
|
|
جایزه ادبی واو قصد دارد تا تمامی نقدهای رمانها و مجموعه داستانهایی که از سال 1382 (یعنی سال آغاز فعالیت این انجمن) به چاپ رسیده اند را در این سایت جمع آوری نماید. در راستای این هدف در صورت تمایل می توانید نقدهای خود را با ذکر مشخصات کامل به آدرس ایمیل این انجمن ارسال نمایید تا در بخش مربوط به خود انتشار یابد. |

| ■ صفحه نخست |
| ■ درباره واو |
| ■ جایزه |
| ■ نقد رمان |
| ■ نقد مجموعه داستان |
| ■ اخبار واو |
| ■ اخبار جوایز |
| ■ تماس با واو |
| ■ سایت گذشته واو |
| ■نقدواوبلاگ(وبلاگ اختصاصی نقد) |
|
یادداشت مدیران |
| ■ فائزه شاکری |
| ■ حسین فدوی |
متفاوت نوشتن سادهترین کاری است که می شود کرد!!
فائزه شاکری/حسین فدوی
نمی توانی به راحتی از کنارش بگذری. تفاوتش به چشم می آید. فرانکولایی به شدت دوست داشتنی و «متفاوت». و به همین خاطر ششِ بهمنِ هزار و سیصد و هشتاد و چهار، به عنوان «رمان متفاوت» مورد تقدیر قرار گرفت.
پیام یزدانجو متولد سال 1354 است، لیسانس اش را در رشته ی سینما، سال 1379 گرفته و فوق لیسانس اش را هم در سال 1382. «دغدغه ی اصلی ام ادبیات است، و فلسفه را هم بنا به علاقه دنبال می کنم.»
روزهای نمایشگاه کتاب بود و سرش هم حسابی شلوغ. قرار گذاشتیم سوالها را برایش میل کنیم و بعد «در اولین فرصت» جوابها را برایمان بفرستد... «در اولین فرصت» فرستاد:
چرا برای ترجمه بیشتر (فقط) سراغ آثار نظری می رید؟
راستاش اصلن قرار نبود که من مترجم بشوم. شدهام، اما به هر حال خیلی جدیاش نمیگیرم. برای من ترجمه یک نردبان بود، برای آشنایی شخصی با اندیشهها و نظریههای تازه، و حالا هم وسیلهیی است برای گذران زندگی. کمابیش به همین دلایل بود که متون نظری را برای ترجمه انتخاب کردم؛ از یک طرف، اینگونه متون عطش مرا برای آشنایی با اندیشههای نو فرو مینشاند و میتواند به کار علاقهمندان این مباحث هم بیاید، و از طرف دیگر، من این سالها در ذهنیت و زبان خاصی تجربه و تخصص پیدا کردم، و متقاعد شدهام فعلن به همین رویه ادامه دهم.
با این حال، بعضن ترجمهی ادبی هم کردهام، اما باز به دو دلیل مایل به ادامه دادناش نیستم. اول این که، در مورد من ترجمهی ادبی، مثلن ترجمهی «صید قزلآلا در آمریکا»، تجربهی جالبی نبود و استقبال مناسبی از کارم نشد. دوم، و مهمتر، این که بهعنوان یک نویسنده نمیخواهم ترجمهی حرفهیی، کار نوشتنام را بیش از این تحت شعاع خود قرار بدهد. روی هم رفته به این نتیجه رسیدهام که ترجمهی متون نظری را تا حد امکان بهعنوان یک حرفه برای امرار معاش ادامه دهم و باقی وقتام را صرف داستاننویسی کنم.
توی تقسیم بندی آثار داستانی، وجه تمایزی به نام «تفاوت» رو می پسندید؟
هم بله، هم نه. آنچه شما نام «تفاوت» را روی آن میگذارید، به نظر من همان «نوآوری» و حتا به شکل کلیتر همان «خلاقیت» است.( اما هر تفاوتی نه ارزشمند است و نه حتا حتمن قابلاعتنا. تفاوت باید تفاوتی مهم و معنادار و کمابیش موفق باشد، وگرنه برخلاف آنچه در ظاهر به نظر میرسد، متفاوت بودن (متفاوت نوشتن) سادهترین کاری است که میشود کرد.) من این وجه را میپسندم، و پیدا است که خودم هم تلاش میکنم در کار ادبیام این وجه را برجسته کنم.
اما تعبیر «تفاوت» به گمانام دو مشکل اساسی دارد که شاید گروه شما را هم گرفتار کرده باشد. اول این که، «تفاوت» در واژگان ما پیشاپیش از نوعی ارزش اعلا و فضیلت فینفسه خبر میدهد: در فرهنگی که متفاوت بودن به یک نشان نخبگی تبدیل شده، عنوان «تفاوت» میتواند اسباب تفاخر بیدلیل به خود و تحقیر بیدلیل دیگران شود (و من طبعن از این تحقیر و تفاخر بیزارم). دوم این که، همانطور که من کمابیش در کار گروه شما دیدم، این میتواند مشکل دیگر و اساسیتری را هم ایجاد کند: در واکنش به این برداشت منطقی، شما به شدت تاکید میکنید که ارزیابی شما جنبهی ارزشی ندارد! خب، با این معیار و عنوانی که انتخاب کردهاید ظاهرن چارهیی هم جز این ندارید، اما به هر حال به نظر من این یک تناقض آزارنده است. از طرفی میگویید فلان آثار از دید شما متفاوت اند و از طرف دیگر تاکید میکنید که این گفته به معنای آن نیست که آن آثار حتمن ارزشمند یا ارزشمندتر از آثار متعارف اند. آن گزاره بهخودی خود بامعنا است، اما نه در زمینهیی که شما میخواهید معنایاش کنید. خودتان هم خوب میدانید، مزخرفات بسیاری منتشر میشوند که بهحق آنها را هم باید متفاوت خواند و نمیتوانید انکار کنید که بهظاهر از اغلب آثار مورد نظر شما هم متفاوتتر اند، اما شما آنها را متفاوت نمیدانید و در فهرست خودتان نمیگنجانید ... میخواهم بگویم این تناقض را باید برطرف کنید: به نظرم بهتر است از آثار متفاوتی که مطرح میکنید دفاع کنید و به آنها ارج بگذارید، و این اصلن بد نیست. اتفاقن برعکس: چه اشکالی دارد که آثار نوآورانه و خلاقانه را معرفی کنید و برای آنها ارزش ادبی هم قائل شوید؟ اگر دستاورد ادبی و اصولن کار ادبیات خلاق و نوآور را فقط متفاوت بودن ندانید بلکه چگونه متفاوت بودن بدانید، یعنی نگاهتان متوجه موفقیت و پیشرفت نویسنده در خلق اثری متفاوت باشد، این مشکل به زعم من کمابیش حل خواهد شد.
رمان «متفاوت» یعنی چه رمانی؟
به گمانام به این پرسش نمیشود بهشکل انتزاعی پاسخ داد. اصلن لفظ «تفاوت» یعنی «تفاوت با». این یعنی تا «زمینه» را نشناسیم، نمیتوانیم تعیین کنیم که آیا تفاوتی ایجاد شده یا نه. پس تفاوت همیشه یک امر نسبی و رابطهیی است. یک اثر در یک زمینه «متفاوت» است و در زمینهیی دیگر میتواند کاملن متجانس باشد. تشخیص و تعیین شاخصههایی برای تفاوتهای مهم و معنادار البته مستلزم بحث و بررسیهای مشروح و انضمامی است. اما بهعنوان یک مثال موردی، با توجه به استدلالی که کردم، «فرانکولا» ی من در زمینهی ادبیات ایرانی یک اثر متفاوت به نظر میرسد، اما همین اثر در زمینهی ادبیات آمریکایی به آن معنا متفاوت نیست.
پس شاخصهها را باید با توجه به زمینه معین کرد. باید ببینیم زمینه (یا کلیتر بگویم، سنت) ادبی ما چه شاخصههایی دارد، و بنابراین چه شاخصههایی بهمنزلهی عدول یا فراروی از این شاخصههای سنتی و مسلط محسوب میشوند. اما نکتهیی که من میخواهم روی آن تاکید کنم این است که تفاوت به این معنا همیشه هم جنبهی فوتوریستی ندارد، یعنی لزومن به معنای آوانگارد بودن و پیشرو بودن نیست، بلکه همچنین میتواند بهمعنای بازگشت به برخی شاخصههایی باشد که از سنت و زمینهی فعلی غایب اند اما اصلن تازه نیستند، برعکس، قدمتی بیشتر از سنت مسلط و زمینهی موجود دارند. باز هم مثال خودم را بزنم. تفاوت «فرانکولا» از دید خودم سراسر در آوانگارد بودن آن نیست، از خیلی جهات در ارتجاعی بودن آن است.
بعضی معتقدن همه آثار با هم تفاوت دارن! این نگاه رو چطور نقد می کنین؟
این دقیقن همان پرسشی است که اگر تناقض قبلی را برطرف کرده باشیم، خودبهخود پاسخ داده خواهد شد. بله، همهی آثار با هم متفاوت اند، هر اثری با اثر دیگر، تا حدودی، تفاوت دارد؛ اما خب که چه؟! مگر هر تفاوتی قابلاعتنا است؟ معلوم است که نه. تنها تفاوتهای مهم و معنادار اند که میتوانند منشا اثرات آتی و علت خلق آثار ارزشمند شوند.
«تفاوت» تاریخ مصرف داره؟
بله، این طبیعی است، و به هیچ وجه جای تاسف ندارد. این یک ضرورت است. اگر تفاوت را به همان معنای خلاقیت و نوآوری بگیریم، معلوم است که هر تفاوتی به مرور زمان تشابهآفرین میشود، آثار متفاوت به مرور زمان متعارف میشوند، و اتفاقن به همین دلیل است که ضرورت خلق و نوآوریِ مدام هرگز از بین نمیرود. دیگر این که، نباید فراموش کنیم که عامل ارتقای هر سنتی هم نوآوریهای مستمر است و هر تفاوت مهم و معناداری، با وجود بیاهمیت و بیمعنا شدناش به مرور زمان، سنت را از سطحی که داشته به سطحی فراتر، به سطحی دیگر، برده؛ یعنی، اثرش را گذاشته، پیشرفت و دگرگونی ایجاد کرده و بعد از مدتی جایاش را باید به تفاوتهایی تازهتر بدهد.
درسته که ما با مقیاس های غربی آثار ایرانی رو بسنجیم؟
این کاری است که ما عملن میکنیم، و ظاهرن جز این، همهی کاری که باید بکنیم این است که به این سنجش جنبهی خودآگاهانه بدهیم. ادبیات (مشخصن ادبیات داستانی) یک سنت غربی است. ما ایرانیها جایی خودمان را به این سنت پیوند زدهایم، معیارها و مختصاتاش را آموختهایم، و شروع به تجربهگری در این زمینه کردهایم. بنابراین بدیهی به نظر میرسد که همگام با این سنت و در عین وقوف بر تحولات آن پیش برویم. این بحث البته در سطح نظری است. اما اگر منظور از این پرسش این باشد که آثار ایرانی چه ویژگیهای متمایز و متفاوتی دارند یا میتوانند یا باید داشته باشند، من پاسخ سرراستی برای این پرسش ندارم.
همه آثار خوب «متفاوت» نیستند و همه آثار «متفاوت» خوب؟ این فاصله رو چه جوری باید برداشت؟
باز هم، بخشی از این پرسش را پیشتر پاسخ دادهام. نکتهیی که در اینجا به نظرم میرسد این که در وهلهی اول باید برای خوب یا موفق بودن آثار متفاوت، تفاوتهای مهم و معنادار را در آنها برجسته کنیم و به آنها ارج بگذاریم. از سوی دیگر، این نکته را باید درک کنیم که ضرورت متفاوت بودن و تفاوتآفرینی، به معنایی که من از آن بحث کردم، ضرورتی نیست که همهی تولیدکنندگان و مصرفکنندگان ادبیات موظف یا قادر به برآوردن آن باشند. ادبیات متعارف هم تولیدکنندگان و مصرفکنندگان انبوه خود را دارد، و تنها انتظاری که باید داشت این است که افراد قادر به تولید و مصرف آثار متفاوت تلاش بیشتری برای تبلیغ و ترویج تفاوتهای خود بکنند، یعنی درست همان کاری که یک خودتخریبی و یک نقض غرض به نظر میرسد: تلاش برای این که تفاوتهای تازه به تدریج حالت متعارف پیدا کنند، درست به این دلیل که از یک طرف تولید و مصرف انبوه و عمومی ادبیات را به سطح عالیتری ارتقا دهیم و از طرف دیگر راه را برای نوآوریها و تفاوتآفرینیهای تازه باز بگذاریم و به این ترتیب مانع از تثبیت و انجماد خود در سطح تفاوتهای موجود شویم.
قبل از آفرینش «فرانکولا»، به آفرینشی «متفاوت» فکر کرده بودین؟
بله، اما نه به این معنا که یک اثر نخبهگرایانه خلق کنم. میدانستم دارم اثری مینویسم که احتمالن چندان عامهفهم نیست اما امیدوار بودم کاری کنم که تا حدودی هم عامهپسند باشد.
فرم یا محتوا؟ کدوم براتون اهمیت بیشتری داره؟
خیلی ساده میتوانم این شعار فرمالیستی را تکرار کنم که فرم همان محتوا است، اما ترجیح میدهم بگویم فرم و محتوا از هم جدا نیستند. پس من همزمان به فرم محتواها و محتوای فرمها فکر میکنم، هرچند که نمیتوانم انکار کنم به مرور زمان سعی کردهام از فرمالیسم کارم بکاهم و بیشتر به محتوای دلخواهام بپردازم. «فرانکولا» در قیاس با «شب بهخیر یوحنا» به لحاظ فرمی تجربهگراتر به نظر میرسد، اما به نظر خودم در این رمان توجه بیشتری به محتوا داشتهام در حالی که در آن مجموعه داستان بیشتر فرمگرا بودهام.
یه اثر پست مدرن می تونه متفاوت محسوب بشه؟ (با توجه به غالب شدنشون)؟
به نظرم به این شکل کلی نمیشود حکمی صادر کرد، چون دستکم آثار پسامدرن هنوز هم در بسیاری از فضاها حالت غالب پیدا نکردهاند. دیگر این که، پسامدرن بودن را مطمئنن نمیتوان در متفاوت بودن خلاصه کرد. بحث آثار پسامدرن و رابطهی آنها با سنت مسلط و غالب را باید از جایی دیگر شروع کرد، شروعی که طبعن میتواند موضوع مباحثاتی مطول و مستقل باشد.