نام:

ای ميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:



 

جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد.

   
■   صفحه نخست
درباره واو
■  جایزه
■ نقد رمان
■  نقد مجموعه داستان
■  اخبار واو
■ اخبار جوایز
■  تماس با واو
سایت گذشته واو
نقدواوبلاگ(وبلاگ اختصاصی نقد)

 

یادداشت مدیران

■ فائزه شاکری
■ حسین فدوی
■ نجمه سجادی

 

نام اثر: من جر مي زنم

نویسنده: شيوا پورنگ

ناشر: فرهنگ ایلیا(رشت)

حسین فدوی

«من جر مي زنم» نوشته شيوا پورنگ از آن دست آثاري است كه به نظر مي آيد تجربه اول نويسنده اش باشد، البته نه به آن خاطر كه اول كتاب پر است از تقديم شدن به اين و آن بلكه به خاطر ضعف هاي ساده اي كه در اثر به چشم مي خورد. اين رمان سال گذشته (86) توسط نشر فرهنگ ايليا يكي از ناشران فعال شهرستاني در حوزه ادبيات داستاني به چاپ رسيده است.

مهمترين ويژگي اين رمان چند روايتي بودن آن است. اينكه شخصيت ها هركدام قصه خود يا ديگري را روايت مي كنند و اين تكثر نگاه ها موجب روشن شدن زواياي مختلف يك ماجرا يا يك سرگذشت مي شود. البته نكته درخور توجه و جالب در اين اثر آن است كه شيوه روايت براي چنين اثري كه از ضعف زبان و نثر برخوردار است تا حدود بسياري به نثرادبيات مردم پسند يا عامه پسند نزديك می شود. هرچند خود اين شيوه هم به درستي اجرا و به كار گرفته نشده است. اما در نوع خود قابل تحسين و تشويق است.

«من جر مي زنم» سرگذشت انساني است كه اسير هوس و اميال زميني است و در اين راه انسانهاي بسياري را قرباني خواسته هاي شيطاني خويش مي كند و در پايان مسير خود قرباني سرگذشتي است كه براي ديگران رقم زده و به گونه اي تاوان و تقاص ظلم ها و ستم هايش را پس مي دهد. اما اين تنها جان مايه اين اثر نيست. بلكه اين رمان حديث و قصه عشق ها و علاقه هايي است كه فرجامي نمي يابند و گاه قرباني مي گيرند و معشوق را به قربانگاه مي برند. «من جر مي زنم» داراي چهار فصل است كه سه نفر آن را روایت می کنندـ فصل دوم و چهارم توسط يك نفر تعريف مي شود.

فصل اول يعني «وقت وفا» به گونه اي است كه بعد از خواندن اش خواننده دچار ترديد مي شود كه اين اثر رمان است يا مجموعه داستان! چرا كه اين فصل قصه اي كامل، مستقل و تمام شده دارد به گونه اي كه اصلاً نگفته ای براي ادامه داشتن و تعليق ساختن نمي گذارد و گره اي و بهانه اي باقي نمي گذارد كه خواننده در فصل هاي بعد به دنبال گره گشايي و پي گيري ماجرا باشد. اين فصل راوي زني دارد به نام «فرشته»! كه به خاطر معلوليت همسرش «عباس»! در يك شركت خصوصي مشغول به كار مي شود. كاري كه از طريق صاحب كار شوهرش مي يابد. در آن جا فريب شخصي به نام حبيب نويد ـ پسر همان صاحب كار عباس ـ كه مدير شركت است را خورده ـ شايد هم فريب حرفها و خواسته هاي عاشقانه ـ و در نهايت به خاطر اندكي رفاه تن به خيانت مي دهد و در پايان هم مثل همه اين گونه رابطه ها و اتفاقها رانده مي شود!

«پاشو كاسه كوزه تو جمع كن برو .... تو لياقت نداري؟! آره آقاي نويد راست مي گي من لياقت ندارم. لياقت مردايي مثل تو رو چرا ولي لياقت عباس و ندارم» ص 17

نكته جالب و متفاوت اين قصه آن است كه فرشته بعد ار رانده شدن، همه چيز را براي عباس شوهرش تعريف مي كند و مورد عفو همسري! قرار مي گيرد و آمرزيده ميشود.

«فرشته جان من مقصرم. تو از آب دريا هم زلال تر بودي، من باعث شدم ... من احمق! تو گناهي نداري، آدما اشتباه مي كنن... باز هم خانوم مني، باز هم سرور مني... از اين محل مي ريم و تو زندگي جديدي رو شروع مي كني من مثل شير پشتتم و ديگه تنهات نمي ذارم ... نويدم سزاي كارشو مي بينه عزيزم فكر نكن آدماي به ظاهر با كلاس نمي تونن آدماي بدي باشن....» ص 18

اين كه چطور مي شود چنين ديالوگي را هضم و باور كرد يا اينكه تعبير و تفسير نمود، بماند. چيزي كه به كار نقد مي آيد آن است كه قسمت آخر اين گفتگوها بهانه روايت براي راوي هاي بعدي و ادامه داستان مي شود. يعني به نظر مي آيد نويسنده تنها با اين جمله كه «نويدم سزاي كارشو مي بينه» قصه تمام شده اش را به شكلی ديگر ادامه مي دهد و داستان جديدي را شروع مي كند كه تنها وجه اشترك اش با آنها آقاي حبيب نويد است و دو صفحه 79 و 80 كه اشاره اي كوتاه به اين داستان دارد و يك صفحه اشاره هم در روايت سوم كه در كل هيچ ارتباطي نه به لحاظ موضوعي و نه به لحاظ قصه اي با روايت اول و آدمهاي آن به چشم نمي خورد. شايد خود اين مسئله هم تفاوت اين اثر را با وجود چند روايتي بودن اش با آثار مشابه به خود نشان دهد چرا كه در اين گونه رمان ها غالباً يك اتفاق يا سرنوشت توسط چند نفر از نظرگاه اول شخص روايت مي شود يا آن كه اتفاق يا سرنوشتي تكه تكه توسط چند راوي تعريف مي شود يعني راوي ها هر كدام گوشه اي از موضوع را تعريف مي كنند و قصه را پيش مي برند.اما اينكه يك اتفاق كامل روايت شود و راوي هاي ديگر قصه هاي ديگري تعريف نمايند خودش كاري است متفاوت!

روي هم رفته مي توان اين طور فرض نمود كه فصل اول پيش درآمدي است براي داستان حبيب نويد. اينكه او بود و چه كرد و چه شد! اما واقعاً اين طور نيست و نويسنده در ادامه هم يك موضوع را محور كار خود قرار نمي دهد و چند ماجرا ـ از جمله داستان «آي نار» و «آي سا» ـ‌ را دنبال مي كند و اين موضوع خواننده يا منتقد را متقاعد نمي كند. چرا كه هر راوي قصه اش محوري جداگانه دارد. به طور مثال روايت «آي سا» فصل سوم، محورش ماجراي «آي نار» مادرش با حاج نعمت ا... نويد صبحي است. اينكه او دختر «آي نار»
يكي يكدانه عاشق يوسف است نه فرزند گلنار و مراد و اينكه او آمده كه پدر واقعي اش را بيابد هرچند از حميد برادر حبيب بسيار سخن مي گويد و قسمتي از قصه ي او را تعريف مي كند. از اين ها كه بگذريم بايد گفت عنصر قصه گويي تنها عنصر قالب اين رمان است. مثلاً در فصل دوم يعني «فرشته شانه چپ» ماجراي كودكي حبيب و حميد ـ هابيل و قابيل هاي اين داستان كه يكي (حبيب) مظهر بدي و فساد اخلاقي است و ديگري (حميد) مظهر خوبي و پاكي و در پايان هم شهيد مي شود البته نه به دست برادر كه در جنگ! ـ و دختر مستخدمي كه خود در فصل سوم قصه اي جداگانه دارد و از دوراني كه با اين دو برادر مي گذارند ماجراها مي گويد.

فصل دوم كه راوي اش حبيب نويد است تنها به كودكي و بازيگوشي هاي اين دوران ختم نمي شود بلكه كل ماجرا و سرنوشت فلاكت بارش را در بر مي گيرد. اينكه او از كودكي عاشق «آي سا» بوده اما هيچ وقت نمي تواند و نتوانسته او را تصاحب كند و ناچار مي شود با دختر خانواده پولداري ازدواج نمايد كه در نهايت با رفيق و همكارش «منوچهر» رابطه اي غير افلاطوني! پيدا مي كند و اسباب جنون و بيماري اش را فراهم مي آورد و فصل چهارم و آخرين بخش اين كتاب يعني «من جر مي زنم» روايتي دروني است كه در آن راوي حبيب است و ذهنيات او روايت مي شود به انضمام روايت با واسطه پدر كه ماجراي «آي نار» مادر «آي سا» بازگو شده و به گونه اي از داستان گره گشايي مي شود تا هيچ راز و سري در قصه باقي نماند.

در پايان مي توان اين رمان را آغازي اميدوار كننده از نويسنده اي تازه كار دانست كه پايتخت نشين نيست و شايد اثرش هيچ نقد مكتوبي بر خود نبيند.