
|
|
جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد. |

| ■ صفحه نخست |
| ■ درباره واو |
| ■ جایزه |
| ■ نقد رمان |
| ■ نقد مجموعه داستان |
| ■ اخبار واو |
| ■ اخبار جوایز |
| ■ تماس با واو |
| ■ سایت گذشته واو |
| ■نقدواوبلاگ(وبلاگ اختصاصی نقد) |
|
یادداشت مدیران |
| ■ فائزه شاکری |
| ■ حسین فدوی |
شما از کجا میدانید الان که دارم با شما حرف میزنم چه دغدغههایی دارم؟
حسین فدوی/فائزه شاكري
مصطفی مستور ساکن اهواز و نویسندهی رمانهای «روی ماه خداوند را ببوس» و «استخوان خوک و دستهای جذامی» و مجموعه داستانهای «من دانای کل هستم»، «چند روایت معتبر» و ... . او جزءِ آن دسته از نویسندگانی است که سعی دارد در آثارش نگاه نو و تجربهای نو داشته باشد. نمونهاش ارتباط شخصیتها، ماجراها یا حتی مضامین داستانها با یکدیگر است که میتوان گفت تجربه ای است متفاوت.
آثار این نویسنده با آن که رویکردی اجتماعی دارد و محور غالب آنها عشق است، اما به شدت دینی یا حتی میتوان گفت فلسفی _ دینی است.
داستانهای مستور با وجود سادگی و آسان خوانبودناش و نیز توجه جدی به مخاطب عام، از مضامین و موضوعات قابل تامل و تعمق برخوردار است، به گونهای که آثار او را از دیگر آثار مشابه خود متفاوت و متمایز کرده است. به همین دلیل انجمن مطالعاتی آثار داستانی متفاوت «واو»، یکی از نشستهای نقد خود را به نقد آخرین اثر او «استخوان خوک و دستهای جذامی» اختصاص داد و درآخر هم با او به گفتگو نشست:
*آیا تقسیم بندیای را به عنوان ادبیات متفاوت میپذیرید؟
قبل از هر چیز باید مولفههای مفهوم تفاوت را تعریف کنید و بعد به دنبال مصادیقش بگردید. ادبیات متفاوت میتواند معناهای مثبتی داشته باشد، به این مفهوم که به شما یک نگاه تازه بدهد. سوال اساسی این است که شما دنبال چه میگردید؟ شاید منظور شما از ادبیات متفاوت ادبیات جریانگریز باشد یعنی معادل یک مفهوم یا معادل دیگری باشد، یعنی ادبیات ضد مخاطب، پیچیدهگو و ادبیاتی که فقط بخواهد تجربه کند. خوب به نظر من این به مسیر ادبیات داستانی ما کمک نمیکند. ضمن اینکه من هم دلایل تئوریک دارم برای این کار و هم دلایل عملی، آمریکای شمالی یا اصلاً خود ایالات متحده که بهترین داستانهای کوتاهِ معاصر در آنجا نوشته میشود و بسیاری از نویسندگان بزرگ ما از آنجا آمدهاند و اتفاقاً نویسندگانی هستند که با هر معیار و محکی مورد اقبال قرار گرفتهاند. یعنی هم مورد اقبال آنهایی که به فرم اعتقاد دارند و هم آنهایی که معتقد به معنا هستند، همه آنها را نویسندگانی بزرگ میدانند و هیچکدام از آنها را نمیبینید کارهایی کنند که ما اینجا تحت عنوان مثلاً ادبیات جریانگریز دنبال آن هستیم! یا ادبیاتی که با زبان به شدت تنیده باشد. شما وقتی داستان را با زبان میتنید و پیوند میدهید باید همه تبعات آن را بپذیرند. زبان یک موجود زنده و پویاست. بعد از 20 سال، دیگر این زبانی که ما الان با آن حرف میزنیم خیلی دِمُده شده و خیلی از واژهها ریخته و تغییر یافته است یعنی همان چیزی که کار هدایت را تاکنون زنده نگه داشته. به طور مثال اگر الان یک داستاننویس آماتور ما بنویسد که در آن تولید شادی میکرد ما میگوییم این درست نیست بگو خوشحال شد. خیلی ساده! ولی هدایت در سگ ولگردش از این کلمه استفاده میکند. الان هم چیزی که باعث شده هدایت همچنان خواندنی و تفکر برانگیز باشد همان اندیشههای عمیق اوست که با معیارهای متعارف قصهنوسی خوب آمیخته شده است. یعنی هدایت قصهگویی را بلد است و همین به نظرم کفایت میکند. من با آشفتهنویسی یا شلختهنویسی جداً مخالفم. منظورم از این حرفها آن نیست که خیلی به زبان و فرم اهمیت ندهیم و فقط به دنبال معنا هستم، نه. ولی از این طرف بام هم نباید بیفتم. چرا که به محض این که 30 سال گذشت و زمان تغییر کرد میبینید آن داستانها فرو میریزند و دیگر قابل خواندن نیستند.
* یعنی شما معتقدید تفاوت تنها در شکل و ظاهر خلاصه نمیشود که دچار فرمزدگی و جریانگریزی افراطی شود، بلکه مؤلفههای دیگری چون معنا، گریز از پیچیدهگویی و حتی توجه به خواننده متفاوت را معنی میبخشد؟
- دقیقاً. حتی به اعتقاد من، تفاوت ادبیات ریزش میکند از تفاوت انسانها. ببینید اگر من به عنوان نویسنده، انسانی متفاوت باشم با تمام مشخصههایم، نگاهم به زن، به عشق، به سیاست، به جامعه، به مذهب، به هنر و به همه اینها متفاوت باشد و البته نویسنده باشم و بکوشم که این نگاه متفاوت را در اثرم بیاورم مطمئن باشید که کار من متفاوت خواهد بود. کار شما به عنوان کاشفان ادبیات متفاوت به نظر من این نیست که انسانهای متفاوت را کشف کنید. ممکن است یک نفر بیاید اینجا و با او حرف بزنید، ببینید هیچ تفاوتی با بقیه ندارد. فقط سعی کرده که کارش متفاوت باشد اما نه در نگاهش و نه در نگرشش تفاوت دیده نمیشود. فرض کنید سالینجر آدم متفاوتی است. آدمی که 50 سال خودش را حبس کند و با کسی ارتباط برقرار نکند، متفات میشود. کافکا را ببینید چه زندگیای داشته، داستایوفسکی را ببینید، میخواسته برود که او را بکشند، چخوف را ببینید با آن عشق عجیباش... یعنی انسان تا متفاوت نباشد چطور ممکن است اثر متفاوتی را خلق کند؟ اگر اینطور نگاه کنید میبینید همه چیز از فردیت شروع میشود. من نگاه میکنم. میبینم فردیت 20 نویسنده از نظر من در یک سطح است و فقط سعی میکنند متفاوتنما شوند. نباید فریب از متفاوتنما بودن را بخوریم. این متفاوتنما بودن با یک طوفان ساده –زمان- از بین میرود. زمان و تاریخ به شدت بیرحم است. بعد از 50 سال میبینید خیلی چیزها از بین میرود ولی آن تفاوت باقی میماند که دستخوش زمان نشود، مثل هدایت. هدایت آدم متفاوتی است با هر معیاری این آدم را نگاه کنید متفاوت است.
* به نظر شما نگاه به نویسنده ما را از نگاه به متن و اثر دور نمیکند؟
- نباید این طور شود. شما چطور حاضر نیستید فرم و فضا را از هم تفکیک کنید ولی خیلی راحت حاضرید اثر را از نویسنده یا کسی که خلقش کرده جدا کنید! من به تئوری مرگ مؤلف اعتقاد چندانی ندارم اما به یک معنا مرگ مؤلف را درست میدانم.
من هر وقت به داستانهای گذشتهام نگاه میکنم با خودم میگویم من اینها را نوشتهام؟ اصلاً امکان ندارد دوباره این کار را بکنم. میگویم خیلی سخت بوده – از نظر روحی منظورم است- من در یک حالت روحی خاص این را نوشتهام. یعنی در یک برحه خاص روحی زندگی میکردهام. اینها را که گفتهام، دیگر نمیتوانم تکرارشان کنم، چرا، چون با همین نگاه مرگ مؤلف، این اثر دیگر مؤلفاش مرده، اما زمانی که این اثر نوشته میشده متفاوت بوده یعنی نویسنده در یک بستر روحی- ذهنی خاص زندگی میکرده که توانسته این اثر را بنویسید اگر این آدم زندگی عادی و معمولی داشته باشد هر چه قدر زور بزند نمیتواند یک متن عاشقانه بنویسید مگر اینکه واقعاً سوخته باشد. مرگ را حتماً باید درک کرده باشد تا بتواند در موردش چیزی بنویسید. وقتی وارد زندگی خصوصی نویسندگان بزرگ میشوید میبینید که خیلی رنج کشیدهاند. مگر امکان دارد کسی رنج نکشد و بعد بتواند اثری بنویسد که شما را تحت تأثیر قرار بدهد. البته آن نوع ادبیات هم هست، نمونهاش دونالد بارتلمی. آن ادبیات را نمیپسندم. نمیگویم ادبیات نیست، آن هم یک نوع خاص نوشتن است ولی چقدر دونالد بارتلمی است و چقدر کارور و چخوف و داستایوفسکی. داستان کوتاه ریچارد برایتگان را که میتوان امرا به عنوان نویسنده فرمگرا معرفی کرد، در «اتوبوس پیر» بخوانید. اصلاً این آدم آدم خاصی است و در نهایت خودکشی هم میکند. من خیلی برایم تعجببرانگیز نبود وقتی فهمیدم خودکشی کرد. چون آن تفاوت داشتناش با آن ویژگی خاصاش باعث این کارش میشود. من به نظرم اینها خیلی با هم نزدیک هستند. نمیگویم بروید نویسندهها را روانشناسی کنید. اصلاً منظورم این نیست ولی ببینید کدامشان جهان داستانی خاص دارند. کدامشان سعی کرده پازل فکرش را نسبت به زندگی کامل کند. این که من هر وقت فرصت یا فراغی داشتم بعد هم به تعبیر خودشان مثل عمله روی رمان کار میکنم نباید توقع داشته باشم که 20 سال دیگر این رمان همان نفوذ و تأثیر را داشته باشد. البته خیلی از این چیزها برمیگردد به نگرش ما به ادبیات. من گفتم نگرشم به ادبیات چیست. شما هم باید از قبل را از ادبیات روشن کنید که به دنبال چه هستید.
* جناب مستور شما میگویید اثر متفاوت، نویسنده متفاوت میخواهد. حال سؤال این است اگر اینطور نبود چه؟ مثلاً آقای مستور رماناش متفاوت است اما خودش نه! آن وقت چه؟
- نمیتوانید این را بگویید، چون شما از کجا میدانید زندگی من عادی است. شما از کجا میدانید من که الان دارم با شما حرف میزنم چه دغدغههای ذهنیای دارم، من از کجا بدانم شما چقدر رنج میکشید. ولی برای نوشتن باید رنجهایتان بزرگ باشد. ژرف باشد، جدی باشد، حقیقی باشد و تجربههایی باشد که از سرتان گذرانده باشید، بعد سعی میکنید بنویسید، ممکن است موفق نشوید، خوب سعی کنید. بخش زیادی از تکنینکهای نویسندگی را میشود یاد گرفت ولی آن رنجها را هیچکس نمیتواند به شما یاد بدهد.
* الان شما یک پارادوکس ایجاد کردید؛ از یک سمت ما را سوق میدهید به نویسنده و میگویید نویسنده باید متفاوت باشد تا اثر متفاوت بیافریند و از طرفی میگویید این نویسنده قابل شناسایی نیست!!
- دقیقاً، توضیح میدهم برایتان. من میگویم اثری متفاوت خواهد بود که نویسندهاش متفاوت باشد. چه طور میتوان فهمید نویسندهاش متفاوت است؟ از آثارش، از نوشتههایش. از رنج و خون و گرما و حرارت نوشتههایش، از سبکاش. بله، شما تنها چیزی که در اختیارتان است متن است ولی این متن برآمده از مؤلفههایی است که در اثر موج میزند. این به نظر من قابل دسترسی است.
ببینید من اصلاً نمیدانم کارور چگونه زندگی کرده ولی وقتی داستانش را میخوانم میبینم در واقع 3 تجربه خیلی سخت در زندگیاش گذرانده است مثل فقر، عشق و الکل. سالینجر را نگاه کنید زندگیاش را قایم کرده و به کسی نمیگوید. خیلی از نویسندهها هستند که ما از زندگی خصوصیشان چیزی نمیدانیم. مهم نیست. ولی از سر اتفاق چخوف لو میرود، کافکا لو میرود. بعد میبینیم که حدس ما درست بوده. این اتفاقات که در آثارشان به چشم میخورد در زندگیشان هم رخ داده است. مگر امکان دارد کسی در زندگیاش تجربههای سختی را از سر نگذرانده باشد بعد هم بیاید و این قدر عمیق و ژرف و تلخ حرف بزند.
* همانطور که میدانید غالب آثار متفاوت مهجور میمانند و از اقبال کمتری برخوردار میشوند نظرتان در این مورد چیست؟
- نباید انتظار داشته باشید هر کاری، هر کار تازه و هر روشی نویی که انتخاب کردهاید یکی دو گام هویت پیدا کند. خاطرم هست داستانهای «عشق پیادهرو» را پیش از چاپ به دوستان دادم تا بخوانند. آنها نظرشان این بود که آنها داستان نیستند، اما من برداشتم این بود که اینها داستان متعارف نیستند، از این نظر خوشحال بودم. چاپ که شد ناشرش گله کرد که 5 سال طول کشید تا فروش رفت. اما من گفتم چاپ دوم گفت: نه. چاپ دوم ظرف 6 ماه تمام شد. معنیاش این است که شما باید اصرار داشته باشید بر کارتان. من «عشق پیادهرو» مینویسم. بعد رمان مینویسم بعد دوباره مینویسم. سه باره مینویسم، چهار باره مینویسم. ده باره و بعد متهم میشوم که تو در یک فضای هستی و شخصیتهایت نیز ثابت هستند ولی من همچنان اصرار میکنم. زیگزاگ نمیروم. بعد تشخص پیدا میکنم، هویت پیدا میکنم. ممکن است بگویید من اصلاً از فضای داستانهای مستور خوشم نمیآید ، ولی نمیتوانید بگویید این آدمی است که دنبال مُد است.
شما بالاخره زمانی هویت پیدا میکنید. الان یک کتاب معرفی کردید، 10 تا معرفی کردید، مطمئن باشید هویت پیدا میکنید ولی با همین صداقت علمی و یا همین صداقت تئوریک، با همین وسواس دنبالش بروید بعد خودتان مسیر را پیدا میکنید و دیگر از آن نمیترسید. اگر کتابی معرفی کردید و بقیه معرفی نکردند. جامعه به شما اقبال نشان میدهد. چون میگویند این جمع هویت دارد. چون با زحمت دارد کار میکند. منتظر نیست کتابی جایزه بگیرد بعد او هم برود دنبال همان کتاب. البته گاهی هم ممکن است همپوشانی داشته باشد که طبیعی است.
* شما صحبتتان این است که هویت و فردیت بخشیدن به اثر، باعث تمایز و تفاوت میشود، پس یکی دیگر از نشانههای ما برای تفاوت همین هویت و فردیت است که از طریق نویسنده به اثر منتقل میشود.
- این تازه میشود تفاوت ولی معلوم نیست که هر چیز متفاوتی لزوماً خوب باشد. شما درباره ادبیات متفاوت پرسیدید من هم به شما توضیح دادم ولی ممکن است شما بگویید این اثر در اندیشه و اجزاء متفاوت است، آیا هر چه در اندیشه و اجزاء متفاوت بود، خوب است؟! لزوماً نیست.
* شما چه راهکاری پیشنهاد میکنید؟
- از این مرحله به بعد من معیارهای خودم را میگویم. معیارهای من ممکن است با معیارهای شما متفاوت باشد. من چهار ویژگی برای یک اثر خوب قائلم:
1- اثر باید بتواند ارتباط خوب با مخاطب برقرار کند. من نویسنده وقتی اثری را منتشر میکنم فرضم بر این است که میخواهم با توی مخاطب حرف بزنم. و اگر این اتفاق نیافتد ضمن اینکه یک کار غیراخلاقی انجام دادهام به ناشر هم لطمه زدهام. ارتباط یعنی اینکه میخواهم برای آدمها بنویسم.
2- تأثیرگذاری روی مخاطب. یعنی نه تنها بخوانماش بلکه بفهمماش، گیج نشوم. از آن اثر بگیرم. من اصلاً از ادبیات بیاثر و ادبیات صرف، خوشم نمیآید. برعکس آن هم صادق است؛ تأثیر صرف. خوب چرا داستان مینویسی، مقاله بنویس! نقاشی بکش. من میخواهم تأثیر بگذارم. گر چه اگر به همان هنرها هم میپرداختم به تأثیرگذاری آن فکر میکردم.
3- اندیشهای در آن باشد. تجربهای در آن باشد. حسی در آن باشد. فیلم هندی هم که میبینید با آن ارتباط برقرار میکنید و روی شما تأثیر میگذارد اما در آن هیچ چیز نمییابید. داستان عامهپسند هم این جوری است. وقتی میخوانید ممکن است گریهتان بگیرد ولی هیچ چیز در آن نیست و نیم ساعت بعد همه چیزش فراموشتان میشود. چون اندیشهای پشتاش نیست. با تمام شدن داستان، با تمام شدن برگهای کتاب، آن هم تمام میشود ولی داستان که اندیشه دارد تازه بعد از پایان آن در ذهن شما شروع میشود تازه آزارتان میدهد. دوست دارید بار دیگر آن را بخوانید، احساس می کنید شمار ا پرت کرده جایی که تا حالا نرفته بودید. بدون اینکه تجربه کنید، تجربههای جدید در اختیارتان گذاشته است.
4- فرم است. فرمی که این سه تا را در ساختاری منسجم عرضه کند. این نیست که من فقط به آن اندیشه تزریق کنم بشود داستان، داستان تبلیغی. بالاخره روی عدهای هم اثر میگذارد و ارتباط هم برقرار میکند ولی اگر فرماش درست نباشد هر چیزی که وارد شود نابود میشود. من جایی گفتم در ادبیات دینی هم وقتی دین میخواهد وارد ادبیات شود، باید ملتزم شود به داستان. وقتی وارد اتاق داستان شود، نمیتواند بگوید من بیرون داستان میروم بالای منبر حرف میزنم. مستقیم گویی میکنم. پند و اندرز میدهم. در داستان نه میتوان مستقیم گویی کرد و نه میتوان پند و اندرز داد. اگر میتوانی اینها را بپذیری بیا وارد داستان شو. این یعنی فرم. یعنی انسجام. هر داستانی که حداقل این 4 ویژگی را داشته باشد به نظر من داستان موفق و قابل طرح و بررسی است.
* آیا تا به حال اثر متفاوتی داشتهاید، داستان یا رمانی که با معیارهای خودتان از دیگر آثارتان متمایز و متفاوت باشد؟
- بله . چندین بار! داستان «من دانای کل هستم». من آدم جاهطلبی هستم. چنین اتفاقی در ادبیات داستانی ما تا به حال نیفتاده بود. «روی ماه خداوند را ببوس» اولین داستانی است که به مقوله خدا و شک در وجود خداوند به شکل جدی میپردازد. «استخوان خوک و دستهای جذامی» هم همینطور، من داستانهای عاشقانه زیاد دارم، داستان عاشقانه هم زیاد نوشته شده است. اما عشق در این کتاب عشق ویژهای است که مال من است. من نگاهم به مقوله عشق این است.