
|
|
جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد. |

| ■ صفحه نخست |
| ■ درباره واو |
| ■ جایزه |
| ■ نقد رمان |
| ■ نقد مجموعه داستان |
| ■ اخبار واو |
| ■اخبار جوایز |
| ■ تماس با واو |
| ■ سایت گذشته واو |
| ■نقدواوبلاگ(وبلاگ اختصاصی نقد) |
|
یادداشت مدیران |
| ■ فائزه شاکری |
| ■ حسین فدوی |
واقعیت های خیالی
نگاهی به رمان بوی خوش تاریکی نوشته قاسم شکری
حسین فدوی
نمي دانم اول از خود رمان آغاز كنم كه عنوانش "بوي خوش تاريكي" است اما بوي خوش که نمي دهد هيچ بوي بد هم مي دهد...
" صبح روز بعد از بوي گند كله پاچه اي كه يك شب توي شكم مان مانده و با دل و روده هايمان كلنجار رفته بود نمي شد پا به مستراح بگذاري، به خصوص اگر اسد و بابا اول از همه خودشان را خالي مي كردند. چنان بخار بدبويي از مدفوع شان بر مي خاست كه گويي ديوي هفت سر آن پايين چال كرده و دايم دهن دره مي كند و آروغ مي زند.مال من هم دست كمي از آن ها نداشت، به خصوص اگر شب ژيش زياده روي كرده بودم...ص 73 "
يا از قاسم شكري كه نويسنده آن محسوب مي شود ،اينكه متولد 51 است و رمان خيلي بزرگتر از سن اش به نظر مي آيد.
نمی دانم اول از رمان بگويم كه مي بايست خواندنش را همانند فيلم هاي ژانر وحشت براي افراد زير 16 سال ممنوع كرد...
"بدنم به رعشه افتاد،اون چند تاي ديگه هم دست كمي از من نداشتن.استخوان هاي ساعد و ساق مرده با قل و زنجيري چفت شده بود به چندتايي بست فلزي ي كاشته شده توي دل زمين، يه جمجمه ي خيلي بزرگ هم غلت خورده بود سينه ي ديوار...ص223 "
یا از قاسم شکری كه فوق العاده بااستعداد نشان مي دهد.شايد بايداز شيرازي بودنش گفت، از همشهري بودنش با سيمين بزرگ(دانشور)، اينكه نويسندگان شيرازي اصلا دل بستگي خاصي به زبان و مظاهر اقليمي خود دارند، به جاذبه هاي بياني و شكل های روایی، البته در حد متعادلش و بدور از هرگونه زياده روي و اغراق. شاید بهتر باشد از آغاز كار نويسنده گفت كه با مجموعه داستان "نقص فني"، خود را به اهالي ادبيات شناساند و تا نامزدي يلداي" خدابيامرز" پيش رفت.یا اينكه چهار رمان به نامهاي:"فراموش شدگان یا ریش سفید عصر نوح" ، "اتوپیا" ، "افسانه آفرینش" و "فنگ" و یک مجموعه کاریکلماتور به نام "هر پرنده ای که می میرد آسمان کمی آبی تر می شد" رادارد كه آماده چاپ و بررسي اند آن هم با ناشرين شناخته شده و معروف كه هر كدام شان اعتبار و تبليغي اند براي كتاب.
شايد بهتر است از تخيلش گفت، عنصري كه انگار در نويسندگان همشهريش نيز به وفور يافت شده و جزو ويژگي هاي آنها محسوب مي شود. تخيلي كه با تكنيك آميخته مي شود و رمان زيبايی چون " بوي خوش تاريكي" را می آفریند ...
.................................................................................
"بوي خوش تاريكي " روايتي است از تصورات ذهني يا توهمات روحي آدمهايي كه دچار جهل و خرافه اند يا حتي اعتقادات مذهبي.
"هر چه هم به مش صفدر مي گم اين درخت چال اجنه س، اره ش كن بنداز دور ، براتم نمي خونه . مي گه بريدن درخت اومد نيومد داره.بسته زبون بچه ام ديروز كف هم بالا داده بود.گل عنبر مي گه حكمني اجنه ماچش كردن، و گرنه آدم خوش نارو خودي كف بالا نمي ياره.ص 49 "
و همه اينها توهمات ماليخوليايي شده است كه قصه اين رمان را مي سازد. رماني كه چيزي نيست جز عينيت بخشيدن به واقعيت دروني . همان واقعيت هاي خيالي که جايگزين واقعيت هاي عيني شده است.
" شايد من را يك ديوانه محسوب كنيد. ولي شما در هر موردي مي توانيد ديوانه و مجنون خطابم كنيد الا اين يكي. البته بايد موضوع اين ديو پنج ژر و ساير ديوهاي كوچك و بزرگي را كه چندين سال است توي خانه ما رفت و آمد مي كنند باز گو مي كردم، گرچه براي هيچ كس قابل باور نيست. ص14 "
.
"بوي خوش تاريكي " پر از ماجراهايي است كه هر كدام گذشته از ايجاد كشش و جذابيت برای داستان ، گوشه اي از بار اصلي ماجرا را كه همان قصه كهزاد و مراد است به دوش مي كشند. قصه هايي كه گاه در پی هم می آیند و با هم می آمیزند و هم را تاييد می نمایند و گاه نقيص هم اند و روایتی دیگر می سازند و ماجرایی دیگر نقش می بندند. مثل روايتي كه از كهزاد و مراد وجود دارد. از تولد و مرگ آن دو، که گویی یک تن می شوند.
"مراد، نوه ي بي بي بوده است. نه پسرش.پدر و مادرش را هم،زمان شيرخوارگي بر اثر زلزله از دست داده است... ص114"
" آيلار ولي چيز ديگري مي گفت. قسم مي خورد بيبي برايش درد دل كرده، اين مراد را از توي چنگ و پلنگ اجنه ها درش آورده است. گويا سر راهي بوده مراد ...ص114 "
اصلا رخداد هاي و ماجراها در اين رمان هيچ گاه شكل و سرانجام ثابت شده اي در متن ندارند (مثل گم شدن اسد) .خواننده هم نمي تواند راستي و درستي آنها را باور كند يا آنها را از هم تفكيك و تشخيص دهد. چراكه خود نویسنده و شيوه روايت نيز تعمدا به تناقضات آن دامن زده و باعث مي شود خواننده در واقعيت هاي بازتاب يافته آن ترديد نمايد. . .
..............................................................................
بيان خشن و گروتسك گونه، يكي ديگر از ويژگي هاي اين رمان است كه در روايت اين اثر، برجسته بنظر مي آيد و خواننده را تحت تاثير قرار مي دهد. توصيفات مشمئز كننده، اتفات وحشتناك و آزار دهنده، شخصيت هاي غير طبيعي، فضاهاي تيره و تاريك و وهم آلود...همه و همه داستاني را شكل مي دهند و مي سازند که به نظر می آید دغدغه اصلی آن تصویر جهالت ها و خرافه هاست.
"...این اواخر لگنچه ی شکسته ی بابا به کرم نشسته بود...کرم هایش ریز بودند و زرد! تکانش که می دادی وول می خوردند توی سر هم .حتا آیلار که زنش بود و خیلی خاطرش را می خواست عقش می شد دستی به سر و رویش بکشد و بالا و پایینش کند... یاد حرف های پیر قاطر سوار می افتادم که می گفت" کو تا حالا تقاص پس بدهد. "
یعنی يكي از ویژگی های اين اثر آن بوده كه همه چيز را به گونه اي تصوير نماید كه زشت و غير عادي جلوه کند. صورتي تحريف شده و غير عادي اما واقعي و باور كردني
اما نکته دیگری که در این رمان باید به آن اشاره کرد واقعيت هاي عجيب و غريبي است كه خيالي جلوه مي كنند و خيالاتي كه واقعي به نظر مي آيند و همه اينها رئاليسمی جادويي را بوجود مي آورند .روايتي كه در آن واقعيت هاي غير واقعي! که تحليل و دليل معنا داري دارند و ريشه در مولفه هاي اعتقادي ،عرفي يا حتي مذهبي و رواني مردم، واقعی و حقیقی جلوه می کنند و مورد پذیرش و باور خواننده می شوند.
از جلوه هاي واقعيت در اين نوع رئاليسم و يا در اين رمان ،واقعيتي است بر خاسته از اعتقاد به وجود آمده از عناصر جادويي و فراواقعي که در زندگي آدمها وجود دارد .آن هم براي بر ملا كردن و توجيه راز و رمزهاي غير عقلاني كه با قوانين طبيعت و نظام هستي در ارتباطند. رخدادهايي كه بعضا فهم و علت وقوعش براي انسانهايي كه هنوز دچار ناتواني تفكرند دشوار و غیر قابل قبول است برای همین نظام پيچيده طبيعي را مرتبط با موجودات ناشناخته غير طبيعي و فراواقعي مي دانند.و این دستمایه ای می شود برای قاسم شكري که در اين رمان با در هم آميختن واقعيت و خيال و وهم و همينطور عناصر رويا گونه و سحر آميز، واقعيتي بسازد كه براي خواننده پذيرفتني است علي الخصوص آن كه بخش غيرواقعيش ريشه در عقايد و باورهاي بومي و مذهبي آدمها داشته باشد.به اين خاطر است كه خيالي ترين وقايع همچون باريدن گربه، شوم بودن قطع درختان ، يا خيلي دستمايه هاي ديگري كه مولف در بدنه داستانش گنجانده است، جلوه اي طبيعي و واقعي پيدا مي كند و خواننده آنها را مي پذيرد.
"بعد هم دعايي نوشته و چهارده بار دور سر بيبي چرخ داده بود.آخر سرهم سفارش كرده بود اين دعا را چهاردهم در پيش ، كه قرص ماه بدر كامل مي شود بي سرو صدا بگذاريد توي شكاف يكي از هرس هاي زير زمين .خود مريض هم بايد سه روز و سه شب توي زير زمين حبس باشد.بابا كه علتش را پرسيده بود دعا نويس گفته بود اين طوري با خيال راحت سنگ هايش را با اجنه وا مي كند. ص165 "
در اين رمان، همانند داستانهاي واقع گراي جادويي،ترتيب و توالي زمان به هم مي ريزد و روايت زماني جابجا مي شود كه اين خود تبديل به شگردي براي روايت داستان مي گردد.
يعني با توسل به بازگويي خاطرات ، نقل قولها و درد دلها، سرگذشت و ماجراي شخصيت ها در داستان كه همگي مرتبط با شخصيت اصلی و محور ي داستان يعني كهزاد و مراد است. ساخته يا بازگو مي شود.
"غروب امروز سر بشود سه سال از مرگ بابا می گذرد، یعنی سه تا سی صد و شصت و پنج روز!...خبرش را مراد پسر جن زده و گله خربزه ای بی بی کلثوم برایمان آورد،گفت "چه نشسته اید که استخوان های ما تحت بابا صفدر خرد و خمیر شده! ص19"
"آیلار می گفت تا صبح امان بی بی را بریده بود بچه.آخر سر که می بیند هلاک شده ام از گریه ،می زندم زیر بغل و یک راست می رود طرف خانه همسایه اش. ص 117"
.........................................................
مهمترین مسئله در ساختار روایی این رمان بازی است که نویسنده با راوی انجام میدهد طوریکه تا پایان داستان خواننده در نمی یابد راوی واقعی کیست و داستان توسط چه کسی تعریف می شود. او با روایتی روبرو است که راویش گاه کهزاد است و گاه مراد. راوی که گاهی اوقات برادر شهزاد می شود و گاهی دیگر نوه یا فرزند بی بی! و همه اینها به استادی و خوبی صورت می گیرد تا آنجا که ماجراها صورتی یکپارچه به خود می گیرد و خواننده فاصله اش را احساس نمی کند.
شکری در این رمان همانند شعبده بازی چنان خواننده خود را فریب می دهد که او در پایان هم در نمی یابد حقیقت چه بوده .او مدام مقهور جابجایی راویی ها می شود و در انتهای داستان در می یابد به جز مراد و کهزاد جوان "گیس بلند عینک پنسی "دیگری نیز بوده که از او غافل مانده. جوانی که در آغاز رمان صحبت از دست نوشته هایی می کند که کس دیگری لای لباسهایش گذاشته تا از شر دیگران در امان بماند.
در این رمان خواننده با راوی غیر قابل اعتمادی روبرو است.راوی که از همان آغاز درصدد پنهان کردن حقیقت و هویت خود است
"صاحب نوشته ها را که به حتم بعد از گذشت این همه سال ،زیر خروارها خاک تنش پوسیده است و جز مشتی استخوان چیزی از او باقی نمانده را نه می شناسم و نه حتا کوچکترین نشانه ای از قیافه ظاهری اش در ذهنم باقی مانده است...ص2"
"شاید به گمانی این نوشته ها مربوط به خودم و دوران سیاه زندان باشد...ص3"
این راوی یعنی همان راوی پاره صفر کسی است که اکبر شل داستانش را تعریف می کند.پسر گیس بلندی که به جرم قتل اسد(شوهر خواهر خود) به دار آویخته شده!کسی که برادر شهزاد است و پسر صفدر.همانی که در آن نوشته ها(یعنی همان پاره های یک تا ده) ما گاهی اورا مراد می دیدیم و گاهی کهزاد!...چیزی شبیه یک توهم.تازه به همه این توهمات باید آن موجودات عجیب و غریب و آن اجنه ها را هم اضافه کرد...
....................................................................
اما پیرامون شخصیت ها در این اثر می توان گفت در این رمان در کنار سه شخصیتی که دائم جایشان با هم عوض می شود و روایت داستان توسط آنها صورت می گیرد (کهزاد ،مراد و جوان گیس بلند ) سه موجود عجیب دیگر که راوی از آنها به عنوان دیو یا جن یاد می کند نیز وجود دارند.
یکی از آنها "پنج پر خار خارو" است.با آن هیبت چندش آور و پاهای سم دارش. دیوی که به گفته خودش در علم اخلاق و همچنین اصول منطق خبره است.
دیو دیگر که کم بیش سر کله اش توی خانه راوی پیدا می شود و همیشه هم جایش توی آینه ی بزرگ سر جهازی مادر است ،دیوی است با سه سر گربه وار ادبار گرفته ،که یک سرش وزغ است ص15 یک سرش گربه ص16 و سر دیگرش آدمی زاد .
اما دیو دیگر و سوم این خانه دیوی است که "همیشه هم وارونه بر قاطری نحیف نشسته و گرد حوض خانه می چرخد ص18 " قوی هیکل و چهار شانه با اطلاعاتی تام و همه جانبه در مورد خواص دارویی گیاهان و حتی توانایی های دیگر.
در کنار این سه شخصیت فرا واقعی سه شخصیت واقعی دیگر نیز وجود دارند که همانند کهزاد و مراد و آن اجنه ها شخصیت ها اصلی داستان محسوب می شوند، سه زنی که هر کدام قصه ای دارند برای خودشان،یعنی:آیلار ، شهزاد و بی بی.
آیلار بیوه صفدر یعنی زن بابای کهزاد است و خواهر اسد.شهزاد خواهر راوی یعنی کهزاد یا مراد یا همان جوان گیس بلند، و بی بی همسایه راوی یا مادر بززگ راوی ها...
نکته مهمی که نباید آن را از قلم انداخت،رابطه ای است که بین این اشخاص وجود دارد ،موضوعی که خود نقد جداگانه ای بر می تابد
"شهزاد هم که بگو مگوی من و بی بی بیدارش کرده بود روی تشکش نیم خیز شد.
-بیا تو مراد ،کجا بودی نصف شبی؟
نیم تنه چسبان تنگی که پوشیده بود چنان سر و سینه اش را تنگ در بر گرفته بود که آدم مور مورش می شد.
بی بی که دید چشم و چارم می گردد دستم را گرفت و به زور کشاندم طرف خانه.ص199"
"نگاهم مات مانده بود روی لمبرهای شهزاد ،با هر قدمی که از پله ها پایین می رفت مثل لرزانک موج بر می داشت این سو و آن سو!
بانگ اول خروس،زنی کنارم خزید و هرم نفسش را پاشید روی صورتم .سینه هایش بزرگ بودو سفت! ص120"
"بالا که رفتم(کهزاد) لبه ی صندوق خانه ی پنجدری نشسته بود(آیلار) .چادر از روی سرش پایین سریده بود بر گودی شانه ها جا خوش کرده بود...پروار است و مست با یک جفت گیسوی شبق رنگ همیشه بافته شده که بیشتر اوقات بی حوصله و سنگین رها گردیده است روی پفیدگی ی هنجار سینه اش!ص 10"