و اگر با مارکز هم عقیده باشیم که هر رمان می تواند مخاطب خود را جادو کند و اگر مخاطب بتواند آن را کنار بگذارد نویسنده از پس جادو کردن او برنیامده باید گفت قاسم شکری جادوگر خوبی است.
نویسنده ای جوان که رمان را می شناسد و قصه گویی را بلد است. نویسنده ای با دایره واژگانی گسترده و آشنا به زبان بومی محل زندگی خود که استفاده از این زبان و چفت شدن آن با قصه، فضای دلخواه او را به وجود آورده است.