
|
|
جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد. |

| ■ صفحه نخست |
| ■ درباره واو |
| ■ جایزه |
| ■ نقد رمان |
| ■ نقد مجموعه داستان |
| ■ اخبار واو |
| ■ اخبار جوایز |
| ■ تماس با واو |
| ■ سایت گذشته واو |
| ■نقدواوبلاگ(وبلاگ اختصاصی نقد) |
|
یادداشت مدیران |
| ■ فائزه شاکری |
| ■ حسین فدوی |
ادبيات متفاوت
ناهيد توسلي*
هنر، به ويژه ادبيات كه، بخشي از آن است، بيش از هر مؤلفةاي از «تخيّل» محض سرچشمه ميگيرد. «تخيّل»، زاييدة ذهنيتي زنانه است، ذهنيتي كه از «زنِ» درون آدمي نشات ميگيرد، حال اين آدميزاده «نر» باشد يا «مادينه»، چه تفاوتي!!
ادبيات، كه ادبيات داستاني نيز بخشي از آن است، پديدهاي «نازمان»/«نامكان» است كه در هيچ قالبِ از پيشساخته/پرداختهاي نميگنجد! با آگاهي به اين كه، قالبها نيز محدودند و پايان ناپذير!
نوشتن، آنگونه كه مارگريت دوراس ميگويد «زاييدن» است و اين زن/مادر درون آدمي است كه چونان مريم باكره، اين نطفة بيپدر را در درون خويش ميپروراند و با شيرة جانش او را به رشدي ميرساند تا بزاياندش!! و وقتي زاييده شد، خود موجودي مستقل ميگردد كه بايد شاهد مرگ مادر خويش باشد، آن كه پيشتر با او «اُلفت» داشت! و از اين روست كه دريدا مرگ مؤلف را مطرح ميكند.
هر پديدهاي كه زاده ميشود و پا به عرصة حيات ميگذارد، در شرايط اجتماعي/فرهنگيِ ويژة خود شكل ميگيرد و داراي ساختاري ويژة خود ميشود. شرايط، خواه «جهاني» باشد خواه «بومي».... منافاتي با اصل گزاره، پيدا نميكند. زيرا شكلِ خود را خود، و قالب خود را، خود ميسازد. نوشتن، زاييدن لحظه لحظة تخيل نازمان/نامكان نويسنده است، آن سان كه، تنگناي هيچ قالبي را بر نميتابد و تا ناكجاي زمان و مكان راه ميبرد.
«مجسمهسازي سرگرم تراشيدن قطعه سنگ بزرگي است. هر روز با چكش و قلم به جان سنگ بيشكل ميافتد. يك روز كودكي ميآيد و ميگويد: چه ميخواهي از سنگ درآوري؟ مجسمهساز پاسخ ميدهد: صبر كن و ببين. چند روز بعد باز پسرك ميآيد. حال مجسمهساز يك اسب زيبا از سنگ تراشيده است. پسر حيرت زده به آن مينگرد. پس رو به مجسمه ساز ميكند و مي گويد: از كجا ميدانستي اسب توي آن است؟» («دنياي صوفي» نوشته يوسِتين گُوردر، ترجمةحسن كامشاد ص 132 - انتشارات نيلوفر، چاپ هفتم، 1383)
ادبيات، كه «نوشته» نيز محصولي از آن است، بيشك با شرايط زماني/مكاني جهان خويش شكل ميپذيرد و هرگز نميتواند متاثر از تاثيرپذيريهاي ويژة دوران خويش نباشد. به شرط آنكه «نوشته»، از دوران خويش غايب نبوده و آن را حس و تجربه كرده باشد. ژانرهاي گونهگون ادبي با توجه به اين شرايط زماني(تاريخي)/مكاني(جغرافيايي) در همة حوزههاي اجتماعي/ فرهنگي/ سياسي/ تاريخي/ اقتصادي/ فلسفي/ ادبي/ هنري و...و... وجود دارند و «نوشته»، چونان مجسمهساز، اسب هنري خود را در آنان جستجو ميكند. لذا بايد انقدر هوشيار و پويا (ديناميك) باشد تا بتواند «عصريت» خود را حفظ كند تا «معاصر» باقي بماند. «معاصر» بودن در حوزة ادبيات و هنر يعني «همزماني» (synchronic). حتي اگر متن(text) در زمينة (context) «درزماني» (diachronic) آفريده شده باشد.
نوشتهها و ادبيات قرن بيستم، به ويژه نيمة دوم آن، كه مدرنيسم مبتني بر عقلانيت، از مؤلفههاي بسيار مهم و پركاركرد آن بود، به گونهاي متفاوتتر از ژانرهاي رئاليستي و رمانتيك و...قرون 18 و 19 بود، به گونهاي كه بسياري سبك، (ژانر)ها و گونههاي مختلف ادبي/هنري در اين قرن بهوجود آمد كه از ميان آنها ميتوان به رئاليسم سوسياليستي، رئاليسم جادويي، سورئاليسم، فمينيسم، مدرنيسم، پست مدرنيسم و ... اشاره كرد. هر يك از اين ژانرهاي نو و تازه كه تفاوت اجتنابناپذير شكلي و محتوايي (با لحاظ كردن اين كه اساسا محتوا، شكل را ميسازد)، با ژانرهاي پيشين دارند، زاييدة شرايط «تاريخي/جغرافياييِ» فرهنگي/ سياسي/ اجتماعي/ فلسفي/ ادبي/ هنري و... دوران خويش هستند.
در دهههاي آخر قرن بيستم و به ويژه در سالهاي نخستين قرن بيست و يكم، جهان، با ورود به فضاي الكترونيكي و ديجيتالي دهكدة كوچك «مكلوهان»، كه موجب ارتباطات وسيع و نزديكشدن جوامع جهان با يكديگر (از همه نوعش) ميان گروههايي از جامعه شد. گروهها و جوامعي كه پيشتر امكان حضور و شركت در بسياري از مجامع و محافل مجازي و غيرمجازي را نداشتند و همين ورود موجب كاستهشدن اقتدار واسطهگري پدرسالارانه در همة نحلهها شده بهگونهاي كه قدرت ايستا (static) و كهنة آن را درهم شكست. نتيجة اين درهم شكستگي ظهور پديدة جوان و متفاوت فرا مدرنيسم (پست مدرنيسم) بود و حضور ساختارشكنان تازه به ميدانآمده مانند زنان، جوانان، سياهان و به هرحال مغفولماندگان و... كه ديگر امكان حضور و اِعمال قدرت صِرفِ مرد/پدرسالارانه را كه ستون خيمة مدرنيسم شده بود به آنان نميداد.
بنابراين، روايتهاي تكراري و متشابه و متاثر از عقلانيت صِرفِ مرد/پدرسالارانه كه روايتهاي كلان و بيچون و چرا بودند و هرگز دوست نداشتند به روايت هاي كوچك توجه كنند، جاي خود را به فراروايتهايي دادند كه راويان آنها زنان و سياهان و كودكان و در نهايت كساني بودند كه هيچگاه حاكميتهاي مرد/پدرسالارانة ادبي يا اجتماعي فرصت عرضاندام به آنان را نداده بود. از ميان اين روايتهاي كوچك يا فراروايتها، روايتهاي داستاني و قصويِ زنانه (فمينيسم) و ساختارشكنانة بيخط (پستمدرنيسم) شكل ميگيرند. روايتهايي كه بنا دارند زمان و مكان را در هم بريزند و همة معيارهاي سلطهگر و نيز سلطهپذيرِ عقلانيتِ محضِ دوران مدرنيسم را زير سوال ببرند. روايتهايي با زبانهاي نحوشكنانه و اسكيزوفرونيك، كه هزاران هزاره، در سلطة حاكميت مرد/پدرسالارانه امكان بيان آن نبوده است. روايتهايي كه ديگر در يك خط منسجم حركت نميكنند و دوست دارند در عمق و در ارتفاع و در سطح و در بالا و پايين، در كنار و در... خلاصه درهمة جاها حركت كنند، آزادانه و بيهيچ قيد خشكِ منطقي.
در چنين شرايطي است كه «ادبيات متفاوت» زاده ميشود. ادبياتي كه در آن، راويان روايتهاي كوچك، ميتوانند خوابها و روياها و آرزوهاي خود را وارد متن نوشته كنند. زنان، كه هزارهها هزاره، امكان شنيدن صدايشان نبود و براي حرفزدن بايد انگشت در دهان يا ريگ در زير زبان ميگذاشتند تا بلكه صداي زنانهشان شنيده نشود، حالا آگاهانه و خستگيناپذير صداي خود را از درون متنِ متكثر و نحوشكنانه و شايد اسكيزوفرونيك خود به گوش ميرساندند.
حالا ديگر همانگونه كه جهانِ مرد/پدرانه، عمري روايتهاي خود را، روايتهاي كلانِ كلانِ خود را، به متنها منتقل ميكرد، جهان زنانه و جهان جوان و جهان سياهِ تحت ظلم و ستم و جهان كارگر و... خلاصه جهانِ «جهانِ سوم/جنوبي» امكان مييابد تا با شكستن خطهاي قرمز و فروريختن ديوارهاي بلند و برداشتن سقفهاي سنگين و تاريك، جهان بستة خود را باز و به واژهها بدل ساخته و آن را درشكل ادبيات فمينيستي و يا ادبيات پست مدرنيستي به عنوان ادبيات متفاوت به متن منتقل كند.
ادبيات متفاوت، حالا ديگر، در عين اداي احترام به روايتهاي كلان و تجربهپذيري از آن به عنوان مؤلفهاي از اقتدار جهان مرد/پدرسالارانه، جاي خود را در هستي جهانِ متن پيدا كرده است. ادبيات متفاوت، كه به اقتدار «كلانروايتها» ديگر باور ندارد، در اين روند، كه خود از اُبژهبودن به سوژه تبديل ميشود، خوانندة متن را نيز وارد هستي متن و اثر ميكند و او را نيز، از اُبژهبودن و منفعل بودن به سوژهشدن و نقشپذيري فرا ميخواند. شريعتي ميگويد: «هر نوشته، قطعه فلزي است كه در زير سندان ذهن خواننده شكل ميگيرد». اين همان حضور خواننده در اثر است، آنچه بعدها دريدا گفت.
بدون شك، تا زماني كه اين نحله و اين ژانر ـ (ادبيات متفاوت) ـ بتواند خود را در متن جهانِ خوانش و تاويل جا بيندازد، با برخوردهاي متوليان مرد/پدرسالارانة ادبياتِ «كلانروايتها» روبرو خواهد بود. زيرا، حضور هر «نو»، در جامعه، «كهنه» را آزرده خاطر ميسازد. گرچه ممكن است هر «نو»، كه خود سنتزي بودهاست كه به تز تبديل شده، بعدها به آنتيتز خود تبديل گردد، و ميدانيم «سنتزِ» برون آمده از آن نيز ، چرخ فرسودة ايستاي (static) هنر و ادبيات و ديگر مقولهها را به چرخش و گردش درخواهدآورد.
از حضور هيچ «نو» و «متفاوت»ي نهراسيم. آمدنش را استقبال كنيم و به فال نيك بگيريم و سعي كنيم ساختارهاي فسيلشدة انديشه و تخيل خويش را فرو شكنيم و با ابزارهاي مدرن و روزآمد (up to date) و درزماني (diachronic) پديده و اثري همزماني (synchronic) بيافرينيم كه «هميشهمعاصر» باشد. حافظ را به ياد آوريم:
يك قصه بيش نيست غمِ عشقُ وين عجب كز هر زبان كه ميشنوم نامكرر است
6/10/1384
* متن مقاله درخواستي از ناهيد توسلي مندرج در بروشور جايزه ادبيات متفاوت