نام:

ایميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:



 

جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد.

    

یادداشت مدیران

■ فائزه شاکری
■ حسین فدوی

 

 

به قامت قائم قلم قسم كه اين مفتعلن مفتعلن كشت مرا !

آرش جواهري

    خخپر سنبو حكيم مصري در دو هزار و چند صدي پيش از ميلاد بر پاره پاپيروسي كه از تطاول زمانه به اتفاق بر جا مانده نوشته است " كاش كلماتي مي يافتم كه مردمان آن را نمي شناختند ، و جملات و انديشه ها را به زباني مي آوردم كه دوران آن به پايان نيـامده بود و مجبـور نبودم تا چيزهايي را كه صدها بار تكرار شده بازگو كنم . كاش مي توانستم گفتاري بياورم كه تازه باشد و مايه خستگي نشود و از آن جمله نباشد كه پدرانمان از پيش گفته اند ."

     پـل ريـكور فيـلسوف معاصر فرانـسوي در واپـسين سال هاي پايانـي هزاره دوم پـس از مـيـلاد ، در مـصـاحــبه اي مي گويد " اينجا ، ما هميشه با قحط واژه ها روبروييم ! "

     به راستي چه معضلي است كه اين دو انديشمند را با پلي از فراز چهار هزار و چند صد سال به يكديگر مي رساند ؟ اين نياز نوگويي ، ريشه در نو شدن دمادم انسان و زمانه و جهان دارد و شايد هم با نگاهي هگلي و با استدلالي ايستاده بر سر بايد گفت اين گرايش به متفاوت بودن آدمي است كه خود ، انسان نو و جهان نو را مي سازد . اما به هر حال آن چه اهميت دارد اين است كه دغدغه متفاوت بودن ،گام نخست در پيمودن راهي است كه آينده از آن اوست . آري بايد ايمان داشت كه همواره هزار راه نرفته پيش پاي ماست و هزار روياي نديده زير بالشمان .

اما كمي در باب هنر متفاوت

     سخن گفتن در باره آثار هنري متفاوت كاري است بسيار آسان ! البته بعد از آ ن كه تاريخ داوري خود را در موردشان به انجام رساند، چرا كه يا ماندگار شده اند و همگان به تمجيدشان مي پردازند يا به اصطلاح به خطا رفته اند و در پسكوچه هاي غبار آلود زمان گم شده اند . اما اين گونه به انتظار داوري زمانه نشستن كار معلمين و اساتيد هنر است نه كار منتقدين و از آن پيشتر خود هنرمندان زيرا به واقع هنگامي كه امري داوري شد و وضوح انكار ناپذير يافت به پايان عمر خود رسيده است كه امر تحليل شده ديگر تحليل رفته است . في المثل جهان هلني با فتح اسكندر به پايان نرسيد بلكه اين طبقه بندي و نظام مندي ارسطويي در حوزه هاي علم و هنر و سياست و فلسفه بود كه ناقوس مرگِ تمدن يونان را براي گوش هاي شنوا نواخت . اهل هنر متفاوت نمي توانند اين گونه به انتظار حل معماها بنشينند پس به ناچار پا به گودي مي گذارند و با حريفي پنجه مي كنند كه هم چون هيوني اساطيري ناديدني است ، و از آ ن بدتر داور اين مسابقه نيز ناپيدا است و سال ها بعد- اگر زنده باشند- به آنان خواهد گفت كه بازنده بوده اند يا برنده و بدتر از همه آن كه به گواهي تاريخ تنها شماري اندك از اين پنجه افكنان هنر متفاوت پيروز خواهند بود و الباقي . . .  هيهات از اين بيابان وين راه پر مخافت ! اما چه مي توان كرد كه همان انگشت شمارند كه تاريخ را مي سازند زيرا تاريخ توالي ظهور تفاوت هاست نه تكرار كسالت بار مكررها !

اما باز كمي در باب هنر متفاوت

   هنر متفاوت هم چون هنر نامتفاوت يا هنر رسمي بر چهار ركن استوار است :

  اثر هنري ، هنرمند ، هنر دوست ، و منقد

نخست اثر هنري متفاوت : كه به سادگي اثري است كه در ساختار يا ابزار يا نگاه يا هرسه با هنر رسمي متفاوت است .

دوم هنرمند متفاوت : به عقيده من مهمترين خصيصه او شجاعت . . .  يا جسارت ، يا . . . بي تعارف بگويم جنون است ، آن مايه جنوني كه او را وامي دارد تا چرخ برهم زند و پا در حريم تارتنك بستة بتان نهد و سنگواره آرامش كسان را فرو ريزد و فرياد زند " ساطور تمسخر بر گلوگاه گاو جهالت نهاده اينك به ذبح قداست خدايانتان آمده ام ، اي كدامين عقوبت در كمين نشسته مرا در ياب ! " . . .   نويسنده اي گفته است " دوست ندارم كتابم را به راحتي در گوشه اي بيندازند ، دلم مي خواهد اغلب آن را با تمام نيرو پرتش كنند! " و اين دومين عقوبت هنرمند متفاوت است كه اثرش هم چماق كسان را مي خورد و هم چوب هنردوستان را . و از اينجا گريز مي زنيم به ركن سوم هنر متفاوت يعني هنر دوستان متفاوت : اينان بايد در نخستين قدم قيد لذت بردن متعارف از يك اثر معمول و مالوف را كنار بگذارند . لذت بردن از يك اثر متفاوت مانند آن است كه در تعطيلات تابستانه به جاي سفر به اصفها ن و مشهد و كيش و ديدار آنچه بارها ديده ايم به گوشه دور افتادة شهرستاني كوچك برويم تا با تحمل عذاب راهي پر دست انداز و مسافرخانه اي چركمرد به كشف زيبايي ناديده اي بپردازيم : غاري مهجور . آبشاري دور . يا پلي قديمي.آري رنج تفاوت تنها بر دوش هنرمند متفاوت نيست. هنردوست متفاوت را نيز از اين نمد كلاهي است ! از ياد نمي برم زماني را كه پس از مدت ها گوركي و داستايوفسكي وچخوف و حد اكثر برشت خواني براي نخستين بار كتاب خشم و هياهوي فاكنر را در دست گرفتم . تنها نام جايزه نوبل بود كه نگذاشت كتاب را با تمام قدرت به گوشه اي پرت كنم. پس در نيمه هاي فصل اول ، نيمه شب شرمناك و بي صدا كتاب را در قفسه بايگاني كردم . اما چند سال بعد و پس از چند بار كوشش بي فايده كه وسمه بر ابروي كور بود سر انجام . . . غريب بود ! شگفت انگيز ! و اين همه زيبايي به آن همه رنج مي ارزيد . اگر چه - دروغ نگويم - هنوز از ياد آوري آن تلاش غول آسا پشتم به لرزه مي افتد . شايد هم اين بازي هميشگي آدمي است كه حكيمي نمي دانم كجا گفته "خداوند معما ميگويد و انسان كشف  مي كند ،  و خداوند پنهان ميسازد و بشر آشكار ! " كشف دنياهاي تازه و كُلُمبِ پيرامون  خويش بودن و به سرزمينهاي بكر رسيدن دستمزد هنر دوست متفاوت است .

و اما منتقد متفاوت :    هووووم !  كمي به نقد منقدين عزيز بنشينيم و دلي از عزا در آوريم . مثلي است رايج از دوران اختراع چاپ توسط مرحوم گوتنبرگ كه مي گويد " نويسنده از منقد بدش ميآيد ، منقد از نويسنده ...و ناشر از هر دو ! " جورج موور گفته " من منقدجماعت را از روي چيزهايي كه نتوانسته اند بفهمند مي شناسم . " و به راستي بايد پذيرفت كه منقد و هنرمند با دو زبان متفاوت سخن مي گويند. ريكور مي گويد " زبان هنر گرايش به چند آوايي و گسترش و انباشت  معاني دارد حال آنكه زبان نقد زبان علمي است زبان تك آوايي . " به مثل اگر در فرمول معروف انشتين در هر يك از اركان آن ابهام يا ايهامي بوجود آيد تمام آن از اساس باطل خواهد شد ، اما در شعري چون شعر حافظ اين ايهام و ابهام و گاه چند معناي متضاد را نشانه قدرت شاعر ميدانيم . پس علم نقد و هنر ، و منقد و هنرمند در دو جهت مختلف مي روند و تنها در دو نقطه به هم مي رسند : نقطه آغاز و نقطه پايان ! كه به واقع اين هر دو يكي است ! كه كسي احتمالا هنرمندي گفته " منقد آدم چلاقي است كه تعليم دويدن مي دهد . " ولي اين همه نافي نقش مهم منقد در تعالي هنر متفاوت نيست زيرا هنر بي نقد  ، زن بي آيينه است ! چه كسي مي تواند نقش ارسطوها ، بلينسكي ها ، لوكاچ ها و بارت ها را منكر شود ؟ اين همه گوياي وظيفه سنگين منقد متفاوت است . متاسفانه اغلب منقدين در برخورد با آثار نو با همان ترازو و متر قديم مي كوشند و همچون كسي كه در سفري فضايي از قطب نما و بدتر،  از اسطرلاب بهره گيرد به اين عرصه پاي مي گذارند. منقد متفاوت خود بايد متفاوت باشد و از باوري پذيرا  بهره برد. او به جهاني پاي مي گذارد كه در آن بر خلاف معمول دو خط موازي به يكديگر مي رسند . جهاني كه هنرمند – بنّاي آن در ساختن كاخ بلند خويش الزاماً از كمچه پيرنگ و ماله تيپ سازي  بهره نمي گيرد و سنگ و ملات او از جنس ديگر است  و از قضا شايد اين همان  بنايي است كه در آينده از باد و باران گزند نخواهد يافت . منقد نو بايد هر سه مولفه ديگر هنر نو را داشته باشد يعني همچون اثر هنري متفاوت از ساخت و ابزار و نگاه نو بهره جويد و همچون هنرمند متفاوت از جسارت و جنون بر خوردار باشد و همانند هنر دوست متفاوت با حوصله به كشف زيبايي هاي اين ينگه دنياي ناشناخته  بپردازد . او بايد همچون گاليله تلسكوپ خويش را بسازد و افق هاي نو را بكاود و در هر حكم از پيش سنگ شده اي شك آورد.

     بايد پذيرفت كه آثار متفاوت غالبا زشتند البته داخل گيومه . چون با معيارهاي زيبايي شناسي معمول ناهمخوانند . همانگونه كه ما در آلبوم عكسهاي قديمي پدرانمان با نيشخند نگاه مي كنيم همانگونه نيز بر چهره غريب پسرا نمان مي خنديم هم چنان كه پدرا نمان بر ما خنديدند و پسرا نمان خواهند خنديد . وظيفه منقد نو آنست كه چراغي فراهم آورد و به كشف گمشده هاي زمانه و به كشف زيبايي هاي در پيش ، ميان تيرگي ها را بكاود. نه همچون آن حكيم بزرگ ايراني شيخ نصرالدين كه در كوچه تاريك گم كرده بود و در خانه روشن مي كاويد . نه ! كار منقد متفاوت آسان طلبي را بر نمي تابد ، و از اين روست كه اين جماعت همواره  ا ندكند.