
|
|
جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد. |

| ■ صفحه نخست |
| ■ درباره واو |
| ■ جایزه |
| ■ نقد رمان |
| ■ نقد مجموعه داستان |
| ■ اخبار واو |
| ■ اخبار جوایز |
| ■ تماس با واو |
| ■ سایت گذشته واو |
| ■نقدواوبلاگ(وبلاگ اختصاصی نقد) |
|
یادداشت مدیران |
| ■ فائزه شاکری |
| ■ حسین فدوی |
میکروفن ژست سرفه:
« آثار داستانی متفاوت»
فائزه شاکری
فصل صفرم
هر کتاب برای خودش دنیایی است؛ قبول. اما بعضی از این دنیاها این قدر یک جوری اند که فکر می کنی دنیاهای قبلی چقدر شبیه هم بوده اند. چقدر این دنیای یک جوری شبیه دنیاهای قبلی نیست.
کتاب را باز می کنی: صفحه اول بدون هیچ مقدمه ای با چند عکس مواجه می شوی!
کتاب را باز می کنی: نویسنده دردو سه خط به عنوان مقدمه پیشنهاد داده که می توانی کتاب را از آخر به اول بخوانی!
کتاب را باز می کنی: چند صفحه می روی جلو می بینی نویسنده به تو اجازه داده که چند صفحه را اصلا نخوانی یا حتی آنها را از کتاب جدا کنی!
کتاب را باز می کنی: در همان چند سطر اول به جای برخی کلمات با تصویرشان روبرو می شوی!
کتاب را باز می کنی…
و هر بار که کتاب را باز می کنی با اتفاق تازه ای روبرو می شوی. که گاهی این اتفاقها خیلی تازه اند، گاهی این اتفاقها خیلی متفاوتند( خوب می دانم این اتفاقاتی که نام بردم، بیشتر اتفاقات ظاهری بود)…
فصل اول
دیر گوشی را برمیدارد. می گویم: «بی موقع مزاحم شدم؟» می گوید: نه اصلا! . این قدر ولی تند تند جوابم را می دهد و این قدر زود جمع و جورش می کند که می فهمم بی موقع مزاحمش شدهام.
مدیا کاشیگر در تعریف آثار داستانی متفاوت پرانتز را آنقدر بزرگ می کند، آنقدر باز می گذارد که تمام آثار داستانی در آن جا می شوند. از نظر او همه آثار به گونه ای با هم متفاوتند و تا اثری متفاوت نباشد زاده نمی شود!
از نظر او آثار داستانی متفاوت به طور خاص وجود ندارند.
وقتی می گویم زود جمع و جورش کرد می گوئید بی موقع مزاحم نشده بودم.
فصل دوم
نشسته ام رو به روی فتح الله بی نیاز در اتاق رو به روی در ورودی که باز می شود به نشر امتداد. نشر امتدادی که در طبقه چهارم پلاک بیست و پنج یکی از کوچه های اطراف خیابان طالقانی است. نشسته ام رو به روی فتح الله بی نیاز.
او اعتقاد دارد باید جایگاه این تفاوت را مشخص کرد. قرار است ساختار متفاوت باشد معنا یا زبان. او می گوید: «این تفاوت در هر شکل که اتفاق بیافتد باید بتواند با مخاطب ارتباط برقرار کند. من با بسیاری از مخاطبین هوشمند ادبیات داستانی رو به رو بوده ام که دغدغه شان این بوده که چرا به راحتی می توانند با داستانی از دهکده ای در آمریکای لاتین ارتباط برقرار کنند ولی در ایجاد این ارتباط با روستا شهر و نویسنده خودمان دچار مشکل می شوند! مخاطب می خواهد از خواندن یک داستان یا رمان لذت ببرد حتی اگر این لذت لذتی دردناک باشد.»
راست می گوید. همین لذت می شود انگیزه برای ادامه دادن. برای تا آخر رفتن. شاید فقط باید یک منتقد باشی یا یک داور یا کسی شبیه اینها که بتوانی بدون این انگیزه تا پایان یک داستان یا رمان بروی.
بی نیاز معتقد است تحت هیچ شرایطی قصه نباید رها شود. مثلا اگر قرار باشد نویسنده فقط به بازی های زبانی بپردازد خواننده هم قصه را رها می کند و پی کشف آرایه ها و نمادها و استعاره ها می رود.
او می گوید: اگر نویسنده ای در مورد دغدغه فلسفه امروز چیزی به گوشش بخورد بعد بخواهد بر اساس این شنیده ها داستانی متفاوت بنویسد نتیجه کار با چند تئوری نا پخته رو به رو می شوی نه یک رمان متفاوت. تفاوت ها تا در نویسنده رسوب نکند داستانی متفاوت زاده نخواهد شد.
منتقد بودن فتح الله بی نیاز او را وادار می کند تا همه رمانها و مجموعه داستانهای ایرانی را بخواند. همین منتقد بودن گاهی هم او را وادار می کند ترجمه ها را هم مروری بکند. و آنوقت ناخودآگاه نویسنده ها و تفاوت ها را با هم مقایسه می کند: «ساراماگو در پرتغال چه به لحاظ زبانی چه به لحاظ ساختاری و چه به لحاظ معنایی کاری کاملا متفاوت ارائه می دهد. سالها پیش در آرﮋانتین بورخس با داستانهای کوتاهش همین کار را کرد. در دنیای عرب هم طاهر بن جلون با اینکه کاملا رئالیستی می نوشت ولی کاری متفاوت ارائه داد.» ولی متفاوتهای ما با آنها بسیار فرق دارد. فکر می کنم جوامع آنقدر با هم فرق دارند که هر جامعه ای تنها باید خودش برای خودش تفاوتها را تعریف کند و این تفاوتها اصلا با هم قابل قیاس نیستند.
فتح الله بی نیاز هم یک جورهایی با من موافق است: « در جامعه صنعتی فرانسه کسی مثل کریستین بوبن پیدا می شود که با در هم آمیختن عرفان ما و اندیشه اورکیوس،ریکله و مونتنی متنی عرفانی و لطیف ارائه می دهد که در آن جامعه جلوه ای کاملا متفاوت دارد. ولی جامعه ای مثل جامعه ما از این دست متنها اشباع شده. شاید از نظر ما بوبن نویسنده خوبی باشد ولی متفاوت نیست.»
او ادامه می دهد:« شاید بتوان با تقلید از آثار غربی کاری متفاوت عرضه کرد ولی تنها متفاوت بودن مطرح نیست. اثر باید اثری متفاوت و خوب باشد. باید کاری باشد که مخاطب دوست داشته باشد دوباره آن را بخواند یا خواندن آن را به دیگران توصیه کند. بوف کور- همسایه ها- سو و شون- صد سال تنهایی هر کدام زمانی که نوشته شدند کاری متفاوت بودند و هنوزهم هستند. هنوز وقتی این کتاب ها را تورق می کنی دوست داری دوباره آنها را بخوانی!»
گاهی خواندن بعضی از این کتابهای متفاوت و خوب کار راحتی نیست. گاهی حوصله می خواهد خواندن این کتابها. بی نیاز با مارکز موافق است که اثر خوب خوش خوان است یا خودمانی تر فراخوان است و به عقیده بی نیاز این فراخوانی به معنی عام پسند بودن نیست. داستانهای همینگوی داستانهای عامه پسندی نیستند ولی به راحتی با خواننده ارتباط برقرار می کنند.
بی نیاز معتقد است بعضی نویسندگان ایرانی برای اینکه بتوانند ضعف روایتگری را بپوشانند ظاهری سخت را برای کارهایشان انتخاب می کنند و بعضی دیگر برای دور شدن از سخت نوشتن به دام عام نویسی می افتند. بعضی نویسنده ها هم با ساختار شکنی بیش از حد کاری بی ساختار ارائه می دهند بعضی هم که سعی می کنند تمام دانسته های خود را در تکنیک و زبان و ساختار در عرضه یک اثر نشان دهند. « دوستانی دارم که سالهاست در خارج از کشور زندگی می کنند گاهی که پیش می آید بعضی رمانهای ایرانی را می خوانند اظهار تعجب می کنند از اینکه یک نویسنده ایرانی چطور می تواند متنی به این دشواری بنویسد. متنی که به سختی می توان با آن ارتباط برقرار کرد. اخیرا کتابی خواندم از نویسنده ای ایرانی که در آن از بیست و پنج نوع تکنیک استفاده شده بود در صورتی که پیچیده ترین کتاب فاکز هفت یا هشت نوع تکنیک دارد.»
شاید درستر این باشد که مخاطب ادبیات جدی و متفاوت را جدا کنیم. هر کسی حوصله کشف جنس تفاوت ها و لذت بردن از این کشف و تفاوتها را ندارد. به قول بی نیاز و خیلی های دیگر شاید بتوان این دسته از مخاطبین را مخاطبان نخبه و نویسندگان را نویسندگان نخبه گرا نامگذاری کرد.
بی نیاز یاد آور می شود :« نویسنده ای مثل مارگریت دوراس در کشور خودش فرانسه خواننده چندانی ندارد. جویس و ویرجینا ولف هم در مقیاس وسیع خواننده ندارند. کارهای آنها هم خواننده حرفه ای را می طلبد با این حال ما با نوعی شیفتگی که از حد منطقی خارج است با آنها برخورد می کنیم و به دنبال انکشاف خود اثر نیستیم.»
فصل سوم
باید هزار تا پله را بالا بروی تا تازه برسی به ساختمان شهدای رادیو. بعد کمی کمتر از هزار تا پله را بالا بروی. هی با پله ها بچرخی و هی با خودت بگویی تا طبقه سوم چیزی نمانده.
با بلقیس سلیمانی می نشینم در یک اتاق دلباز که پنجره اش باز می شود به آسمان آبی- خاکستری ائی که در تقدیر خیابان ولیعصر است.
« اگر بگویم ادبیات متفاوت یعنی جریان شکل گرفته که با جریانی مسلط فرق دارد. من وجود این جریان را باور ندارم. شاید تعداد کمی اثر متفاوت داشته باشیم و شاید این آثار متفاوت در آینده تبدیل به جریان متفاوتی در ادبیات شوند. ولی در حال حاضر هنوز اتفاق خاصی نیافتاده. از دو منظر می توان به وجود این آثار متفاوت نگاه کرد. این آثار از طرفی می توانند گامهای اولیه برای رسیدن به جریان و ادبیاتی متفاوت باشند و از طرفی می توانند راه به جایی نبرند. جایی بایستند و همانجا تمام شوند.» او اعتقاد دارد در ادبیات داستانی کاری متفاوت عرضه نشده است. فقط بعضی کارها نسبت به آثار دیگر برجسته هستند.
« جریان وقتی شکل می گیرد که همه عوامل جریان ساز دست به دست همدیگر دهند. یک جریان ادبی منفک از جریانهای اجتماعی- فرهنگی و ... نیست. نمی شود در جنگ باشیم و مثلا ادبیات پست مدرن به وجود بیاید. وقتی می توان از ادبیات متفاوت حرف زد که همه عوامل جریان ساز به سمت پدید آوردن جریانی متفاوت پیش بروند.»
بلقیس سلیمانی اعتقاد دارد درک نویسنده های ما از تفاوت درکی عینی است. با کارهای ترجمه آشنایی دارند و در جریان بسیاری از بحث های نظری قرار گرفته اند و این بسیار طبیعی است که در کارشان تحت تاثیر قرار بگیرند.
با تکیه به تعریف خودش از ادبیات و جریان دوست دارم بدانم فکر نمی کند که شاید در ابتدای شکل گیری این جریان هستیم؟ یعنی اتفاقی که باید، افتاده ولی باید قدم به قدم تکمیل شود؟ « همه جریانها در نسبت با هم پدید می آیند. هیچ جریانی نقطه آغاز ندارد در عین اینکه بی اصل و نسب هم نیست. به رغم تمام حرفهایی که در مورد ادبیات داستانی قبل از انقلاب زدند این ادبیات ادامه همان جریان بعد از انقلاب بود. وقتی هم که صحبت از جریان می کنیم در حقیقت داریم از جریان غالب آن دوره حرف می زنیم و این به آن معنی نیست که جریانهای دیگر محو شده اند یا وجود نداشته اند.»
او این دوره را دوره ثبات نمی داند: « اندیشه هایی که امروز بازارشان گرم است درونی نشده اند باید به این اندیشه ها فرصت داد. باید از زمان فاصله گرفت. غبارها باید فرو نشیند. شاید نویسندگان ده سال دیگر وقایع جنگ را بهتر بنویسند!»
فصل چهارم
زاگرس را که بالا می روی قبل از اینکه به فکرت بیفتد که دیگر باید خسته شوی رسیده ای به ساختمان شرق ... من نشسته ام این ور میزی که چندان گرد نیست. حسن محمودی و مهدی یزدانی خرم هم نشسته اند آن ور همان میزی که چندان گرد نیست. نشسته اند آن ور که رو به وری من است. احمد غلامی هم نشسته بین این ور میز و آن ور میز. میکروفن ضبط را می گذارم وسط میز و می روم سر اصل مطلب : تفاوت و ادبیات داستانی.
« هنجارها و ساختارهای غالب را قبول نمی کند. یا چیزی به آن می افزاید یا چیزی از آن را تخریب می کند.» این را مهدی یزدانی خرم می گوید. سپس ادامه می دهد: «هر کدام از سبکهای ادبی وقتی شکل می گرفتند نسبت به سبک قبل از خود حالت آوانگاردی یا آنارشیستی داشتند. باید بررسی کنیم هر متفاوتی که به وجود می آید چقدر و تا کی می تواند متفاوت بودن خود را حفظ کند و به تکرار نرسد. نویسنده هر چقدر هم متفاوت بنویسد این تفاوت از طرف مخاطب پذیرفته می شود و جا می افتد و وقتی جا افتاد دیگر متفاوت حساب نمی شود. یعنی هر نویسنده و هر اثر برای مدت کوتاهی می تواند متفاوت باشد. مگر اینکه نویسنده سعی کند در هر کار اتفاق تازه ای بیفتد. جریان رمان نو در فرانسه 6 سال طول کشید در صورتی که فرانسوی ها پنجاه سال است که بعد از آن جریان می نویسند. بکت و ساروت هم در ابتدا متفاوت بودند ولی وقتی جامعه آنها راپذیرفت کلاسیک شدند.»
او معتقد است در ایران بیشتر صداهای متفاوت داشتیم.« اوایل دهه هفتاد سبک گلشیری غالب شد. یعنی داستانهای سیال ذهن. با یک بررسی اجمالی در اوایل دهه هشتاد می بینی سبک غالب همان سبک است. یعنی از آن دهه تا این دهه تفاوت چندانی به چشم نمی خورد. »
او می گوید:« تفاوت تجربه نویسنده در یک یا دو اثر است. تجربه ای که یا به سرانجام می رسد یا نمی رسد. تجربیاتی که یکی دو سال اخیر به عنوان تجربه هایی نو ارائه شدند نو نبودند. تجربیاتی بودند که در دهه شصت امتحان خود را پس داده بودند. در دهه شصت رابطه مردم به هر دلیلی ــ نا به سامانی های اقتصادی، جنگ و ... ـــ با ادبیات کمرنگ شد. در نتیجه آثار آن دوره به خوبی دیده نشدند. آثاری که در آن دهه خلق شدند و چاپ نشدند در این دوره به دست چاپ سپرده شده اند و ناگهان به چشم آمدند و متفاوت ارزیابی شدند. اگر همه چیز سر جای خودش بود مردم می توانستند قدم به قدم در این تجربه ها شریک باشند.»
به عقیده او ادبیات متفاوت در یک جریان سالم شکل می گیرد. در جریانی که همه صداها با قطعیت و بزرگنمایی حضور داشته باشند.
همچنین معتقد است اثر هر نویسنده را باید با آثار قبلی خودش سنجید نه با آثاری که همدوره با آن اثر عرضه شده اند.
او می گوید:« با یکی دو اثر متفاوت نمی توان از ادبیات متفاوت حرف زد. برای شکل گیری ادبیات متفاوت باید پرسه طولانی تری را طی کرد.»
هر کتابی را که باز می کنی با دنیای تازه ای روبرویی و با ادبیاتی متفاوت و مختص همان نویسنده. البته با توجه به همان تعریف خودمان از متفاوت. با دو سه کتاب متفاوت هم که برخورد کنی با دو سه ادبیات متفاوت روبرو شده ای. شاید بتوان ادبیات را اینگونه معنا کرد معنایی بدون چهار چوب مقررات و قوانین ادبیاتی!
میکروفن ضبطم را می گذارم جلوی احمد غلامی. یعنی نوبت اوست. احمد غلامی بد جوری سرما خورده صدایش گرفته و مدام سرفه می کند ولی ... .
« هر کسی که می خواهد بنویسد دغدغه اش متفاوت بودن از دیگران است. تفاوت را نمی توان به ادبیات و یا نویسنده الحاق کرد. تفاوت از اجزای ذاتی ادبیات است. تفاوت باید در ذات نویسنده باشد. فکر می کنم بگوییم یک نویسنده چقدر در متفاوت بودن نسبت به دیگر نویسندگان موفق بوده. هر کس که می نویسد دوست دارد با گذشته ادبی و گذشته خودش تفاوت داشته باشد. ممکن است در بررسی آثار برسیم به اثری که نسبت به آثاردیگرمتفاوت است ولی باید دید این نویسنده نسبت به خودش چقدر تفاوت کرده!»
او این تفاوت را این قدر حل شده در ادبیات می داند که می گوید تا به حال جداگانه به آن فکر نکرده است. او اعتقاد دارد نویسندگانی که سعی کردند این تفاوت را از حالت ذاتی خودش خارج کنند و سعی کردند تا اثری متفاوت خلق کنند موفق نبوده اند. آنقدر که این تفاوت مصنوعی توی ذوق می زند.
احمد غلامی سرفه می کند... سرفه می کند... سرفه می کند... ادامه دار که می شود میکروفن را می گذارد جلوی حسن محمودی:
« در روند داستان نویسی ایران تفاوت جایی بوده که منجر به نقطه عطف شده نویسندگانی نقطه عطف می شوند که صاحب فکر و اندیشه هستند و قصد دارند چیزی بگویند. قبل از هدایت جمالزاده هم داستان می نویسد به همه زوایای داستان نویسی هم آشناست. چه اتفاقی جایگاه هدایت و جمالزاده را از هم جدا می کند؟ قبل از این که تفاوت در فرم و شکل نمود پیدا کند باید در نوع نگاه نویسنده و تلقی او از جهان نمود پیدا کند. بوف کور قبل از اینکه ساختار متفاوت داشته باشد نویسنده ای را معرفی می کند با دنیایی متفاوت. بعد از هدایت می رسیم به بزرگ علوی. او نویسنده ایست که سیاست را وارد ادبیات کرده و به نوعی ادبیات زندان را به وجود آورده. اما نویسنده متفاوتی نیست ــ احمد غلامی سرفه می کند... سرفه می کند...ــ به چوبک که می رسیم دوباره با یک نقطه عطف مواجهیم. نگاه این نویسنده به آدمهای کوچه و بازار دیگر گونه است. چوبک در سنگ صبور به ساختاری کاملا متلاشی می رسد که بسیاری از کارهای دهه هفتاد تجربه دوباره سنگ صبورهستند. جلال آل احمد هم نویسنده متفاوتی است. او با توجه به پیشینه ادبیات فارسی نوعی دیگر از داستان را می آفریند. او تلاش می کند به فرم داستان ایرانی برسد. او در حقیقت تجربه اش را پیشنهاد می دهد. تجربه ای را که خودش درپیاده کردن آن خیلی موفق نیست.
بعد از جلال ساعد است. نویسنده ای که جنس نگاهش متفاوت است. در داستانهای ساعدی گاهی به رئالیسم جادویی می رسیم که همزمان در غرب هم تجربه می شود بدون که ما ترجمه ای از این نوع آثار در ایران داشته باشیم. بهرام صادقی هم متفاوت است. اول با تقلید و تاثیر از هدایت شروع کرد ولی بعد شد نقطه عطف. عباس نعلبندیان هم نویسنده ایست که تلاش می کند ادبیاتی متفاوت را بیافریند. نعلبندیان هم پیشنهاداتی دارد که در کارش کامل نمی شود.»
او دهه شصت و هفتاد را سالهایی می داند که به دلیل موقعیت خاص زیستی مان- پیش آمد انقلاب و جنگ- فرصت نشد نوع نگاهمان را تغییر دهیم و همین باعث شد به تجربه هایی دسته جمعی دست بزنیم. به عقیده او در طی این سالها نمی توانیم از نویسنده ای یاد کنیم به اهمیت گذشتگان، که نقطه عطف شده باشد. با موجی از نویسندگان نسل سوم رو به روییم که نویسندگانی هستند مقلد، محافظه کار و متاثر از تجربه های قبل از خود. این نسل اجازه نداده نویسنده هایش منفرد رشد کنند. به همین دلیل اگر کسی فقط کمی از جمع فاصله بگیرد به چشم می آید.
مهدی یزدانی خرم که شروع می کند حسن محمودی میکروفن را می گذارد جلویش:
« یکی از مشکلاتی که ما داریم این است که بسیاری از صداهای مستقل و متفاوت دهه چهل وپنجاه نابود شدند: بهمن شعله ور، شمیم بهار، علیمراد فدائی نیا و .... امروز بسیاری از نویسندگانمان در حال تکرار همان تجربه ها هستند. در عین اینکه تصور می کنم هیچ کدام از نویسندگانمان نمی توانند بگویند این صداهای متفاوت و مستقل را نشنیده اند یا کاری از آنها نخوانده اند.
بهمن شعله ور در سفر شب به شیوه هنری فیلر می نویسد. اگر این کتاب را با تاریخ هشتاد و سه چاپ کنیم کسی نمی فهمد این کتاب در دهه پنجاه نوشته شده ــ احمد غلامی سرفه می کند... سرفه می کند ...ـــ باید صبر کنیم تا کمی بگذرد و هیاهو کمتر شود شاید بتوانیم نویسنده ای را به عنوان نویسنده شاخص این دوره معرفی کنیم!»
او نمی تواند اثری را که مخاطب بی خبر از آثار دهه چهل و پنجاه را شگفت زده می کند متفاوت به حساب بیاورد. یک جورهایی راست می گوید. کتابی را که من به عنوان کتابی متفاوت از آن لذت می برم شاید کسی دیگر را به عنوان کتاب متفاوت به آن لذت نرساند. این برمی گردد به بار مطالعاتی هر یک از ما. هر چه بیشتر کتاب خوانده باشیم جنس و نوع اثری که بتواند به عنوان اثر متفاوت شگفت زده مان کند ـــ به خصوص در بین رمانهای ایرانی ـــ کمتر می شود.
به عقیده حسن محمودی متفاوت نویس ها معمولا سعی می کنند مخاطب خود را از تجربه های گذشته بی خبر بگذارند:« وقتی با آنها صحبت می کنی هیچکدام نمی گویند که مثلا این کار قبلا تجربه شده و من دارم این تجربه را ادامه می دهم. در این سالها هم جریان نقد سالمی که بتواند خوب تحلیل و اطلاع رسانی کند نداشتیم. همین باعث شده بعضی نویسندگان دست آوردهای دیگران را مصادره کنند.
رضا براهنی در خطاب به پروانه می نویسد من دارم شعر متفاوتی می گویم و برای توضیح تجربه ام باید تجربه نیما، شاملو و فروغ را توضیح بدهم. هوشنگ گلشیری وقتی شازده احتجاب را می نویسد همزمان سی سال رمان نویسی را هم چاپ می کند برای اینکه می داند باید تکلیفش را با کارهای قبل از خود روشن کند. ولی در دهه هفتاد و هشتاد چه کسی این کار را کرده؟ ما عادت نداریم ادبیات قبل از خودمان را توضیح دهیم» نوار را که پیاده می کنم پشت این جمله انگار از فاصله ای خیلی دور صدای سرفه احمد غلامی شنیده می شود.
بحث مخاطب خاص را که پیش می کشم مهدی یزدانی فقط کافی است کمی جای میکروفن را تغییر دهد:« لزومی ندارد کتابی را که به عنوان کتاب متفاوت می شناسیم همه بخوانند. آثار پروست را هم همه فرانسوی ها نمی خوانند. ولی قطعا هر مخاطب باید جایگاه خودش را بداند. ما یک سری آثار خاص پسند داریم و یک سری آثار عام پسند. اما باید یک حد میانی برای این دو در نظر گرفت. و این کاری است که چهره های دانشگاهی باید در میان مردم و روشنفکران انجام دهند. یعنی اندیشه روشنفکر از طریق دانشجو به مردم معرفی شود.» حسن محمودی هم می گوید وقتی از کتابی خوشش بیاد دلیل ندارد آن را به هر کسی معرفی کند. اول باید مخاطبش را ارزیابی کند. «در فرانسه – میکروفن کمی اینور تر می آید – اینگونه ادبیات تجربی چهارصد پانصد تا فروش دارد. ولی ما هی ادبیات تجربی مان را در تیراز بالا تبلیغ می کنیم و بعد هم هی می گوییم چرا کسی نمی خواند. اصلا« بعضی کتابها» را نباید در کتاب فروشی ها در معرض دید مخاطب عام قرارداد. چون این بعضی کتابها شاید برای این نوع مخاطب جذابیت ظاهری داشته باشد ولی به راحتی می تواند در او زدگی بوجود بیاورد.»
در هر حال به قول مهدی یزدانی هر مخاطب خاص به هر حال پرسه مخاطب عام بودن را طی کرده و حالا بر اساس دانش و معلوماتش کتابهای جدی را انتخاب می کند.
فصل پنجم
به آن آقایی که نشسته آنجا پشت میز همان که توضیح داده کجا را راست بروم و کجا را بپیچم می گویم که آقای وقفی پور را به چهره نمی شناسم! می خندد. بعد با صدای بلند می گوید: آقای وقفی پور... این خانم با شما کار دارند!- من را می گوید- تشکر می کنم. راست می روم... می پیچم... و به مردی که تا مرا می بیند می ایستد پس حتما شهریار وقفی پور است سلام می کنم و... خیلی زود پای تفاوت را وسط می کشم.
« تفاوت باید جزیی نگر باشد. باید ببینیم تفاوت نسبت به چه چیزی؟ مثلا از یک نظر می توان گفت اگر در ادبیات سنتی ایران به طور خاص نگاه کنیم با ادبیاتی متفاوت رو به رو می شویم- گاهی هم دید ما فرمالیستی است. وقتی ادبیاتی از وجه غالب منحرف می شود می شود ادبیات متفاوت.» البته او واﮋه ادبیات را بسیار کلی می داند. سپس می افزاید: « باید بررسی کنیم رمانهای ایرانی در چه جاهایی دارای وجوه غالب هستند بعد با اغماض به انحراف از این وجوه غالب تفاوت گفت: اگر بعضی نویسنده ها مثل احمد محمود، محمود دولت آبادی و هوشنگ گلشیری را نویسنده های تثبیت شده فرض کنیم وجه غالب می شود رئالیسم. شخصیت ها هم شخصیتهای کاملی هستند. چون قرار است قهرمان باشند. البته موضوع در مورد گلشیری کمی متفاوت است. ادبیات گلشیری گاهی ادبیات سیال ذهن است و در فرم هم دارای یک مدرنیسم اولیه از نوع فاکنری است. حال اثر نویسنده ای که از محدوده این رئالیسم ساده فراتر می رود می شود اثر متفاوت.» می گویم:« یعنی آشنایی زدایی در فرم و معنا » می گوید:« آشنایی زدایی به گونه ای در کار همه هست ولی جنسش فرق می کند. یکی مدرنیستی است و یکی هجوی.»
وقفی پور مناسب ترین وجه تفاوت را در رفتارگرایی شخصیت ها می داند. به خصوص در رمانی که شخصیت ها مهم هستند.« در رمانهای ایرانی معمولا با شخصیت هایی مواجه می شویم که از یک هنجار رایج اجتماعی پیروی می کنند. ما در بین شخصیت های معروف داستانی با یک معتاد و یا همجنس باز رو به رو نمی شویم.»
او اعتقاد دارد سنت قصه نویسی در رمانهای امروز خیلی عقیم است. اکثر رمانها قصه جذابی ندارد. گاهی هم که به قصه های جذاب بر می خوری نویسنده آن را با تکنیک های ساختگی خراب می کند و همین هم باعث می شود خواننده کم شود. که البته از نظر او متفاوت بودن اثر دلیلی بر کم بودن مخاطبش نیست.« مشکل اصلی این است که خود ادبیات ایران خواننده ندارد. در امریکا و اروپا بعضی آثار با وجود نوآوریهای عجیب و غریب پر خواننده اند که البته خواننده های این آثار خاص و ادیب هستند. اما هستند آثاری مثل آثار پل استر که با وجود نوآوریهای رادیکال خوانندگان بسیاری دارد.»
فصل آخرم
... ما این تفاوت را باور کرده ایم!