نام:

ایميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:



 

جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد.

    

یادداشت مدیران

■ فائزه شاکری
■ حسین فدوی

 

 

متفاوت با «از» یا با «به»

 

محمد صنعتي*

از من خواسته‌اند دقايقي در مورد ادبيات متفاوت صحبت كنم و من نخست تلاش كردم، مفهوم اين عبارت را بفهمم و آن‌چه مي‌گويم فراگرد ذهني من براي فهم آن بود.

«متفاوت»، همواره با «از» يا با «به» به‌كار مي‌رود و براي نشان دادن تفاوت چيزي با چيز ديگري است كه «آن چيز متفاوت از چيز ديگر است»، و در «ادبيات متفاوت» اين چيز ادبيات است. پس آن چيز ديگر نيز بايد ادبيات باشد. ولي كدام ادبيات؟ اگر بخواهم مته به خشخاش بگذارم، لابد ادبيات جاري، ادبيات معمول، ادبيات رسمي، ادبيات پذيرفته، ادبيات مردم پسند، ادبيات كليشه‌اي و .... كدام نوع ادبيات؟ داستاني؟ نمايشي؟ شعري؟ تاريخي؟ نقد و تحليل؟ فولكلوريك؟ ... امّا از آنجا كه جايزه‌اي هم در پيوند با آن به ادبيات داستاني داده مي‌شود، پس منظور مقايسه اين ادبيات متفاوت «با» ادبيات داستانيٍِ معمول يا رسمي (official) است. ولي آيا مي‌شود اين مفهوم را رها از زبان و زمان و مكان بكار برد؟ بعيد بنظر مي‌رسد!‌ اگر هم بشود، بايد از موارد استثناء باشد. وگرنه آشكارا ادبيات در جامعه و فرهنگي انگليسي زبان مانند آمريكا از ادبيات در جامعه و فرهنگ چين بايد متفاوت باشد. و احتمالاً از هر سرزمين (يا مكاني) به سرزمين ديگر، ولي ممكن است بگويند ادبيات در عصر جهاني‌شدگي به طرف يك شكل شدن مي‌رود، مثل هر پديده ديگري، و من مي‌گويم حالا تا بشود، و تازه وقتي هم كه يك شكل بشود، تازه زبان‌هاي متفاوتي دارد و هر چقدر هم يك شكل بشود، بازهم نمي‌تواند كاملاًَ رها از تفاوت‌هاي فرهنگي و فردي باشد و تازه چيزي كه در يك فرهنگ و زبان و دريك سرزمين يك شكل شده باز در فرهنگ و زبان و سرزمين ديگر متفاوت خواهد بود.

بنابراين بايد مشخص كنيم كه اين دو ادبيات متعلق به كدام فرهنگ‌ها، زبان‌ها يا سرزمين است و به ويژه، متعلق به كدام زمان و دوره‌اي، زيرا آنچه در زماني ادبيات متفاوت شناخته مي‌شده ممكن بود به تدريج تبديل به جريان اصلي ادبيات، يعني ادبيات جاري و رسمي شده باشد. مثلاً ظهور ادبيات رومانتيك در غرب و در اوائل قرن نوزدهم به عنوان ادبيات متفاوت بود، و به تدريج و براي چند دهه جريان اصلي ادبيات غرب شده بود. همين‌طور مدرنيسم در قرن بيستم، و تازه اگر هم يكي از جريان‌هاي اصلي ادبيات نشود، بازهم پديده‌اي آشنا خواهد بود و بنابراين ديگر نمي‌توان آن را متفاوت دانست.

پس ادبيات متفاوت تاريخ‌‌دار است وبايد مكان يا سرزمين و فرهنگي كه در آن خلق شده نيز مشخص باشد. با تمام اين اوصاف ولي مي‌توان هنوز سراغ  ادبيات داستاني متفاوتي را گرفت كه در همه سرزمين‌ها و براي تمامي فصول، متفاوت باشد و متفاوت هم بماند، ادبياتي كه زمان و مكان ندارد. ادبياتي كه به جاي شباهت و وحدت،  تفاوت و كثرت، در انديشه غرب جايگزين مي‌شود  و مفاهيمي مانند انسجام integrity و هم‌آهنگي، جاي يگانگي را مي‌گيرد. بنابراين سيل رساله‌ها و كتاب‌ها در حوزه فلسفه، روان‌شناسي و ديگر علوم انساني، در مورد تفاوت انتشار مي‌يابد از آن جمله در فلسفه دلوز، دريدا يا ايريگاري، و از آن‌جاست كه ادبيات متفاوت نيز به عنوان يك مفهوم مي‌تواند، بخشي از اين جهان متفاوت‌ها باشد. جهاني كه داريوش شايگان مايل است آن را «چهل تكه» بنامد و قرن‌ها پيش خيام از جهان هفتاد ودو ملت سخن مي‌راند. پس اين مفهوم به اندازه كافي مي‌تواند پشتوانه فلسفي در جهان معاصر داشته باشد، گو اين‌كه مسئله وحدت در كنار كثرت و تفاوت قرن بيستم، بار ديگر و اين بار به شكل جهاني‌شدگي تلاش دارد بر انديشه و فرهنگ معاصر چيرگي پيدا كند و در تمامي ابعاد، ظاهراً‌ فرهنگي واحد ايجاد كند، ولي مي‌دانيم كه فرهنگ واحد به معناي مطلق آن امكان‌پذير نيست.  تا جايي كه تفاوت‌هاي فردي وجود دارد، تفاوت‌هاي فرهنگي نيز وجود خواهد داشت. و ما فقط مي‌توانيم در مورد نقاط مشترك و يا مشابه و جنبه‌هاي متفاوت پديده‌ها صحبت كنيم.

من در سخنراني ديگري در همايش فرهنگ و جهاني‌شدگي گفتم كه برخلاف سياست و اقتصاد سرمايه‌داري كه غرب درجهت استيلاي آن است، در مورد ساير جنبه‌هاي فرهنگ به جهاني‌شدگي، نه تنها چندان حساسيتي ندارد، بلكه به جز زبان انگليسي كه تقريباً‌ زبان  بين‌المللي شده ـ فرهنگ مدرنيته حتي از برخي آرمان‌هاي خود، كوتاه آمده و جنبه‌هايي از فرهنگ شرق را كه به شكل بوديسم غربي، مائوئيسم غربي هستند كه انحراف از آنها معيارهاي تفاوت را بوجود مي‌آورند.

از آغاز، رُمان ـ از زنان مادام دولافايت، سروانتس، رابله و بوكاچيو، در قرن‌هاي 15، 16 شكل ادبي شهرنشينان، شكل رسمي و پذيرفته شده ادبيات داستاني به شكل رُمان كه تلاش داشت با گونه‌اي رئاليسم و با توجه به غنيمت و با شخصيت‌پردازي، پايه‌اي از رُمان روان‌شناختي را بگذارد كه تا نيمه دوم قرن بيستم همواره تعيين كننده شيوه‌هاي داستان‌نويسي غربي در عصر مدرنيته بود. به اين جهت، اَلِن رُب‌گري‌يه با حمايت رولان بارت، تلاش كردند با تكيه به پديده‌شناسي شكل متفاوتي از رُمان را كه رُمان غير روان‌شناختي بود، به عنوان «رُمان نو» عرضه كنند كه لااقل تا مدتي در فرانسه و آلمان طرفداراني بين خواص داشت، ولي هيچ‌گاه خواننده چنداني پيدا نكرد. حتي پايه‌گذاران اصلي رُمان نو، ناگريز به همان شيوه‌هاي رسمي رُمان روان‌شناختي بازگشتند.

            ما پس از عصر كلاسيسيسم و در دوران واقعيت‌‌مداري (رئاليسم) مدرنيته نخستين ادبيات متفاوت را با شروع رومانتيسم در نيمة اول قرن نوزدهم مي‌بينم كه اوج طرفداران آن بين سال‌هاي 1850 ـ 1830 بودند و گرچه فلسفه رومانتيسيم از آن پس طرفداران چنداني نداشت، ولي ادبيات رومانتيك در كنار ادبيات رئاليستي در جريان اصلي ادبيات قرن نوزدهم بود، و ما شيوه‌هاي متفاوت ادبي در آن قرن را مي‌بينم كه از همان ادبيات رومانتيك نشأت مي‌گرفت. مثل ادبيات گوتيك كه ترس ومرگ و عناصر ماوراءطبيعت را محور كار خود قرار مي‌دادند و به شدت به فانتزي روي مي‌آوردند. هوفمان و اِدگاراَلِن پو و بسياري ديگر، از نويسندگان برجسته آن بودند. بعدها فرويد مقاله «uncanny» خود را براساس پديده‌هاي ناآشنا يا آشنايي زدائي شده و ترس‌ناك آثار هوفمان نوشت كه در قرن بيستم بر نويسندگان و نظريه‌پردازان پست‌مدرن اثري بسيار داشت.

            در دل همين ادبيات گوتيك است كه شكل‌هاي داستاني جنائي، پليسي جنائي، با فرانكشتاين مري شلي آغاز مي‌شود (1818) كه ازمهمترين آثار گوتيك به حساب مي‌آيد و منجر به خلق داستان‌هاي هراس‌ناك (horror fiction) درد، شكنجه، عشق، عناصر ماوراءطبيعت supernatural وارزش‌هاي رومانتيك در مورد طبيعت و فرديت با هدف ايجاد وحشت خلق شد و داستان‌هاي مرگ‌محوري ديگري به وجود آمد كه براساس و وامپريسم بود كه با كنت دراكولاي Dram stoke به اوج خود رسيد. ژانري كه در نيمة دوم قرن بيستم به قصه مرگ‌محور «سكوت بره‌ها» مي‌رسد كه بازگشت به دوران آدم‌خواري Cannibalism انسان است. اين اشكال متفاوت ادبيات رومانتيك به سرعت خوانندگان بسيار يافت، استليزه شد و نويسندگان بسياري دنباله روي آن شدند. ادبيات رومانتيك با تكيه بر رويا و ذهنيت، در دو دهة آخر قرن، ادبيات متفاوت ديگري به وجود آورد كه به آن رومانيسم نو New Romanticism مي‌گفتند.  سبكي كه آن را سمبوليسم خواندند و نويسندگان بزرگي، چون شارل بودلر و ديگران سردمدار آن بودند. در كنار اين رومانيسم نو، ادبيات ديگري خلق شد كه ادبيات معطوف به بيماري رواني و آسيب‌شناسي اجتماعي بود ـ ادبيات دوران اثر رنسانس ـ‌ كه بعدها با سمبوليسم، به عنوان ادبيات انحطاط مشهور شد. ادبياتي كه بيش‌تر و عميق‌تر به دنياي ذهنيت قدم گذاشت و دنباله‌هاي نويسندگاني بود كه در قرن پيشين ـ نه تنها خشونت وجنسيت و مرگ و رفتارهاي نابهنجار را پايه كار خود قرار داده بودند، بلكه خود مقيم بيمارستان‌هاي رواني بودند، مانند ماركي‌دوساد كه هنوز هم آثار او پس از چند قرن، مانند آثار رابله، ادبيات متفاوت به حساب مي‌آيد. در پايان قرن 19، ادبيات رومانتيك، درشكل پليسي ـ جنائي به آثار آرتوركانن دويل  (conon Doyle) يا شرلوك هولمز جريان اصلي ادبيات مردم‌پسند شد. در حالي كه اشكال ديگر رومانتيسم و رئاليسم جريان‌هاي اصلي ديگر در قرن نوزدهم بودند،  و با ورود به قرن بيستم، توجه به مسائل ماوراءالطبيعه و مسائل روان‌شناختي، با نوشتار اتوماتيك و طراحي اتوماتيك كه از پديده‌هاي مربوط به احضار ارواح بود، ادبيات متفاوت ديگري چون دادائيسم را پديد آورد، كه منجر به جريان سيال‌ذهن Stream of Consciousnessٍ شد كه نويسندگان آن را از روان‌شناسي ويليام جيمز و فلسفه برگسون گرفته بودند و پروست، جويس و ويرجينياوولف و مدرنيست‌هاي  ديگر با تاثيرپذيري از روان‌كاوي فرويد، مدرنيسم را در ادبيات پايه گذاردند، كه در آن ذهنيت جايگزين عينيت مي‌شد و در ادبيات سورئاليسم و اكسپرسيونيسم بين دو جنگ جهاني ادبيات آوان‌گارد و متفاوت آن دوره محسوب مي‌شدند و هنوز مي‌توان گفت كه اين ادبيات ريشه در همان رومانيسم قرن 19 داشت، و با درون‌نگري، و كندوكاو دروني در برابر رئاليسم قرارمي‌گرفت كه همواره ادبيات رسمي و متعارف قلمداد مي‌شد.

            بعداز جنگ ، از يك سو ادبيات و سينماي نئورئاليستي، متفاوت به حساب مي‌آمد و از سوي ديگر از آغاز جنگ دوم با نويسندگاني چون بِكِت، يونسكو و ديگران ادبيات نمايشي Absurd متولد شد كه در بِكِت محور آن باز هم مرگ و پايان بود و با تاكيد بر ذهنيت و خِرَدگريزي در برابر خِرَدمداريِ عينيت رئاليسم مي‌ايستاد. ادبياتي كه بالاخره به ادبيات پست مدرن مي‌رسد كه ادبيات متفاوت زمانه ماست. در حالي كه جريان سيال ذهن و رئاليسم‌جادويي يا رئاليسم‌سادة نوع كاروِر جزو ادبيات رسمي و جريان‌هاي اصلي و متعارف ادبيات محسوب مي‌شوند.

            به اين ترتيب مي‌بينيم كه آن‌چه روزي ادبيات متفاوت محسوب مي‌شده امروز ادبيات متعارف و رسمي است كه نويسندگان با به‌كارگيري كليشه آن قصه‌هاي خود را خلق مي‌كنند. پس دنبال كردن اين كليشه‌ها را نبايد تقليد دانست، آن گونه كه گاه براي تخطئه‌كردن نويسندگاني چون هدايت از آن بهره مي‌گيرند. گاه ممكن است دنباله‌رُوان مكتبي از پايه‌گذار و ابداع كننده نخستين گوي سبقت بگيرند. مثلاً‌ سورئاليست‌هاي بزرگي مانند سالوادر دالي يا بونوئل از بِرِتون به مراتب سورئاليسم بهتري خلق كردند همانطور كه شعراي عروض نيمائي شعرهاي بهتري از پايه‌گذار شعر نو در ايران گفتند كه خود نيما يوشيج بسيار محدود كمتر توانسته بود به رواني و زيبايي آن‌ها بگويد.

            بنابراين، آن‌چه متفاوت است گاه در ساخت و پرداخت و ارزش‌هاي زيبايي شناختي متفاوت است. گاه در نثري مثل نثر آل‌احمد در حالي كه ممكن است نويسنده دنباله رو مكتبي باشد كه پايه‌گذراني، با طرحي نو، آن را ابداع كردند، آنها نيز ادبيات متفاوت خلق كردند. پس، ادبيات متفاوت، ادبياتي است كه از نظر فرم و محتوا يا زبان و شيوة ارايه با آن‌چه ادبيات رسمي و متعارف است تفاوت داشته باشد، و اگر چنين ادبياتي توسط ناشران و منتقدين و نظريه‌پردازان ادبي و خوانندگان پذيرفته شد به جريان اصلي تبديل شده موقعيت متفاوت خود را از دست مي‌دهد. ولي تنها بخشي از ادبيات Autheutic و خلاق است كه مي‌تواند براي قرن‌ها يا شايد هميشه متفاوت و جايگزين‌ناپذير باقي بماند. ادبياتي كه مانند اُديپ‌شهريار، هاملت، دن‌كيشوت، يا  در انتظار گودو  و در فرهنگ ‌ما، شاهنامه، ديوان حافظ، نظامي گنجوي يا در ادبيات معاصر، بوف كور كه هنوز بعد از 70 سال متفاوت مانده است.

 

* متن سخنراني دكتر محمد صنعتي (روان‌پزشك و پژوهش‌گر) در مراسم اهداي جوايز «ادبيات متفاوت»سال 1384